زالی آباد

آفتاب طوری دل از کوه کنده بود و آنقدر زیبا برف های یخ زده دو روز قبل را متبلور کرده بود که انگار خورشید زالی آباد با خورشید دنیا فرق می کند. چمشک های ممزوق و پس و پیش دریده ی به پا کرده بودند و تا بالای قوزک پا را به بیم سوزِ سیاهِ سرما، پارچه های بریده شده ی پالان خر را پیچانده بودند. عشرت بلندتر راه می رفت تا به لطف آفتابی که پشت سرش بود، سایه اش از عزت بزرگتر شود و کیف کند. راه صحرا را بر می گشتند و سارق های دور دست پیچیده شان تا نصفه هم مغز بادام کوهی نبود و عزت بهتر می دانست که به این سی سَن مغز، تف هم کف دست آدم قی نمی کنند، عشرت را نهیب زد و زیر دیوار نشاندش، پر سارقش را گرفت و عشرت سستی نکرد:

-سارقم را ول کن

عزت روی خوش نشان داد و به لبخندی گفت:

- قربون خواهر نصفه و نیمه ام بروم! اینجوری که نمی شود رفت پیش سلیم، برای چهارتا دانه مغز بادم کوهی که چیزی به ما نمی دهد، یکی شان می کنیم تا دلش قرص شود که پیش از روز سر به بیابان زدیم و دلش بلرزد و یه چیزی بقلش بدهد

عشرت سر تیز سمبه ی برادرش را زیاد خورده بود تن در نمی داد و یک پا روی حرفش بود، عزت هم تندی کرد و سارق را از دست عشرت بیرون کشید و بلند شد، عشرت هم پرید سر گردن عزت و از عقب زدش زمین، عزت به یک نظر بلند شد و گذاشت و زیر گوش عشرت، عشرت کلام نکرد و پای دیوار خزید و دست های سیاه و کبودش را دو طرف صورتش لم داد و جلوی پایش را خیره شد، حرف نمی زد.

عزت دو روی کوچه را نگاهی کشید و کنار خواهرش نشست، سارق هنوز دستش بود، همانجایی که عشرت خیره بود را نگاه می کرد، لب ترکاند و ابرو در هم کشیده گفت:

-دو تا سارق را یکی می کنم و می فروشم، کارد و انبرم را بردار و برو صحرا همینقدر دیگر پیدا کن و پولش برای خودت، نصف پول این دوتا سارق هم مال تو، با کارد و انبرم را هم ببر که صدتای کارد و انبر خودت می ارزد.

عشرت حرف نزد و جلوی پایش را نگاه می کرد، گربه ای از سر دیوار پایین پرید و گریخت تا نگاه عشرت را از جلویش بکند و دنبال خود ببرد، عزت که بی محلی از خواهر دیده بود، از سر لج سارق عشرت را خالی کرد در سارق خودش، عشرت دید و سارق پر را از دست برادر کشید و خواست مغز بادام های خودش را پس بگیرد که عزت دستش را گرفت و سارق را بیرون کشید و خواهرش را به دیوار کوفت، خواست بلند شود که عشرت گود یخه اش را چنگ زد. این کشید و آن کشید تا دو سه بار دیگر عشرت به دیوار کوفته شود و ناله اش سر بزند، عزت در گوش خواهرش فحشی داد و رفت.

آفتاب هنوز سایه ها را می کشید، یکی یکی مردم زالی آباد بیرون می زدند و تند تند به هم سلام می کردند، عزت از کوچه ای به کوچه ای می رفت تا به دکان سلیم برسد، هنوز گربه ها به هر نظر از دیوارها بالا و پایین می پریدند، گنجشک ها بی همهمه بگو و بشنو داشتند و جلوی خانه ها آب پاشیده شده بود، صدای خز خز قدم های شکسته ای پشت سر عزت نزدیک می رسید، عزت برگشت و خواهرش را دست به پهلو دید، خنده ای سر در دمید و در لابلای خنده گفت:

-سیر نشدی؟ بیشتر کتک می خواهی؟

عشرت که چشم هایش را از درد به خود فشرده بود و وانمود می کرد از نور آفتاب است، سرش را صاف کرد و گفت:

-نه، کارد و انبرت را ندادی...

/ 0 نظر / 22 بازدید