زیر ِ زمین

به گرداگرد اتاق دلم گرفته بود، آنقدر تنها بودم که اگر چشم هایم را می بستم و باز می کردم احساس می کردم یک ساعت گذشته اما عقربه ها چند ثانیه ای جلو رفته بودند، از زمین و زمینی ها دل بریده بودم، انزوا را در آغوش می فشردم و لمسش می کردم. چقدر زیباست، عشق بازی با تنهایی، هم آغوشی با انزوا، درد و دل با زنوهای بقل کرده خودت، ناز کردن برای آینه... اما تنوع طلبی انسان دچار خودش هم میشود، با اینکه تنهایی لذت بخش است اما در اوج لذت بردن از تنهایی به تکراری بودنش مشرف می شوی و تمام دلت یکجا پایین می ریزد و از تو احساس چروکی می کنی. باید بلند می شدم و خودم را اتو میزدم، باید می ایستادم و به اطرافم نگاه میکردم، اما می ترسیدم، از زمینی ها دل بریده بودم، خودم را از زمینی ها نمی دانستم ، من نه آسمان را می شناسم و نه زمین را قبول دارم ، من بنده انزوای زیر ِ ِ زمینم.

چه طور؟ چه طور باید ترسم را مغلوب کنم؟ چگونه باید خودم را بالا بکشم و زمین را دوباره بفهمم؟ زمین هنوز آنگونه که من می خواهم نیست. از جایم بلند شدم، کنار پنجره رفتم، ماه ها از پنجره بیرون را نگاه نکرده بودم، شاید نزدیک به یک سال بود که پرده اش جلوی پنجره را گرفته بود و من نفهمیده بودم. پرده یشمی اتاقم آنقدر خاک گرفته بود که قهوه ای جلوه می کرد، گوشه ای از پرده را کنار زدم، دو دل بودم، هنوز می ترسیدم، آسان نبود، گردنم را خم کردم از از آن روزنه پشت پرده تمام خیابان را میدیدم، تا انتهایش را میدیدم، درخت ها ، کبوترهای عاصی و یاغی پیاده روها ، آسفالت های سیاه و خیلی چیزهای دیدنی دیگر، اما انسان ها در خیابان نبودند، انگار همه به زیر ِ زمین رفته بودند.

/ 0 نظر / 4 بازدید