کوچه

نه سرد و نه گرم، پیراهنی به تن دارم که اگر نبود سردم می شد و حالا که هست گرمم نیست، دست هایم را از خستگی در جیب هایم پنهان کرده ام، هر از چند گاهی لگدی به زیر سنگ ریزه ای می زنم تا در تاریکی کوچه گم شود، کوچه تاریکی که از آن عبور می کنم، کوچه ای که فقط یک چراغ کم نور و نا امید دارد و تقریبا هیچ کجایش را نمی بینم، خانه های کوچک و تنگی دو طرف کوچه هست با پنجره های نسبتاً قد کوتاهی که می توانم داخل خانه ها را ببینم. پرده ها کشیده شده ولی پنجره ها باز است، صدای آدم ها را می شنوم اما چهره ها پنهان است، مردی برای زنش توضیح می دهد که چرا دیر آمده، حدس می زنم که حرف هایش دروغ است، زن با صدای بغض آلودی می گوید: «شام آماده اس» از کنار پنجره می گذرم زیر چراغ کم نور رسیده ام، صدای آواز پسر جوانی می آید که بد هم نمی خواند، جلوتر می روم انگار صدا از حمام خانه بعدی می آید، پنجره حمام کمی بالاتر است، طوری که نمی توانم داخل اش را ببینم، پرده ندارد ولی پنجره بسته است. حالا دیگر انتهای کوچه ام که کلاغی ار روی درخت های خانه حیاط دار نبش کوچه می پرد. کوچه را دوباره نگاه می کنم، روشن به نظر می رسد، همه جای آن را می بینم و می شناسم.

1) از همه دوستان عذرخواهی می کنم وقت ندارم و نمی توانم از به روز شدنم خبرشان کنم، جمعه ها به روزم.

2) آلبوم مشترک سپیده رئیس سادات و رضا قاسمی را این روزها خیلی گوش می دهم، در میان آلبوم های نسبتاً بی محتوای پاپ که این روزها از در و دیوار می ریزد، این آلبوم که اسمش "قطعات خوش رو" است.

3) هفته آینده یکی از غزل های عاشقانه ام را هم می گذارم!

4) معرفی کتاب این هفته:

ماجراهای هاکلبری فیننوشته مارک تواین، ترجمه هوشنگ پیرنظر. همه داستان این کتاب را به لطف فیلم هایی که از آن ساخته شده است را می دانید اما کتابش را شدیداً توصیه می کنم چرا که نگاه جدیدی به دنیا دارد، هنوز هم جدید است.

5) این داستان کوچه را سایت ادبی دانوش هم منتشر کرده است، دوست داشتید آنجا هم کامنت بگذارید! کوچه در دانوش


/ 0 نظر / 6 بازدید