کافی شاپ خیابان چهاردهم

سرم را روی دست هایم گذاشته بودم ، عبور تک و توکماشین ها تاثیری در سکوت درون کافی شاپ 11 نداشت ، شین قهوه ام نصفه بود ،ندای بی پروا و بی پرده ویولون سل مرد سیاه پوست بلایی سرم آورده بود کهانگاری هیچ جایی برای رفتن نداشتم و فقط می توانستم روی میز ولو شم. مستنبودم اما همه – حتی خودم – احساس می کردند من مستم ، اما مست نبودم بیحال بودم ، چیزی نبود که از او فراری باشم ، سرم را از روی دست هایمبرداشتم ، گردنم کمی درد گرفته بود ، ساعت را نگاه کردم جفت عقربه ها رویعدد 12 ساعت رومی کافی شاپ مستقر شده بودند. از ساعت 8 اونجا بودم ، ازشیشه دودی کافی شاپ بیرون رو نگاه کردم در اون محله از پاریس ساعت 8 شبشلوغ نبود حالا که 12 بود تکلیفش معلوم بود. نگاهم به خیابان 14 ام بود کهصندلی رو به رویم به عقب کشیده شد و دختری 20 ساله با موهایی مشکی و چشمهای سیاه رو به رویم نشست ، پالتو و شال و کلاهش هنوز به تنش بود ، پسهمین الان وارد کافی شاپ شده بود. به من خیره شده بود ، پلک هم نمی زد ،گارسون براش یه چای آورد دست هاشو روی فنجون گذاشت، سردش شده بود. مننگاهمو دزدیدم ، به زمین خیره شدم ، فکر کردم تا یکی دوتا لغت فرانسوییادم بیاد و ازش بپرسم "چی می خواد" که خودش به فارسی گفت :«مزاحم کهنیستم؟» ذوق کردم ، گفتم «نه ! ، ولی شما منو می شناسید؟» یه کم خندید ،تازه فهمیدم خیلی نازه ، خشم از چهره اش رخ بسته بود و گویی من با فارسیحرف زدنم نقابی ترسناک رو از صورتم برداشتم، یه کم چای خورد ، گفت «اینجاقند نمی دن ؟!» گفتم «نه عزیز ، اینجا چای رو تلخ می خورن مگر اینکه بگیبرات شکر بیارن» مرد سیاه پوست آهنگش را عوض کرد ، آهنگی عاشقانه تر زد ،و دزدکی نگاهی به ما هم می انداخت و می شد فهمید این آهنگ را برای ما میزند.
چایی اش رو خیلی سریع خورد و گفت « من الان بر می گردم » ازکافی شاپ رفت بیرون ، هر چی صبر کردم نیومد ، پالتو و شالم را برداشتم ،گارسون صورتحساب رو آورد ، یک قهوه و یک چای.

/ 0 نظر / 6 بازدید