دروغ

نمی دانم چند دقیقه منتظر بود ولی یک کادو کوچ به دست داشت، نگاهش زمین را خیره بود، تو سرش پر از حرف بود، پر از حرف هایی که این چند روز در ذهنش پرورانده بود، کلمه کلمه حفظشان کرده بود، آنقدر تکرارشان کرده بود که نگران فراموش شدنشان نبود. نزدیک یک ساعت گذشت، هنوز منتظر بود، با صدای خسته همیشگی اش چیزی را زمزمه می کرد، نمی دانم چه می گفت اما می دانم برای فراموش کردن تلخی انتظار بود. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کرد منتظر مانده بود و انگار انتظار بیهوده ای داشت. صدای خسته ای در گوشم می گوید: « دروغ بنویس، بگو اومد»

1- اینقدر "خواستم" و "نرسیدم" که "رسیدن" و "از دست دادن" برایم آرزو شده. چرا می خندی؟!

2- این روزها اینقدر دلم گرفته که نه می خونم، نه می نویسم، نه می بینم... فقط بازی داده می شم...

3- هیچ حرفی برای گفتن ندارم، بی شک کسی هم گوشی آماده شنیدن ندارد، پس ببینید، عکس ماشین سهراب سپهری را!

/ 0 نظر / 9 بازدید