بی‌بی پیرزن محله‌ی ما بود

چشم‌های سعید پر از اشتیاق گفتن بود، گفتن حرفی که تحمل نگه داشتن‌اش را نداشت، کوچه را دوید و جلوی در خانه‌ی ما، کنار من فرو‌ ریخت، آب دهن‌اش را پایین فرستاد، با نفرت ته کوچه را نگاه کرد و خودش را خالی کرد: «بی‌بی داره میاد خونه‌ی شما، باز نمیذاره بازی کنیم» بی‌بی پیرزن محله ما بود که حوصله صدای بچه‌ها را نداشت، وقتی می‌آمد خانه‌ی ما، مادرم توپ و چوبتایرمان را بر‌می‌داشت و بازی بی بازی. بچه‌های کوچه ما از بی‌بی خوششان نمی‌آمد، بیشتر از همه سعید از بی‌بی بدش می‌آمد و سعید که خانه‌شان حیاط نداشت هر روز در خانه‌ی ما بازی می‌کرد و بی‌بی خانه‌ی ما را بیشتر از خانه‌های دیگر دوست داشت. بی‌بی از ته کوچه، از کنار دیوار، نرم نرم می‌آمد، سعید گفت: «بپر بریم تو چراغ ها رو خاموش کنیم که فکر کنه کسی خونه نیست» رفتیم و چراغ‌های خانه را خاموش کردیم، مادرم لب پنجره اتاق آخری چیزی می‌دوخت، در تاریکی سرمان داد کشید: «چرا خونه رو خاموش کردید؟ خونه دزد که نیست، دم زرده خوب نیست خونه تاریک باشه!» خواست چراغ را روشن کند که پریدم جلوی‌ش و گفتم: «ده دیقه صبر کن... تو تلویزیون می گفت... می گفت دم غروب مصرف برق بالاست، ده دقیقه اگه خاموش کنید کمتر قبض می‌آد...!» مادرم همان‌جا نشست و حرفی نزد تا ده دقیقه‌ی ما تمام شود. دقیقه‌ها به نیمه نرسید که صدای در آمد، بی بی بود. سعید از ته اتاق دست‌ش را روی زمین کوبید، مادرم رفت و در را باز کرد، تسلیم بودیم، سعید دندان‌هایش را روی هم فشرد و گفت: «از خونه‌ی تاریک هم نمیگذره لا‌کردار!» بی‌بی که از در آمد تو یادم آمد چشم‌های بی‌بی همیشه تاریک است.

مسعود ملایی - 11 شهریور 87 - ساری

/ 0 نظر / 16 بازدید