پشت دیوار

پرده را کامل کنار کشیدم، پروین را آرام بیدار کردم، گفتم چشم هایت را ببند، بست. گفتم بلندشو بایست، ایستاد، دستاهایم را روی چشم هایش گذاشتم، بردمش جلوی پنجره، برف ها را که دید ، ذوق کرد، عاشق برف بود. نگاهی به صورتم کرد و گفت: «به نظرت جاده بسته شده؟ چه طور بریم شهر؟» نگاهی به بیرون انداختم و گفتم:« نه، آنقدر هم برف سنگینی نیست».

راننده تاکسی آهنگ شادی گذاشته بود و با ریتم آهنگ سرش را تکان می داد و با انگشت هایش روی فرمان می زد و زیرلب همراه خواننده می خواند، پروین فقط بیرون را نگاه می کرد و هر از چند گاهی صحنه زیبایی را نشانم می داد که به لطف برف ایجاد شده بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:« اینجا برفش دست نخوردست من می خوام یه کم تو برف ها بازی کنم» دلم نیامد بگویم عجله دارم، به راننده گفتم و راننده هم با این که معلوم بود مخالف است، نگه داشت.

یک طرف جاده کوه بود و طرف دیگر باغ های پرتقال و نارنج، رفتیم طرف باغ ها راننده هم پیاده شده بود و ما را نگاه می کرد، پروین در برف ها می دوید، گلوله های برفی درست می کرد و به من می زد، می خندید، در برف ها می خوابید، چوبی برداشت و اسم من را روی برف های دست نخورده کنار دیوار نوشت، هر دو می خندیدیم که صدای گریه ای آمد، پیر مردی آن طرف دیوار گریه می کرد، صدایش را گوش دادیم، می گفت تمام پرتقال های درخت ها یخ زده، فکرش را هم نمی کردم پیرمردها گریه کنند، برگشتیم و سوار ماشین شدیم، راننده آهنگ را قطع کرده بود و رادیو گوش می داد، مردی در رادیو از عدالت حرف می زد، پروین هم دیگر بیرون را نگاه نمی کرد...

1) قرار بود جمعه تا جمعه به روز شوم، تاخیر یک روزه ام را ببخشید، دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم.

2) پنجشنبه شب در بی بی سی فارسی مستندی را دیدم درباره "منوچهر آتشی"، شاعر "اسب سفید وحشی" ، خیلی لذت بردم، مخصوصا اینکه کارگردانش دوست خوبم، روجا چمنکار بود.

3) معرفی کتاب این هفته:

کتاب 1984 را حتما همه خواندید، ولی باز توصیه می کنم. نوشته جورج اورول، انتشارات نیلوفر. بذارید درباره این کتاب توضیح ندهم تا خودتان بخوانید.

4) 27 شهریور ، روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.

/ 0 نظر / 8 بازدید