نفر سوم

آقای واگنر به آرامی در زد، انگار می دانست دوشیزه پشت در ایستاده است، دوشیزه بدون اینکه حرفی بزند، در را باز کرد و خودش را یکجا به آغوش آقای واگنر تسلیم کرد، آقای واگنر از آن مرد های اصیل بود که تفریحشان شکار و اسب سواری است تا کارشان مطالعه کتاب های قدیمی و کهنه باشد. دوشیزه لوران چنان خودش را در آغوش آقای واگنر فشار می داد که پستان هایش له شده بود و از زیر بقلش بیرون می زد، آقای واگنر با زیرکی خودش را به بهانه دیدن صورت دوشیزه، از او جدا کرد. بارانی اش را بیرون آورد و که برخلاف باور من دوشیزه لوران آن را گرفت و روی بوفه ظروف نقره ای انداخت، آقای واگنر ضمن تشکر لبخند مردانه و سنگینی حواله اش کرد. هر دو به سمت من آمدند، کمی خم شدم و سینی را جلوی آن ها گرفتم هر کدام یک جام برداشتند، من هم همانطور که خم بودم از کنارشان رد شدم و چند قدمی آنطرفتر ایستادم، آقای واگنر دستش را دور کمر دوشیزه برد، من هم با دست چپم کمرم را لمس می کردم، کمی از جام ها نوشیدند، آب دهنم را پایین دادم، آقای واگنر سرش را به سمت گردن دوشیزه برد و کمی دوشیزه را بو کشید، ناخودآگاه سرم را تکان دادم، در چشم های هم خیره شدند، چشم هایم را به زمین دادم، سوزن گرامافون گیر کرد و هر سه جا خوردیم. آن دو خندیدند و من هم سوزن گرامافون را درست کردم.

1) در این داستان سعی کرده ام چند تجربه جدید داشته باشم، یکی اینکه رئالیسم را در ذهن داشتم و دیگری نوشتن از فرهنگی بود که در آن زندگی نمی کنم. قبلا هم از فرهنگ های دیگر داستان نوشته ام و در آینده سعی می کنم از آن داستان ها بیشتر بگذارم.

2) توضیح دیگری که می توانم پیرامون این داستان بدهم، ادامه داشتن این داستان است، نه اینکه قرار باشد این روایت ادامه داشته باشد در واقع از این شخصیت ها ( دوشیزه لوران، آقای واگنر و راوی که یک خدمتکار است ) در دیگر داستان ها هم استفاده کرده ام.

3) 16 آذر تولدم بود، وقتی شمع های 22 را فوت کردم، در بین تشویق های خواهران و مادر و پدرم به این فکر کردم که اصلا نفهمیدم چه طور 22 شد. اولین باری بود که شمع فوت می کردم! . یکی از بهترین هدیه های تولدم را دوست عزیزم، فرزانه گل به من داد، کتاب ساده دل نوشته ولتر. این کتاب را به همه توصیه می کنم.

4) در هفته ای که گذشت سایت خودنویس داستان باران را دوباره منتشر کرد که دعوت می کنم اگر نخوانده اید، بخوانید. باران در خودنویس و همچنین باران در همین وبلاگ.

5) چون فردا نیستم امشب به روز شدم تا رسم جمعه ها به هم نخورد.

/ 0 نظر / 13 بازدید