کلبه

با این که سال ها از دورانی که با چشم هایت زندگی می کردم، می گذرد اما هنوز خاطره ملاقات نگاهت برجسته ترین لحظه عمرم است. هنوز آن شب سرخ زمستانی را فراموش نکرده ام که تا صبح در چشم هایت غوطه ور بودم، همان شبی که کنار شومینه سنگی، گوشه کلبه چوبی ، در عمق جنگل پر از برف، گفتیم و گریه کردیم. آن شب برق آتش در چشم هایت مثل تماشای نور خورشید از پشت شبنم بود، شفافتر از آواز جغدها که آن شب تو را ترساند. ترسیدی ، ترسیدی و به آغوشم خزیدی تا مرا محکم بگیری اما من به آرامی یک اقیانوس در چشم هایت غرق بودم، هنوز. چگونه توصیف کنم ؟ تماشای نیم رخ روشنت را که نور آتش پیدایش می کرد.

من همان جا هستم، با همان اشتیاق اما کمی خمیده تر، شکسته تر و چروکتر. دوباره روی همان حصیر کنار شومینه روبروی تو که نیستی... تمام کلبه را آتش کشیدم تا شاید آن نیم رخ روشن را دوباره پیدا کند، کجایی؟ اینجا خیلی هوا گرم است...

همین داستان در سایت آفتاب

/ 0 نظر / 9 بازدید