بی هم آغوش

چشم هایش را بسته بود اما خواب نبود، چشم های من خیره به چشم های بسته او بود، سرش روی بازوی دست چپم بود و من درست روبروی او با دست راستم موهایش را از روی صورتش کنار می زدم تا تمام صورتش را یکجا ببینم. دست های او دور کمرم بود، احساس تسخیر شده ای داشتم، آنقدر به چشم های بسته اش خیره شدم که خسته شد، نفس عمیقی کشید و چشم هایش را باز کرد، وقتی اشک شوق جاری به پیکر صورتم را دید، سرش را روی سینه ام گذاشت، دست راستم را روی سرش گذاشتم و از پنجره بیرون را نظاره شدم، چیزی به جز مهتاب و تاریکی نمی دیدم، همین کافی بود که حس کنم خوشبخت ترین مرد روی زمینم، آنقدر صورتش را به سینه ام مالید که خوابش برد، نفس هایم را با نفس هایش تنظیم می کردم که بیشتر نزدیکش باشم، آرام آرام نفس می کشید، آرام آرام نفس می کشیدم، آرام آرام صبح شد ، آرام آرام ساعت زنگ زد ، آرام آرام بالش را از آغوشم جدا کردم و رفتم.

/ 0 نظر / 3 بازدید