ماشین ها

خم شده بودم و آرنج هایم را روی نرده های بالکن گذاشته بودم دست هایم در هم گره شده و زیر سرم میزبان چانه ام شده بود چشم هایم به خیابان بود، ماشین های خیابان را نگاه می کردم بی آنکه بدانم مقصدشان کجاست، راننده هایی که هر کدام برای خود دنیایی داشتند، یکی سیگار می کشید، دیگری با تلفن حرف می زد، آن یکی به راننده کناری اش فحش می داد، یکی هم همراه دخترک کنار خیابان جلو عقب می رفت و چیزهایی به دختر می گفت ولی دخترک به او نگاه نمی کرد، هر کدام از ماشین ها با راننده هایشان در دنیای خودشان بودند که ماشینی سفید رنگ آمد و به سرعت از بینشان رد شد، چند نفر همزمان با صدای بلند به ماشین سفید فحش دادند و من تا انتهای خیابان نگاهش کردم تا این که پیچید و رفت، برگشتم داخل خانه لیوان چای ریختم و صدای تلویزیون را کم کردم، به گلدان های جلوی در آب دادم، جوراب هایم را پوشیدم و دمپایی هایم را در آوردم، چای را برداشتم و دوباره روی بالکن رفتم، ماشین ها رفته بودند و ماشین های دیگری آمده بودند، فقط ماشین ها عوض شده بودند، راننده ها همه مثل هم ، یکی سیگار می کشید و یکی با تلفن حرف می زد، یکی به کناری اش فحش می داد و آن یکی به زور ماشینش را پارک می کرد، آن که فحش شنیده بود داشت جواب میداد و فحش های آبدار تری پس می داد، دخترک هنوز کنار خیابان ایستاده بود، ماشین مدل بالاتری جلویش بوق زد دخترک نگاهی به ماشینش کرد و سوار شد و رفت.

1)    رمانم را هنوز می نوسم ولی خیلی سرعت نوشتنم کم است، بیشتر مطالعه می کنم تا بهتر بنویسم

2)   دوستانی که در فیس بووک نیستند، پیشنهاد می کنم بیاید، آنجا بیشتر می نویسیم و می خوانیم.

3)   عذرخواهی می کنم به خاطر غیبت هفته گذشته.

4)   کتابی که می خواهم معرفی کنم نیاز به معرفی ندارد ( این آخرین کتاب معروفی است که معرفی می کنم)

کتاب قلعه حیوانات ( البته مزرعه حیوانات صحیح تر است) نوشته جورج اورول، داستان بسیار هوشمندانه ای دارد ، مثل همه کارهای جورج اورول این یکی هم خواننده اش را به تفکر وادار می کند. فراوون چاپ شده و همه جا دارن.

 

بعداً نوشت! : عذرخواهی شدید من را بپذیرید، چون من نسخه ویرایش نشده این داستان رو گذاشتم! الان تصحیح شد.

/ 0 نظر / 11 بازدید