شیدا

چند روزی تا سالروز ازدواج شیرین و تلخمان مانده بود ، روی نیمکت حیاط بیمارستان نشسته بودیم ، چشم های نگرانش را به زمین دوخته بود اما من با امیدواری به نیمرخ نازنین و مضطربش زل زده بودم ، آنقدر دوستش داشتم که بیماری MSاش هم برام زیبا بود ، اختلالات عصبی اش را دوست داشتم ، با این که می دانستم حتی توانایی برداشتن یک استکان را ندارد اما ذره ای از علاقه ام به او کم نشده بود، با تمام وجود خجالتش را در زمین گیر شدنش حس می کردم ، هنوز همانقدر برایم شیرین بود که روز اول در پیست اسکی دیدمش ، تفاوت اش این بود که روزی نفر اول پیست اسکی بود اما امروز برای راه رفتن باید دستاهایش را میگرفتم. اما هنوز همان "شیدا" بود.
ساعت چهار و نیم بود، باید داخل بیمارستان می رفتم تا نتیجه آزمایش نهایی را بگیریم، می خواست با من بیاد بهش گفتم: « عزیزم اینجا پله های بدی داره اذیت میشی من می رم میگیرم میام » کمی سرش را کج کرد و گفت « باشه» ... آزمایشگاه انتهای راهرو طولانی طبقه اول بیمارستان بود تا به اتاق نتایج آزمایشگاه رسیدم هیچ قسمی را نخورده در ذهنم نگذاشته بودم، رفتم داخل اتاق دکتر پشت میزش بود ، سلام و احوالپرسی کردیم ، بدون هیچ مقدمه ای گفتم : « چی شد دکتر؟ داروها جواب دادن ؟ نتایج بهتره؟ » دکتر نگاهی به چشم های من کرد و گفت : « تفاوتی نمی بینم ، همونی بوده که هست » بدنم لرزید ، آهی کشیدم و گفتم « پس بدتر شده؟ » دکتر لحن کلامش را عوض کرد و گفت « نه نه ، تا الان نه بدتر شده و نه بهتر باید بیشتر مراقبش باشی ، سعی کن به زندگی امیدوارش کنی ، قبلا هم بهت گفتم ، اکثریت سیستم دفاعی بدنش از کار افتاده و فقط خودش می تونه جلوی پیشرفت رو بگیره ، ما تا الان با دارو در همینجا نگهش داشتیم و حالا به بعد باید از جهت روحی جلوی پیشرفت رو بگیری » حرف هاش یه کم امیدوارم کرد ، نتیجه آزمایشات رو گرفتم و اومدم بیرون ، تا وقتی به حیاط رسیدم به هر چیزی برای خوشحال کردنش فکر کردم، باید امیدوارش می کردم... . پله ها را دوتا یکی کردم و پایین رفتم ، خیلی خونسرد نگاهم می کرد، انگار او باید خبری به من می داد ، رفتم نزدیکتر چهره اش دیگه نگران نبود ، بعد از ماه ها لبخند می زد ، جلوی اشک های خوشحالی ام را گرفتم، با خنده کنارش نشستم، دست هایش را لمس کردم، چقدر گرم بود ، آروم بهش گفتم « خبرای خوبی برات دارم » لبخندش غلیظ تر شد، ادامه دادم « دکتر گفت نتایج نشون میده حالت بهتر میشه ، گفت فقط باید همینجور با روحیه به زندگی نگاه کنی ... پاشو بریم خونه همشو برات می گم » کمکش کردم از جایش بلند شد ، دست هایش را گرفته بودم اما نگاهم به صورتش بود، لحظه ای تصور کردم خودش راه می رود، انگار به دست های من نیازی نداشت.
در مسیر برایش آلو خریدم که دوست داشت ، همون موقع یکی دهنش کردم گفت : « دستت درد نکنه ، خیلی خوشمزه و تازه است » لبخندی زدم.
شام درست کردم و خوردیم ، مثل اوایل شطرنج بازی کردیم ، مثل همیشه من جر می زدم و او می فهمید ، گفت: « یادته چقدر موهای منو درست می کردی ؟ دوست دارم امشب موهامو همونجوری درست کنی که خودت دوست داری » موهای خرمایی اش را صاف و ساده مرتب کردم، تا آخر شب گفتیم و خندیدیم.
وقت خواب هر دو به سقف نگاه می کردیم ، بهم گفت « فردا چهارشنبه اس ، موافقی بریم شمال؟ » رومو کردم بهش گفتم : « چرا که نه ،فردا زودتر بیدار میشم تا وسایل رو جمع می کنم، خوبه؟ » گفت « عالیه ».
نور مهتاب که از پنجره می آمد روی صورتش نشسته بود ، زیباترین تصویری بود که می شد دید، می خواستم ببوسمش ولی نتوانستم وارد آن تصویر ناب شوم.
چشم هایم را باز کردم، مهتاب رفته بود و حالا آفتاب روی صورتش جا خوش کرده بود، بلند شدم و پرده را انداختم، آفتاب اذیتش می کرد ، وسایل سفر را جمع کردم، صبحانه را آماده کردم، چای دم کشیده بود، اما شیدا خیلی عمیق خوابیده بود.

1) شیدا یکی از قدیمی ترین داستان های است که نوشته ام، تاریخ اش را نمی دانم اما قدیمی است. روایت و توصیف خوبی هم ندارد اما دوست داشتم داستان قدیمی را هم بگذارم.

2) کتاب "هجده داستان کوتاه از گابریل کارسیا مارکز" را این روزها می خوانم، توصیف های فوق العاده ای دارد، اما چون رئال نیستند زیاد جذبم نمی کند.

3) وبلاگ شاهین نجفی فیلتر شد، وبلاگ جدیدش این است.

4) همچنان از طرق یاهو مسنجر (ID: mollaie.masoud) و فیس بووک در خدمتتان هستم.

/ 0 نظر / 9 بازدید