کمی تحقیرتر

مثل گذشته دقیق نبود، قبلاً برای یک دقیقه اش هم حساب باز می کرد، امکان نداشت سر قراری تاخیر داشته باشد، حتی آن آن روز که پیشنهاد ازدواجش را رد کرده بودم، حتی آن روز که گفت می خواهم برای آخرین بار ببینمت، حتی آن روزی که گفت بیا یک قرار آخر دوباره هم بگذاریم و حتی آن روزی که به بهانه پس دادن مجسمه دست سازم دوباره و این بار برای آخرین بار مرا دید، اما این بار بیشتر از سی دقیقه تاخیر داشت، این چند سالی که همدیگر را ندیده و هر دو ازدواج کرده بودیم حتما روی آن اینقدر تاثیر گذاشته که سنت های خودش را هم می شکند، ولی این یکی را هنوز فراموش نکرده بود که وقتی وارد جایی می شود با خنده می گوید: « سلام به هر چی مرده » قیافه اش عوض نشده فقط کمی لباس پوشیدنش رسمی تر شده.

روبروی من دست هایش را در هم قفل کرده، به میز نگاه می کند و با من حرف می زند، چقدر صدایش پخته تر شده، چقدر حرف زدنش اصولی تر شده، یه مرتبه در چشم هایم خیره می شود و با لحنی جدی تر می گوید: « واسه این خواستم ببینمت که شنیدم از شوهرت جدا شدی » می دونستم می دونه جدا شدم اما اینکه چرا به این خاطر مرا ملاقات کرده برایم عجیب بود، توضیحاتش کمی قانعم می کند :« حتی شنیدم مشکل مالی داری، بدون اینکه به تعارف حتی فکر کنی رو کمک من حساب کن » کمی خجالت می کشم، دوست نداشتم مرا در این وضعیت ببیند، کلی به سر و وضعم رسیده بودم که نشون ندم سر تا پای زندگیم پر از مشکل شده، اما او از همه چیز خبر داشت.

قصدش کمک بود، اما ندانسته و نخواسته تحقیرم کرد، تحقیر شده بودم اما به کمک هایی که حرفش را می زد نیاز داشتم هنوز یک هفته نگذشته بود که زنگ زدم و تقاضای کمک مالی ام را گفتم، خیلی برادرانه خوشحال شد که تعارف نداشتم، گفت عصر آماده باش میام دنبالت.

یک ربع به چهار آمد، یک راست رفت جلوی یک محضر، ماشین را خاموش نکرده بود که گفت: « با صیغه شدن که مشکلی نداری؟ »

1- افتخار آمیز است که بگویم همه شما را به انجمن اختصاصی ادبیات که همین دیروز افتتاح شد دعوت می کنم. این انجمنی که با دوستان عزیزم راه انداخته ایم می تواند مرکز خوبی برای ادبیات ما باشد، پس عضو شوید و آثارتان را در آنجا قرار دهید تا هم قلمان نقد کنند ، تا شما هم دیگران را نقد کنید. راستی امکانش هست این انجمن را در وبلاگتان معرفی و لینک کنید؟

2- سایت فرهیخته ادبیات ما هم مثل اول هر ماه با مطالب بسیار زیبا و خواندنی به روز شد، حتما سر بزنید.

3- این آقایانی که پشت میز نشسته اند و حکم فیلتر! می دهند چقدر ترسو هستند، برای این می گویم ترسو هستند که حتی از دختر مهربان و هنرمندی مثل فاطمه اختصاری هم می ترسند، زنده باد ادبیات. آدرس جدید وبلاگ فاطمه اختصاری.

4- خانم معصومه افراشی مقاله بسیار زیبایی به نام "تاریکی در آثار صادق هدایت و سپهری" در روزنامه مردم سالاری منتشر کرده اند که بسیار زیبا و خواندنیست، شدیداً توصیه می کنم

5- اخبار تلخ این روزها زیاد می رسد، جعفر پناهی به جرم عکس گرفتن با سبزها و داشتن نماد سبز، سوخت. واقعا سوخت، چرا که ضمن شش سال حبس به بیست سال خاموشی ( فیلمسازی، مصاحبه، خروج از کشور و... ) محکوم شد. ای آزادی دلم خون ازت

6- همینطور خبر دستگیری احمد غلامی سردبیر روزنامه شرق ( و یکی از داستان نویسان فرهیخته و به نام کشور ) هم آدم را به این فکر فرو می برد که مگر هنر هم ترس دارد؟ یکی نیست بگوید احمد غلامی که از خودتان است!

7- از همه دوستان هم قلم خواهش می کنم یک روز از هفته یا ماه را برای به روز شدنشان اختصاص دهند تا مطالب زیبایشان را از دست ندهیم.

/ 0 نظر / 10 بازدید