ملاقات

تماشای قامت بلند و رعنایش که از پله ها پایین می آمد به تمامی اندامم لرزه می انداخت ، اعتماد به نفسم از کار افتاده بود ، به سختی نفس می کشیدم ، چشم هایم را از او دزدیدم ، نفس عمیقی کشیدم و دوباره نگاهش کردم ، اینبار می خندید ، متوجه التهاب من شده بود ، ساقه ی گل رز توی دستم داشت له می شد، بعد از مدت ها می دیدمش ، اولین جمله را من می گویم یا او؟ قبل از اینکه حرفی بزند باید بگویم چقدر زیبا شده، باید بگویم هر شب خوابش را می دیدم ، باید بگویم برای این لحظه چقدر انتظار کشیدم ... .

حالا دیگر جلوی من ایستاده بود ، نتوانستم اولین جمله را بگویم ، او شروع کرد: «چه گل زیبایی» سرم را پایین انداختم و با تمام وجود گفتم « در مقابل زیبایی تو حرفی برای گفتن ندارد، نمی بینی چقدر ساکت است » لبخند ملایمی زد ، چقدر از نزدیک زیباتر بود ، منتظر بودم چیزی بگوید ، اما زنی با روپوش سفید از پست سرش با صدای بلند گفت: « شما دوباره اومدید کنار هم؟ تو هنوز یاد نگرفتی گل های باغچه را نچینی؟» پرستار آسایشگاه بود ، دستش گرفت و به قسمت زنان آسایشگاه برد.

/ 0 نظر / 6 بازدید