غریبه

شعله های آتش با هم بازی می کردند، انگار دوست داشتند قد یکدیگر را به رخ هم بکشند، با این کارشان اتاق تاریک خانه تاریک تر من را روشن کرده بودند، شمع پیش نور آتش شومینه کم آورده بود، هیزم های داخل شومینه آرام آرام می شکستند،انگار می شکستند تا آتش قد علم کند و اتاق من روشن شود، شمع که خاموش شده بود.

منتظر کسی نبودم ، کسی نبود که منتظرش باشم، پس این کیست که با انگشترش ارام به در می کوبد، کیست که می خواهد تنهایی ام را فراری دهد؟ من و تنهایی هنوز با هم کار داریم، هنوز درسم را پیش تنهایی تمام نکرده ام، در را باز نمی کنم، چیزی نمی گویم تا فکر کند کسی خانه نیست، نور آتش شومینه رسوایم نکند، خوب دوست ندارم در را باز کنم، نمی خواهم کسی بین من و آتشم بنشیند، سایه خودم به اندازه کافی جلوی نور را می گیرد.

آتش کم کم خاموش می شد، اما او هنوز در می زد، اتاق دیگر تاریک شده بود، سایه ام در تاریکی غرق شده بود و هرچه دنبالش می گشتم نبود، آن موقع شب نمی توانستم در برف ها هیزم پیدا کنم، باید تا صبح طاقت می آوردم.

دیگر در نزد، رفته بود، صدای پایش را هم احتمالاً شنیدم، سردم شده بود، لباس های گرمم را پوشیده بودم اما کافی نبود، تا استخوان می لرزیدم، انگشت هایم کم کم بی حس می شد، هر چه پتو داشتم را روی خودم کشیده بودم. دوباره در زد، اینبار محکم تر، ترسیده بودم، سرما را فهمیده بودم، دلم برایش سوخت، او بیشتر از من سردش است، باید در را باز کنم، با این که می لرزیدم بلند شدم و خودم را به جلوی در رساندم، در را آهسته باز کردم، مرد قد بلندی جلویم ایستاده بود، کلی هیزم در دست داشت، خودش آمد تو، هیزم ها را در شومینه ریخت و آتش زد، به من خیره شده بود، انگار زنی به زیبایی من ندیده بود.


1) از دیشب که SMS مهدی موسوی را خواندم و فهمیدم وبلاگش فیلتر شده، دلم گرفته. مهدی جان غضه نخور دردهای ما هم انتها ندارد.

2) از این به بعد با هر پستم یک کتاب معرفی می کنم، کتاب این هفته:

"53 نفر" نوشته "بزرگ علوی". با این که از نوع روایت داستانی کتاب های بزرگ علوی خوشم نمی آید اما محتوای این کتاب ارزشش بیشتر از این هاست. داستانش هم واقعی است.

/ 0 نظر / 10 بازدید