شبنم های یخ زده

انگار به تخت چسبیده بودم؛ توان بلند شدن از روی تخت را نداشتم ، موبایلم جلوی آینه آرایش بود، قطع نمی کرد، مجبور شدم جواب بدهم.

همسرم بود، خسته ی خسته، گفت الان از هواپیما پیاده شده ام، از شلوغی فرودگاه گفت، از هوای سردی که اذیتش می کرد، از یک ذره شدن دلش برای من می گفت، خیلی گفت، کم کم داشتم خواب می رفتم که سئوالش خواب را از سرم فراری داد، در امتداد جمله های عاشقانه همیشگی اش که آمیخته به لطافت های زنانه اش بود پرسید: « دیشب با کسی که نبودی؟ عزیزم » توقع این جمله را از او نداشتم، ناراحت هم نشدم، به حس های حسادت آمیزش عادت داشتم، برایم شیرین بودند، خودم را پیشش عزیزتر میدیدم. چند ثانیه ای مکث کردم و با صدای آرام و خفه ام گفتم: « مگر قرار بود با کسی باشم؟ » با صدای بلند و یکدست اش خندید و گفت:« نه ولی گفتم شاید این یه روز که نبودم یاد دوران مجردی ات افتاده باشی» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « مثل اینکه هنوز منو نشناختی، من اگر همه عمر تنها باشم به کسی به جز تو فکر نمی کنم، بالاخره این برات ثابت میشه... » پشیمانی اش را از لحن و کلامش فهمیدم که هنوز جمله ام تمام نشده بود گفت:«عزیزم شوخی کردم، می دونم تو بهترین مرد روی زمینی». چند دقیقه ای مثل گذشته ها قربون صدقه هم رفتیم و تلفن را قطع کرد، گفت سوار تاکسی شده و تا چند دقیقه دیگر در کنار من است. از اتاق خواب بیرون رفتم، صورتم را در آشپزخانه شستم و دیدم هنوز بیدار است، کنار پنجره نشسته بود، سیگارم را آتش زدم و روی میز جلویش نشستم، خواستم یک سیگار هم به او بدهم اما گفتم شکم خالی نکشد بهتر است، به چشم هایم نگاه می کرد، از نگاهش خوشم نیامد ،سکوت را شکستم و گفتم: « ارزونتر حساب کن »، چیزی نگفت، انگار موافق بود، رفتم از جیب شلوارم نصف قیمتی را که گفته بود را برداشتم و در کیفش گذاشتم، در را باز کردم و گفتم: « بهتره بری ، الان دیگه خانمم میاد» چادرش را برداشت، کیفش را گرفت و رفت بیرون ایستاد، هنوز آن نگاه مسخره اش را از چشم هایم بر نداشته بود، در را بستم و آمدم روی صندلی نشستم، آسمان آبی پر رنگ بود، صدای سگ های ولگرد از افق های شهر به گوش میرسید، ذهنم پر از سوال بود، این گنجیشک ها در این برف دنبال چه می گردند؟ چرا دست از سر شبنم های یخ زده بر نمی دارند؟ چرا من سردم است؟ چرا من پنجره اتاق را نمی بندم؟ همسرم چرا دیر کرد؟ چرا صبح به این زودی آمد؟ دیشب کجا بود؟...

خودم می دانم، این داستان برای خوانندگان محترم و همیشگی داستان هایم، کمی عجیب بود چون قبلا هم چنین داستانی را خوانده بودند، داستانی به نام اسکناس.

این نوع نوشتن را خیلی دوست دارم، گمان کنم خودم ابداعش کرده ام، شاید قبلا هم کسی استفاده کرده باشد ... نمی دانم، برای همین می گویم خودم ابداع کرده ام! به هر حال اجازه می خواهم تا کمی در مورد این داستان های "چند وجهی" بنویسم:

این اسم "چند وجهی" را خودم برایش انتخاب کرده ام، بدک نیست، اما همین اسم باید منظورم را برساند، یعنی یک حادثه و یا یک برش ساده از زندگی را از دو یا چند دیدگاه ترسیم کردن.

نگاه نخست این برش در داستان اسکناس بود، از دیدگاه زن فاحشه ای که پشت پنجره نشسته است. و دیدگاه دوم در همین داستانِ "شبنم های یخ زده" است، داستان از دیدگاه مردی نقل می شد که در اتاق خواب است و بیرون می آید.

امیدوارم این نوع داستان نویسی ام را دوست داشته باشید، چون خودم دوستش دارم.

پاینده باشید.


/ 0 نظر / 4 بازدید