دخترانه

بچه ها تو محل بهش می گفتن : رضاخوره ، چون همه دخترا ازش می ترسیدند ، از بس تو دختر بازی شهره بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودم ، سوم دبیرستان به بعد هیچ موقع نبود که کمتر از ده تا دوست دختر داشته باشه ، همیشه از سن های مختلف و تیپ های مختلف دوست دختر داشت. اما من نقطه مقابل رضا بودم تو عمرم دوست دختر نداشتم ، روم نمی شد برم دنبال یه دختری ، شماره بهش بدم و... می ترسیدم ، البته نه تیپشو داشتم و نه پولشو. رضاخوره حدود یه سالی می شد که دختربازی رو گذاشته بود کنار ، من و رضا 23 سالمون بود ، رضا یه سال قبل با نسترن آشنا شد بود ، نسترن تو مدرسه پیش دانشگاهی حضرت مریم بود ، بد جور شیفتش شده بود ، رضا می گفت قراره با هم ازدواج کنیم برای همین هم کلا دست از دختربازی کشیده بود ، صبح تا شب دنبال نسترن بود ، فقط یه بار نسترن رو به من نشون داده بود ، دختر خوشگلی بود با دوست دخترای قبلی رضا فرق داشت، معلوم بود که می تونه رضا رو جمع و جور کنه.
یه روز که سر کار با یکی از بچه ها درگیر شده بودم ، داغون داشتم بر می گشتم خونه ، سرویس کارخونه مثل همیشه سر کوچه پیادم کرد ، به سمت خونه قدم می زدم ، اخم هام تو هم بود ، رضا با ماشین پرایدش از کنارم رد شد ، یه بوق زد ، اینقدر اعصابم خرد بود که اصلا متوجه نشدم ، همون طور غرق اخم داشتم می رفتم که رضا صدام زد، برگشتم. گفت «بیا» گفتم «اعصاب ندارم برو عصر میام، میریم بیرون» گفت «بیا کار مهمی دارم» برگشتم سوار ماشینش شدم ، صدای آهنگ رو کم کردم یه نگاهی بهم انداخت گفت« شدی مثل پیرمردها ، این چه زندگیه ؟ صبح ها سر کار عصر ها هم یا خواب یا اعصاب خرد» گفتم « برو بابا ، حوصله ندارم ، مارو گشنه و تشنه سوار کردی همینو بگی ؟ » یه پوزخندی زد و گفت« نه آخه مسئله کوچیکی نیست ، می دونی چرا همیشه اعصابت خرده؟ چون شدی یه حمالی که اصلا به فکر خوش گذرونی نیست ، نه تفریحی ، نه دوست دختری ، نه عشق و حالی ... اَه » گفتم « خوب من با تو فرق می کنم ، من به فکر آیندمم » گفت « آینده ؟ تو جوونیتو دای خراب می کنی که وقتی پیر شدی زندگی کنی ؟ خاک تو سرت» این حرفش یه جرقه ای زد تو ذهنم ، یه جورایی راست می گفت خیلی روزهای سختی داشتم ، همش کار همش کار ... بهش گفتم « می گی چیکار کنم؟ » با خنده گفت « آهان ! دوای درد تو یه دختر ترگل ورگلِ ، شمارتو می دم به نسترن که بده یه یکی از دوستاش ، با هم صحبت کنید ، قرار بذارید، دل و دماغت باز میشه » گفتم « نه بابا من باید اول دختره رو ببینم ! » خیره شد به من گفت« زِرت! نه که خیلی آسی ، دختر هم پسند می کنی؟ ، می دونم نسترن باید کلی فک بزنه تا یکی رو راضی کنه با تو رفیق بشه» قبول کردم ، همون موقع زن زد به نسترن و موضوع رو بهش گفت ، نسترن هم قبول کرد که یکی از دوستای خوشگلشو واسه من بذاره کنار!.
شب با ننه و بابا سر سفره شام می خوردیم که موبایلم زنگ شد ، یه دختری باز ناز و عشوه شروع به حال احوالی کرد ، گفت من دوست نسترنم ، از شما خیلی تعریف کرده ، گفته حتما بهتون زنگ بزنم گفتم « نسترن خانم لطف داشتن ، اسم شما چیه؟» گفت «مینا» گفتم « چه اسم قشنگی »، ننه بابا قاشق به دهن مونده به من خیره شده بودن ، پا شدم رفتم تو حیاط کلی با هم حرف زدیم ، دختر خوش سر و زبونی بود ، فردا و پس فردا هم با هم حرف زدیم ، کلی به حرف زدن باهاش عادت کرده بودم می گفت یه پسره هست که خیلی دور و برش می چرخه ؛ می گفت خسته اش کرده ، باید از شرش خلاص بشه. دیگه مثل گذشته اعصابم خرد نبود ، یه روز که شنبه بود و منم بیکار بودم ، به مینا زنگ زدم و گفتم می خوام ببینمت ، اول چند ثانیه ای سکوت کرد ، می خواست بپیچونه که دستشو خوندم ، هر طور بود راضیش کردم عصر ببینمش ، اونم گفت امروز ما شیفت عصریم ، ساعت 5 بیا دم در مدرسمون ، جلوی کیوسک تلفن صبر کن من میام ، یه رب قبل از 5 کلی تیپ زدم و رفتم کنار کیوسک وایسادم ، 5 دقیقه دیر کرده بود ، چون دو تا از دختر عموام تو اون مدرسه بودن پشت به مدرسه به کیوسک تلفن تکیه داده بودم ، یه نفر آروم گفت« سلام » صدای خودش بود ، مثل همیشه نازی که تو صداش بود لبخند مرموزی رو رو لبام آورد ، برگشتم نسترن بود.

/ 0 نظر / 4 بازدید