جلوی در باغ

محو تماشای درخت های سرو کنار دیوار باغ بودم، چقدر زیبا در یک خط قرار گرفته بودند، درخت های کهنه سالی که حتما باغ بانشان خیلی وقت است که به همان خاک رفته، باغ بانی که فراموش شده. مینا یک مرتبه جلویم آمد و پرتوهای نگاهم به درخت ها را قطع کرد، اما مینا چقدر زیباتر بود همیشه نگاهش طوری بود که فکر می کردم دارد در دلش قربان صدقه ام می رود، شاید نگاه من هم همینطور بود، نمی دانم اما می دانم در دلم قربان صدقه اش می رفتم. خداحافظی کرد و رفت، گفت باید چند شمع برای مهمانی امشب بخرد، هنوز به در باغ نرسیده بود که صدایش کردم و گفتم برای من هم یک ژیلت بخر، لبخندی زد و سرش را تکان داد، در باغ را که باز کرد دختر خاله ام با شوهرش وارد شدند، با مینا سلام و علیکی کردند و مینا رفت. دختر خاله و شوهرش کنار من رسیدند و از همان دور با لبخندهای زورکی جلو آمدند و سلام کردند، دختر خاله ام به شوهرش گفت: « برو داخل من الان میام، دلم برای پسر خاله تنگ شده...» شوهرش هم لبخندی زد و رفت، دختر خاله در چشم هایم نگاه کرد و گفت:« رفتارت خیلی عوض شده، فکر نمی کردم اینقدر بی رحم باشی...» نفهمیدم چی می گه، نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: «چی می گی؟ چی شده؟» پوزخندی زد و گفت:« بس کن، توقع نداشته باش از اینکه با مینا هستی احساس خوبی داشته باشم» سرم را پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم، و با اعتماد به نفس بیشتری در صورتش نگاه کردم و گفتم: « من اصلا متوجه منظورت نمی شم... طوری حرف می زنی که هر کی ندونه فکر می کنه بین ما چیزی هست...» حرفم را قطع کرد و گفت: « پس واقعا تونستی فراموش کنی... روزی که گفتی همه خاطراتمون رو فراموش می کنم، باور نکردم، اما مثل اینکه ازت براومده» دهنم باز مانده بود و به دهنش خیره شده بودم، ادامه داد «خودت گفتی بعضی آدم ها برای فراموش کردن ساخته شدن» این جمله ای بود که من همیشه می گفتم، کم کم داشتم می ترسیدم، نگاهش پر از خشم بود نزدیک بود عینکش که در دست هایش بود را بشکند، آهی کشید و گفت:« فقط برای خودم متاسفم ، چون از اون آدم هایی هستم که باید فراموش بشم» گفت و سریع از پله رفت بالا. چقدر حرف های عجیبی زد، از خاطرات مشترکی حرف می زد که من روحم از آن ها خبر نداشته، آیا واقعا من روزگاری با او بوده ام و تصمیم گرفته ام فراموش اش کنم؟ عجیب آنجا بود که واقعا فراموش کرده بودم، باور نداشتم که فراموش کردن تا این حد شدنی باشد، بهت زده در همانجا ایستاده بودم که مینا در باغ را باز کرد و با یک جعبه شمع وارد شد، به من رسید گفت : « اَه، فراموش کردم برات ژیلت بخرم» سری تکان دادم و به باغ رفتم، چقدر فراموش کردن راحت است...

1) آلبوم شاهین نجفی اومد، واقعا از آلبومش لذت بردم، در ایران هم می شود اورجینال خرید، حتما بخرید.

2) همیشه فکر می کردم برد پیت نسخه هالیوودی بازیگران چشم آبی و خوشکل سینمای ماست که عملاً برای خوشکلی شان معروف شده اند، اما بعد از دیدن فیلم se7en نظرم عوض شد، انتهای فیلم و در لحظه گریه کردن فوق العاده بازی کرد.

3) حالا دیگر دارم باور می کنم که انگار جمعه ها کار مهمی دارم، جمعه برایم بوی وبلاگ می دهد!

4) ببخشید که نمی توانم به وبلاگ هایتان بیایم و از به روز شدن خبرتان کنم اما مطالب جدید همه را می خوانم، در فیس بووک دوستان فیس بووکی را باخبر می کنم، از این هفته دوستان یاهو را هم خبر می کنم، فقط لطف کنید و آی دی من را ادد کنید : mollaie.masoud

/ 0 نظر / 6 بازدید