مرجان

خورشید که زحمت را کم کند، سفره ی عطر خنکی در سرزمین ما پهن است و کمتر کسی پیدا می شود که سودای پارک مرجان را به خانه ی تاریکش ترجیح دهد.گوشه ای از پارک دختر و پسری در آستانه بوسه به هم خیره بودند. نگاهت را که قرض می گرفتی چند پسر را می دیدی که به چند دختر نظر داشتند و پچ پچ می کردند. به درخت تنومندی نزدیک شدیم که کنارش از آن غذاهای مجانی و وسوسه انگیز پارک بود. همان غذاهایی که مادرم خیلی دوست داشت و با بویشان گیج می شد. پدر دستم را رها کرد و رفت برای مادر از آن غذاها بیاورد، من هم سن درخت را تخمین می زدم که مادرم دستم را کشید و کنار خودش روی نیمکت نشاند. هر دو بابا را نگاه می کردیم که غذاها را برداشته بود و می آمد نگاهی به مادرم کرد و دستش را بالا آورد، یعنی از همان که دوست داری آوردم، مادرم خواست حرفی بزند که بابا به آسمان کشیده شد، هرچه بیشتر بالا می رفت بیشتر دست و پا می زد، مادر بی امان فریاد می کشید و من بهت زده بابا را که در چشم هایم خیره بود نگاه می کردم، باور نمی کردم که ماهی بعدی دریاچه بابای من باشد.

1- این داستان را در طغیان هم بخوانید.

2- کلا طغیان را بخوانید!

/ 0 نظر / 8 بازدید