میلاد بیکار

لباس های کهنه اما تمیزش به موهای شونه شده اش میومد ، موهای که با آب خیس می شد و شونه می شد. شلوارش رو تا جایی که می شد پایین نگه می داشت تا روی کفش های کهنه شو بپوشونه ، کفش هایی که همیشه جلوشون باز بود ، کاری هم از دست کفاش بر نیومده بود. این تیپی بود که میلاد هر روز می زد. با این شکل و شمایل می رفت یه کوچه پایین تر نزدیک خونه مهشید اینا به دیوار تکیه می داد تا مهشید از مدرسه بیاد ، مهشید ساعت 1 از مدرسه میومد اما میلاد از ساعت 12 به دیوار کوچشون تکیه می داد. بهش می گفتیم «میلاد بیا بریم فوتبال. مهشید ساعت 1 میاد که » اما همونطور که به ته کوچه خیره بود می گفت « شما برید ، شاید امروز زودتر بیاد ». مهشید هم که از مدرسه میومد اصلا سرشو بالا نمی گرفت ، سریع می رفت تو خونشون و در رو می بست ، اما میلاد تمام مدت به چهره سرخ شده مهشید نگاه می کرد، فقط نگاه می کرد. هم سن بودن، میلاد مدرسه رو ول کرده بود ، ولی هنوز بیکار بود، مهشید هم سوم دبیرستان بود. میلاد از اول دبیرستان هر روز کارش همین بود. میلاد سر به راه بود ، روزها دنبال کار می گشت ، ظهرها برای 1 دقیقه خیره شدن به مهشید یک ساعت منتظر می موند. عصر ها هم دنبال کار می گشت، پدرش مرده بود ، مادر و خواهرشم خیاطی میکردند ، اسم خواهرش مریم بود، بیشتر از مادرش به فکر میلاد بود، از میلاد بزرگتر بود. دختر زرنگی بود ، با این که همیشه تو خونه داشت خیاطی می کرد اما از علاقه میلاد به مهشید خبر داشت ولی مگر کسی جرات داشت با میلاد در مورد مهشید و این که داری خودتو الاف می کنی حرفی بزنه؟ هر موقع که صدای میلاد بالا می رفت و داشت سر خواهر یا مادرش فریاد می زد ، همه می دونستن صحبت مهشید شده. در غیر این صورت میلاد آزارش به مورچه هم نمی رسید. یه روز با بچه ها نشستیم دور هم با کلی زمینه سازی و مقدمه چینی ، بهش فهموندیم که اگر مهشید رو می خوای باید یه کاری بکنی ، به مادرش بگه بره خواستگاری ، قبول کرد. مادرش شب جمعه همون هفته با مریم رفتن خخواستگاری مهشید ، من و میلاد و همه بچه های کوچه جلوی در منتظر بودیم که مادر و خواهر میلاد بیان بیرون و نتیجه رو بگن ، میلاد چند قدمی از بقیه عقب تر داشت به کفش های کهنه اش نگاه می کرد و هی شلوارش رو پایین تر می آورد تا روی کفش هاشو بپوشونه. بالاخره اومدن بیرون داشتن می خندیدند ، میلاد هم خندید و رفت جلو گفت « مامان چی شد؟ » مادرش هیچی نگفت و مریم گفت « این دختر نشد یه دختر دیگه ، بنده خدا نامزد داره !؟ » میلاد خشکش زد ، به در خونشون خیره شد ، هر چی بهش می گفتیم «بابا ول کن ، چیزی فراوونه دختر » اما انگار اصلا نمی فهمید ، چند دقیقه ای خیره شد و بعد چرخید و آروم رفت ، همه ساکت شده بودند و فقط به میلاد نگاه می کردند ، رفت و رفت. همه رفتن خونشون مریم و مادرشم رفتن خونه ، به مادرش گفتیم بذار یه کم تنها باشه ، یکی دو ساعت دیگه بر می گرده ، اما برنگشت ، یه هفته شد نیومد ، یه ماه شد نیومد ، مهشید عروسی کرد نیومد ، مادرش مُرد نیومد ، مریم عروسی کرد نیومد ، مهشید طلاق گرفت نیومد ، پدر مهشید مُرد نیومد ، یازده سال طول کشید و میلاد نیومد که نیومد، مهشید طلاق گرفته بود ، برگشته بود خونه پدریش ، مهشید سابق نبود ، عوض شده بود. همیشه تو خونه بود و روزی یه بار فقط از خونه میومد بیرون و یه دوری تو کوچه می زد و بر می گشت خونه ، هر روز ساعت یک.

/ 0 نظر / 4 بازدید