رو در رو

این بار سوم بود که به من زنگ می زد ، مثل همیشه ساعت هشت شب، تلفن رو جواب دادم مثل دفعات قبل اول  گفت: «سلام، مهشید هستم» صدای نازکش دوباره دلم را لرزاند گفتم« سلام... شمارتو دارم دیگه» چیزی گفت که متوجه نشدم، با انگشت اون یکی گوشم رو گرفتم و گفتم: «صدات خیلی ضعیفه ، نمی فهمم چی می گی» بلندتر حرف زد «گوشیم رو اسپیکر» تعجب کردم، منم با صدای بلند گفتم « چرا اسپیکر؟ کسی کنارته؟» گفت « نه تنهام » اینبار آرومتر پرسیدم « پس چرا زدی رو اسپیکر؟ » گفت « می خوام احساس کنم کنارم نشستی» حرفش خیلی ضرب داشت یه لحظه حرفی رو که می خواستم بزنم رو قورت دادم و گفتم« هنوز فکر می کنی بهتره در حد یک اسم بشناسمت؟» گفت: «آره دیگه، اینجوری راحت ترم » فهمیدم از خانواده اش می ترسه، ولی بیشتر از من می ترسید ، شاید تصور می کرد من ازش سوء استفاده می کنم.
یک ماه از اولین تماسی که باهام گرفته بود گذشت، هر شب باید صداشو میشنیدم ، هر شب ساعت هشت، خیلی وابسته شده بودم بهش ، اونم وابسته بود اما من بیشتر بروز می دادم ، می خواستم با بروز وابستگی ام، علاقه ام رو بهش نشون بدم تا پیشنهاد ملاقاتمون رو رد نکنه اما رد می کرد. دختر عجیبی بود ، اجازه نمی داد من بهش زنگ بزنم... می گفت فقط خودم بهت زنگ می زنم، می گفت هر موقع گفتم قطع کن ، سریع قطع کن، می پرسیدم چرا خودت قطع نمی کنی؟ می گفت چون صدات رو اسپیکره ، طول می کشه تا تلفن رو بردارم و قطع کنم.
حالا یک سال گذشته بود، 27 بهمن بود، یک سال قبل ساعت هشت بهم زنگ زد و گفت می خوام یه دوستی ساده با هم داشته باشیم، اما الان دیگه دوستی ساده ای در کار نبود، هر چند هنوز قبول نکرده بود همدیگر رو ببینیم. هر شب وقت خواب چشم هامو می بستم و تصویری رویایی اش را تصور می کردم، چقدر زیبا بود، موهای خرمایی که تو نور آفتاب مثل خود خورشید می درخشیدند، چشم های آسمونی و مرموزش قابل توصیف نیست، خنده های ملکوتی اش در زیبایی، جنگ تن به تنی با سپیده دم های شب یلدا داشت. دیگر نمی توانستم با یک تصویر خیالی قدم بزنم، سخت بود که هر شب موهای یک رویا را شانه بزنم، سخت بود. ساعت هشت شد، زنگ زد ، جواب دادم صدای آرامش بخش اش از راهرو های آسمان گفت: « سلام مهشید هستم » گفتم«ببخشید به جا نیاوردم...» خندید، خندیدم... خیلی حرف زدیم، از همه چیز و همه کس ، داشت یک خاطره تعریف می کرد که پریدم وسط حرفش «فردا حتما باید ببینمت» سکوت کرد ادامه دادم« دیگه طاقت ندارم ، اگر تو علاقه نداری منو ببینی ، بگو من بیام از دور تماشات کنم» باز چیزی نگفت، ولی من گفتم« فردا ساعت 10 صبح بیا تو ایستگاه اتوبوس کنار پارک ملی» زبونش باز شد، گفت« مطمئنی؟» گفتم «شک نکن» گفت باشه ساعت 10 اونجا باش، گفتم« باشه» می خواست یه چیزی بگه که صدای برادرش اومد ، با صدای لرزونی گفت:« سریع قطع کن» قطع کردم مثل دفعات قبل این قطع کردن تلفن از طرف من خیلی برام عجیب بود، چرا خودش قطع نمی کرد؟ چرا باید هر شب برای تصورات خیالی اش صدای منو رو اسپیکر گوش کنه؟ به هر حال دیگه باید عادت می کردم به این اخلاقش... .
خواب نمی رفتم، فردا ساعت ده انتظار یک ساله ام به سر می رسید ، حالا در دنیای واقعی با هم قدم می زنیم ، دیگه می تونم وقت حرف زدن صورتش رو نگاه کنم.... نفهمیدم چه موقع از شب بود، ولی خواب رفتم.

حالا ساعت 10 صبح بود من نزدیکی های ایستگاه اتوبوس کنار پارک ملی بودم، پاهایم می لرزید ، تپش های عجولانه قلبم رو حس می کردم، رسیدم پشت نیمکت ایستگاه، فقط یک نفر روی نیمکت بود، فهمید رسیدم، بلند شد، برگشت، موهایش خرمایی بود ، چشم های آسمونی اش هنوز توصیف نداشت ، لبخندش، زیبایی سپیده دم را شکست داده بود ، آستین هایش خالی بود، دست نداشت...

همین داستان در سایت آفتاب

/ 0 نظر / 6 بازدید