اسکناس

آسمان، آبی پر رنگ بود، هنوز خبری از آفتاب نبود… کم و بیش صدای کنجیشک های درختان خیابان به گوش می رسید که در سرمای فصل برف دنبال شبنم های یخ زده صبحگاهی بودند. ونگ ونگ سگ های ولگرد از افق های شهر به گوش می رسید ، من هنوز کنار پنجره نشسته بودم ، روی صندلی قهوه ای چوبی که دور هر پایه اش نقش یک مار را کشیده بود، آرنج های باریک و نحیفم روی میز سفت و سخت آنچنان درد گرفته بود که انگاری به جای سرم کره زمین کف دستانم رها شده است. شمع روی میز ، ساعت ها قبل خاموش شده بود اما هنوز بوی معلق پارافین را حس می کردم. بالاخره صدای در اتاق خواب سکوت طولانی را شکست، برایم عجیب بود که به این زودی بیدار شده. توی آشپزخانه صورتش را شست و آمد جلوی من، روی میزی که آرنج هایم روی آن بود نشست، سیگاری آتش زد، اگر تعارف می کرد، دوست داشتم با شکم خالی امتحان کنم، اما نکرد. دستهایم را از روی میز برداشتم و ولو شدم روی صندلی، چند دقیقه ای در چشم های هم خیره شدیم ، عاشق نگاه کردن بودم ، به هر کس و هر چیزی ، نگاه کردن آرامم می کرد ، نگاه کردن خرج ندارد ، جواب ندارد ، تاوان ندارد ، قصاص ندارد ، توهین ندارد و هزاران چیز دیگر که ندارد اما آرامش دارد. لذت نگاه کردن را نمی فهمید که قانونش را به هم زد و گفت: «دیشب خیلی به من خوش گذشت» قانون نگاه کردن را نشکستم ، چیزی نگفتم ، فقط سرم را تکان دادم، نمی دانم منظورم چی بود، اما او باز قانون شکنی کرد و گفت:« چند شد؟، نرخی که دیشب گفتی خیلی گرون بود ، ارزونتر حساب کن» می خواستم حرف بزنم ، کلی حرف برای گفتن داشتم ، ولی دوست داشتم نگاه کنم، باز سرم رو تکان دادم ، اینبار هم بدون منظور بود، اما اون منظوری که خودش دوست داشت را گرفت ، از جایش بلند شد و رفت چند اسکناس از جیب شلوارش برداشت و گذاشت تو کیف من، کیفم را برداشت و به سمت در رفت ، در را باز کرد و گفت:«الان دیگه خانمم میرسه، بهتره بری» بلند شدم، چادرم را برداشتم ، کیفم را گرفتم و رفتم بیرون ، خداحافظی کرد و در را بست ، اما من هنوز نگاهش می کردم…

همین داستان در سایت آفتاب

/ 0 نظر / 10 بازدید