خواب نیمروزی

صدای مضحک و کوفتیه تلفن خونه منو از خواب ناز نیمروزی چنان بیدار کردکه گفتم هر کی که می خواد باشه، من جواب نمی دم ، اعصابم شدیداً خرد شدهبود ، کدوم آدم ابلهی این موقع ظهر زنگ می زنه خونه مردم؟ از شانس مزخرفمن کسی هم خونه نبود که بیاد این تلفن رو خفه کنه بابا که مثل همیشه مغازهبود ، مادرمم قرار بود بره جلسه قرآن خونه یکی از همسایه هامون... سرم روچپوندم زیر بالش تا صداش قطع شد.

دیگه بیدار شده بودم ، هر کار کردم خواب نرفتم ، خیس عرق بودم ، همیشهمادرم وقتی می خواست از خونه بره بیرون کولر رو خاموش می کرد! ، رفتمروشنش کردم و نشستم روبروش ، می دونستم بدنم می بنده ولی خیلی لذت داشت ،کولر نمی تونست از تو خنکم کنه ، رفتم سراغ یخچال و پارچ تا نیمه پر شربتآلبالو رو تا آخر کشیدم بالا و از ته دل فریاد زدم « روحت شاد ادیسون ،شربتی که سرد نباشه نمی تونه منو سر حال بیاره! » رفتم دوباره جلوی کولرنشستم دلم می خواست خونمون استخر داشت تا با لباس هیکلم رو بزنم به آب ... حدود یه ساعت جلوی کولر کیف کردم تا این که مادر و پدرم گریه کنون اومدنتو خونه ، مادرم نشست رو زمین و شروع کرد های های گریه کردن پدر هم تکیهداد به دیوار، چشماشو بست و آروم آروم گریه کرد، هرچی می پرسیدم چی شده، هیچ کدوم جواب نمی دادن ، توان حرف زدن نداشتن ، یه دقیقه بعد داییماومد تو داشت با تلفن حرف می زد ، به شکلی ملتمسانه می گفت « هر خبری شدبه من زنگ بزن ، من آوردمشون خونه » دویدم جلوی داییم گفتم « دایی چی شده؟یکی جواب بده » دایی نگاهی تو صورت من کرد و اشک از چشماش سرازیر شد ، منوکشوند رو حیاط گفت: « برق خونه آبجی فریبات اتصالی کرده بود و خونشون آتیش گرفت، بیچاره همه بدنش سوخته ، الان تو بیمارستانه ، دکترا گفتن امیدی نیست فقط دعا کنید ، دعا کن دایی » نشستم کنار دیوار خیره شده بودم یه جا داییم می گفت « پاشو بریم تو »، زیر بقلمو گرفت و بلندم کرد، داشتیم می رفتیم تودایی صداش داشت می لرزید و حرف می زد تنها چیزی که یادمه گفت این بود: «بیچاره قبل از اینکه بسوزه یه جایی زنگ هم زده بود تا بیان کمکش ولی مثل اینکه طرف جواب نداده»

/ 0 نظر / 7 بازدید