نگین

باز هم نزدیک غروب بود که راهی خانه بودم ، خانه ای که برای من تداعی کننده چیزی جز خستگی نبود، قدم زدن در خیابانی که برگ های پاییزی فرش اش شده بودند، هر برگی که زیر پاهایم له می شد مرا به فروپاشی نزدیکتر می کرد، کم کم دلشوره ام شروع میشد ، انگشت های پاهایم را نه از سرما که از بی تابی ام به هم می فشردم، دیروز گفته بود صاحب خانه اش شک کرده ، می گفت فهمیده من و تو عاشق هم هستیم ، شاید فردا سر قرار نباشم...

ولی زنده موندن من منوط به دیدن او شده بود؛ حتی برای یک ثانیه. باورکردنی نبود ، من با آن همه غرورم حالا دست و پا بسته یک دختر شده بودم که کارگر و کلفت یکی از باغ های اطراف خانه مان بود، دختری که مهربانی را برای من معنی کرد، بارها مادر ندیده اش را تحسین کرده بودم که اسم دخترش را "نگین" گذاشته بود، روزگاری خودم را آنقدر بالا می دانستم که ستاره ها را زیر پایم میدیدم، حالا پیش زیبایی یک نگین ، پایین تر از انگشتری بدلی بودم.

چند متری تا در باغ فاصله داشتم ، صاحبخانه اش مرد ثروتمندی بود که همیشه چند نفری برایش کار می کردند، یکی از مهمترین اهداف زندگی اش جدا کردن من از نگین بود ، نمی دانم چرا اما انگار چون خودش هیچ وقت ازدواج نکرده بود نمی توانست شاهد عشق دیگران باشد. درخت های حاشیه خیابان آنقدر زیاد و درهم بودند که نمی توانستم در باغ را ببینم ، جلوتر رفتم از بین درخت ها خودم را به پیاده رو رساندم ، حالا در را می دیدم ، چقدر زیبا، همه نگین تمام قد جلویم بود، خدا هنوز من را دوست دارد ، فهمید بود که نمی توانم نبینمش، دو قدم دیگر مانده بود تا بوسه های دزدکی و عمیق مان، آخر رسیدم ، دست هایم را بردم جلو ، کمرش را یکجا در دست گرفتم، پیشانی اش را به سینه ام چسباند، گرم شده بودم، می خواستم آنقدر در آغوشش بمانم تا بمیرم، چشم های هر دوی ما بسته بود، دست هایش را دور گردنم گذاشت و از سینه ام جدا شد، نگاه نازکی به چشم هایم کرد و سرم را به آغوش کشید، سرم روی شانه اش بود، صدای نفس هایش را می شنیدم، چند ثانیه ای نفس نکشید، آرام گفت: « امروز آخرین ملاقات ماست، من دارم برای همیشه از اینجا میرم، من و تو برای هم ساخته نشدیم » خودش را از آغوشم بیرون کشید و رفت ، در باغ را هم بست، باید می ایستادم و یکجا خیره می شدم، باید می زدم زیر گریه، باید به زمین و زمان فحش می دادم، اما آرام رفتم به سمت خانه ی خستگی ام، روی پله های جلوی خانه نشستم ، الان هم همانجا نشسته ام ، یازده ما گذشته اما انگار هنوز پاییز سال قبل است و همین امروز نگینم کنده شد. کار هر روزم شده روی پله ها نشستن و به خیابان نگاه کردن، نگاه کردن به ماشین های لوکسی که آرام از زیر درخت های خیابان رد میشوند، گاهی ماشین صاحبخانه نگین را میبینم ، گاهی در ماشین تنهاست و گاهی نگین کنارش نشسته است.

/ 0 نظر / 4 بازدید