چند راهی

فکر می کرد هنوز هم می تواند با حرف های رویایی و عاشقانه اش کسلی همیشگی مرا التیام چند دقیقه ای بخشد، اما حرف زدن های پر شور و شوق اش، از این شاخه به آن شاخه پریدنش دیگر برای من آن لطف سابق را نداشت. هنوز به وسط پارک هم نرسیده بودیم که تحملم برای شنیدن حرف هایش تمام شده بود، برای پنهان کردن حالتم، به چمن ها خیره شده بودم. هیچ کار خاصی نکرده بود، اما دیگر حوصله اش را نداشتم و به قول خودش از سیستم فکری ام خارج شده بود، تکراری شده بود یا من عوض شده بودم؟ هیچ وقفه ای هم نبود که دل زدگی را فراهم کند. دستی سر شانه ام زد و رفت، نفهمیدم چی گفت، اما رفت، راه رفتن اش روی چمن ها را نگاه کردم و رفت، تابلویی هم نبود که بگوید روی چمن راه نروید.

1- چند دقیقه است که دنبال جمله ای می گردم تا با آن تاخیر یک روزه ام را عذرخواهی کنم.

2- وبلاگ من بازدید زیادی نداره، و راستش را بخواهید دوست هم ندارم بازدید زیادی داشته باشد، دوست دارم چند دوست "ادب فهم" داشته باشم که داستان هایم را بخوانند و ارشادم کنند، همین.

3- هر روز تقریبا یک تا دو ساعت را صرف نوشتن یک "داستان بلند" می کنم، همان داستانی که چند ماه پیش هم درباره اش نوشتم.

4- فیلم ها و کتاب های زیادی برای دیدن و خواندن دارم، کاش یک شهر خلوت و یک خانه کوچک و تنها را پیدا می کردم که یک ماه در آن بخوانم و ببینم!

5- اگر دقت کرده باشید نحوه بروزرسانی وبلاگم کمی تغییر کرده، داستان جمعه ها سر جای خودش است اما چون این پا ورقی ها زیاد شده است، احساس می کنم برخی نیاز به یک پست جدا دارند، همیشه منتظر یک پست غیر جمعه ای باشید که احتمال دارد درباره هر موضوعی باشد!

/ 0 نظر / 9 بازدید