حرف هایی برای گفتن

دقیقاً نمی دانم از چه زمانی داستان می نویسم، تقریباً اوایل سال 83 بود که احساس کردم در کنار خواندن، می توانم چیزهایی هم بنویسم و شروع کردم به نوشتن، از شعر و داستان تا نقد و نثر. البته هیچکدام از حد دفترچه ام عبور نکرد و هنوز در بین همان سطور زندانی اند.
همیشه گفته ام و باز هم می گویم، من نویسنده خوبی نیستم و نوشتن برای من حکم وسیله ای را دارد تا اندیشه ای را نمایان کنم و یا سوالی را ایجاد کنم. و این به آن معنا نیست که به قواعد و زیبانویسی ادبیات نمی پردازم بلکه قواعد را طوری مورد استفاده قرار می دهم که به آن نکته مد نظر خودم برسم و بس.
خیلی ها از دریچه "ایچاز" داستان های من را مورد نقد قرار می دهند، ضمن تشکر از همه دوستان عارضم خدمتتان که شاید اکثراً ایجاز را به طور عمومی به خلاصه نویسی و حذف موارد بی مورد تعریف کنند اما این تعریف برای جای یک علامت سوال را باز می کند: حذف موارد بی مورد به چه منظور؟ کوتاه کردن داستان برای خواننده بی حوصله؟ یا به قول چخوف اول و آخر داستان را حذف می کنید چون واقعی نیست؟ در هر حال حذف هر عنصر و لغتی از داستان باید هدفی مشخص داشته باشد، من از ایجاز اینطور استفاده می کنم که مثلا مواردی را حذف و یا اضافه می کنم برای افزایش تاثیرگذاری حادثه پیش رو در روایت داستان. و به نظرم ایجاز چیزی نیست که بخواهیم برای آن چارچوب مشخص کنیم و کاملا بستگی به سلیقه و شناخت مولف از مخاطبش دارد.

نکته دوم عدم نتیجه گیری است
پایان داستان برای من حکم ماه عسل داستان را دارد، از اول داستان زمینه سازی اتفاق پایان داستان را می کنم، به طوری که اگر کسی جمله آخر داستان من را بخواند و بعد از اول شروع کند به هیچ وجه از داستان  خوشش نمی آید.
من این کار را می کنم که تاثیرپذیری کار بیشتر شود و به قول دوستان کار ضرب داشته باشد. اما این کار بسیار دشوار می شود، چرا که این پایان دادن داستان کلیدی ترین و مهم ترین قسمت داستان برای حقیر است، و چون به تحمیل عقیده و نتیجه گیری انتهای داستان اعتقادی ندارم باید طوری داستان را تمام کنم که مخاطب ظرف چند ثانیه نتیجه را در جهت شخصیت و حالت آن لحظه اش خودش، بگیرد.
این "عدم نتیجه گیری" یکی از دستاوردهای ادبیات مدرن است، و اگر کمی به آثار کلاسیک ( حتی همین داستان کوتاه که عمر طولانی ندارد ) دقت کنید متوجه آن می شوید که داستان هدفش را جار می زند و هیچ چیز پنهانی ندارد که به طور پنهانی وارد ذهن مخاطب شود و انسان مدرن وقتی چنین داستانی را می خواند احساس خوبی ندارد، چرا که انسان امروز دوست دارد خودش به نتیجه برسد و بر آن پایبند باشد.
نکته سوم، انسان محوری
 موضوع انسان محوری در داستان را باید کمی گسترده تر معرفی کرد، من حتی رئالیسم ِ داستان را زیرمجموعه انسان محوری می دانم، چرا که شخصاً استفاده از عناصر ماوراءطبیعی در داستان را حقیقت نمی دانم حتی استفاده از خدا و مسائل مربوط به آن. تصور کنید قهرمان داستان در پی رسیدن به یک معشوق است و شروع به دعا کردن می کند، وارد کردن این قسمت "دعا کردن" داستان رو از حقیقت دور می کند، چرا که بعد از این دعا کردن کلا دو حالت امکان پذیر است، یا عاشق به معشوق می رسد یا نمی رسد، تمام. اگر برسد که از چارچوب حقیقت ( در مبحث رئالیسم ) خارج شده است و اگر نرسد یک ضد قهرمان بچه گانه لقب می گیرد، و منتقد راحت می گوید اضافه کردن "دعا" ایجاد ذهنیت بود برای رسیدن عاشق به معشوق و نرساندن آن ها در انتهای داستان حکم یک ضربه بی معنی را دارد.
پس انسان محوری را باید طوری طراحی و تنظیم کرد که بازی دادن مخاطب هویدا نباشد، و آماده کردن ذهن مخاطب برای حادثه داستان مشخص نشود.

در یکی از نمایش نامه های شکسپیر، شخصیت سوم و یا چهارم داستان قهرمان داستان را تهدید به مرگ می کند و قهرمان داستان در جواب می گوید: "وسط پرده سوم که قهرمان کشته نمی شود" نقل شده است که بینندگان این نمایشنامه در این قسمت از نمایش تکانی می خورند و اطرافشان را نگاه می کردند و دوباره به صحنه خیره می شدند. خیلی ها اضافه کردن این دیالوگ را ناشی گری شکسپیر می دانند اما خیلی های دیگر این را برتری او می دانند، شکسپیر این خط را فقط برای نشان دادن خودش می نویسد، و به بیننده می گوید: فراموش نکن که من در حال حاضر خالق یک دنیای خیالی هستم و تو را در این دنیا غرق کرده ام.

1- در ضمن جمعه این هفته را به دلیل مسافرت، نیستم. البته شاید هم بودم، معلوم نیست.

/ 0 نظر / 11 بازدید