آبمیوه لیمویی

مگر نگفتم من با طعم هلو می خوام؟ این صدای فریاد بچه 11 ساله ی بود که سر پدرش خالی میشد، مرد هنوز ماشینش را روشن نکرده بود که پسر بچه شیشه آبمیوه لیمویی اش را از شیشه ماشین سفیدشان پرت کرد بیرون تا وسط خیابان بشکند و خرده شیشه هایش پخش زمین شوند.

ده دقیقه بعد جوان 27 ساله ای که به تازگی مطلب دندانپزشکی اش را افتتاح کرده بود با ماشینش از روی خرده شیشه ها رد شد و پنجر شد، به ناچار جلوی در خانه ای نگه داشت و مشغول پنچرگیری شد، دست هایش سیاه شده بود، دنبال شیر آبی می گشت که در خانه باز شد و کودکی بیرون آمد، پشت سر آن مادربزرگ اش هم آمد تا او را به خانه برگرداند، دکتر جلو رفت و از پیرزن خواست تا اجازه دهد دست هایش را در خانه آن ها بشوید، زن مهربان در را باز کرد، دکتر در حیات پر از درخت و گل خانه آن ها دست هایش را شست و هنگام بیرون رفتن دختری را دید که هراسان پله های خانه را دوتا یکی می کند و پایین می آید، از همان دور فریاد می زد: «مادر بزرگ امروز هم دانشگاهم دیر شد» مادربزرگ هم که نگران شده بود، گفت: « صبر کن آژانس بگیر، تا ایستگاه اتوبوس نیم ساعت طول می کشه » دکتر که صحبت های آن ها را می شنید، به رسم تشکر پیشنهاد داد تا دختر را تا ایستگاه اتوبوس برساند، مادربزرگ فرصت حرف زدن پیدا نکرد، و دختر سریع در ماشین دکتر نشست. دکتر در ماشین سر صحبت را با دختر باز کرد و آدرس دانشگاهشان را پرسید تا به جای ایستگاه اتوبوس، دختر را به دانشگاه ببرد.

جلوی در دانشگاه نگه داشت، دختر پیاده شد و خواست از دکتر تشکر کند که دست دکتر را جلویش دید، در دست های ظریف و سفید دکتر کارتش را دید، ناخواسته کارتش را گرفت و خداحافظی کرد.

دختر با دکتر آشناتر شد، چند بار دیگر با دکتر به دانشگاه رفت، تا اینکه پیشنهاد دکتر را برای یک شام عاشقانه پذیرفت. آن شب حین شام خوردن و گوش دادن به صدای پیانوی نوازنده وسط سالن رستوران پرده های باقی مانده بین آن ها برداشته شد، دکتر صندلی اش را کنار دختر برد و او را آرام به آغوش کشید، صدای پیانو در آمیخته شدن آن ها به هم، بی تاثیر نبود. آنقدر در آغوش هم امن بودند تا قرار ازدواج را بگذارند.

سال دوم ماه هشتم، سال دوم ازدواجشان بود، و کودک آن ها هشت ماه در رحم مادر خلاصه شده بود، ماه آخر بود، دکتر به شهرت زیادی رسیده بود، هر هفته برای رفتن به سمینارهای پزشکی به گوشه گوشه جهان می رفت، شبی که نوزاد آنها پا به دنیا می گذاشت مرد در آسمان بود، هواپیمای آن ها نقص فنی پیدا کرد تا خلبان ناشی هواپیما را به دامنه یک کوه پر از برف بزند و همه مسافران و خودش را به کشتن دهد.

سالگرد بیست و دو سالگی ، تولد فرزند 22 ساله و سالگرد دکتر، پسر آن ها در دانشکده حقوق محصل بود، دو سال دیگر مانده بود تا یک وکیل شود، از همان کودکی آرزوی رئیس جمهور شدن را داشت، نداشتن پدر آنقدر او را خشن بار آورده بود که در بیست و دو سال عمرش نتوانسته بود دوستی برای خود انتخاب کند، در انزوای خود فقط به درس می پرداخت و آرزوی رئیس جمهور شدن.

تابستان چهل و سه سالگی وکیل و انتخاب شدنش به سمت رئیس جمهوری، بعد از انتخاب شدن ، به مزار پدر و مادرش رفت، به آن ها گفت که به آرزویش رسیده ، پدرش را ندیده بود و کمتر می شناخت اما مادرش را خوب می شناخت، چهل سال با او زندگی کرد و در نهایت به خاک سپردش.

روحیه خشن رئیس جمهور آنقدر در حکومتش تاثیر داشت که سال سوم ریاست جمهوری اش سال دوم جنگ با کشور همسایه شان باشد، صدها هزار انسان کشته شده بود و میلیون ها انسان دیگر داغ دار بودند، مردم کشورش او را منفورترین انسان تاریخ می دانستند. شرایط بحرانی کشور، رئیس جمهور را به دیوانگی کشیده بود، شب ها قیافه اش را عوض می کرد و در خیابان ها قدم می زد، ساعت ها کنار پیاده رو می نشست و به آدم هایی نگاه می کرد که آرزوی مرگش را داشتند.

شبی بارانی بود، در جلوی یک فروشگاه بزرگ به تیر چراغ کنار خیابان تکیه داده بود، یخه بارانی اش را بالا داده بود تا شناخته نشود، خیس خیس بود، سردش شده بود، می لرزید، پیاده رو را به سمت خانه اش گرفت و رفت، صدای مردم را می شنید، کمتر کسی بود که حرف سیاسی نزند، گاهی کودکی با سادگی هر چه تمامتر سر پدرش فریاد می زد و شیشه آبمیوه لیمویی اش را به بیرون پرت می کرد.

1) این داستان را خیلی دوست دارم، چرا که مرا به این نتیجه می رساند که تقدیر انسان ها اتفاقات کوچک و کم ارزش اطرافشان است. اتفاقات را خودشان رقم می زنند، پس تقدیرشان هم دست خودشان است، کمی عجیب است نه؟ حتما عجیب است.

2) آلیس:« پدر، من هرشب خواب های عجیب می بینم، آیا دیوانه ام؟» پدر: «آره تو دیوانه ای، اما یه خبر خوب برات دارم، همه آدم های خوب دیوانه اند»                                                                                              آلیس در سرزمین عجایب


3) این روزها به فیس بووک هم می روم، اگر دوست داشتید من را در لیست دوستانتان قرار دهید، این هم صفحه من در فیس بووک.

4) روزهایی که گذشت روزهایی بود که خیلی سرم شلوغ بود و متاسفانه فرصت پاسخ دادن به کامنت های عزیزتان را نداشتم، از این به بعد به همه پاسخ می دهم و مطالبتان را می خوانم.

/ 0 نظر / 3 بازدید