باران

هوا دیگه تاریک نبود اما هنوز چراغ های خیابون روشن بودند. باران بی رحمی می بارید از خواب پریده بودم ، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگ ها آب روی کارتونم می چکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره می شود سرم را اطراف می چرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم ...
دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم می زدند ؛ زیر بارون ، سپیده دم ، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خونه بزنن بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دست ها رو تا جایی که می شد باز کردند کف دست ها و صورتشان رو به آسمون بود. صورت های سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.
نمی دونم چی حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهامو باز کردم صورتم رو به آسمون بود، بارون اجازه نمی داد چشمامو باز کنم چند دقیقه ای همونجا با چشم های بسته ایستادم، کمرم درد گرفته بود ، سردم بود ، می لرزیدم. دست ها و صورتم رو آوردم پایین ، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند، درامتداد خیابان بدون چتر قدم می زدند ، برگشتم زیر درخت ، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود... چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران می بارید.

/ 0 نظر / 7 بازدید