مسعود ملایی
قالب وبلاگ
صدای پای کسی را از درون سقف اتاقم میشنوم، نه نزدیک میشود و نه دور. دقتم را جفت میکنم و میبینم حتی دو چشم از لای سقف به من خیره شده و حتی گاهی پلک میزند. پتو را روی سرم میکشم و ایمان می آورم که در بین خاک های سقف اتاق من، سلول های زنی زنده به گور شده وجود دارد.

مسعود ملایی/ 5 شهریور 90


پ.ن: این وبلاگ دوست دارد بیشتر به روز شود.
[ ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

از من دلگیر نباش. صدای آبشار و غروب‌های قرمز تفاوتی ندارد. من آن زورق طوفان دیده‌ای که تو می‌خواهی نیستم، من نمی‌توانم پروانه‌ی خشک شده‌ای روی دیوار راهروی خانه‌ی شکلاتی‌ات باشم. من نمی‌خواهم برای دیدن تو سنگریزه به پنجره‌ات بزنم. تو چرا باور نمی‌کنی هم‌قدمی با تو در بین طاق‌های نیلوفر ِ خیس برای من خوش‌شانسی نمی‌آورد؟ حتی اگر وزق‌ها زیبایی پروانه‌ها را ستایش کنند. مرا از آیین خواب‌های شیشه‌ای، مطرود کن. گرچه سخت است اما به فریاد کلاغ‌های باغ همسایه‌ام در عصرهای برفی و تاریک، مؤمنم. از من دلگیر نباش...


جهت اطلاع:

فیسبوکم: http://www.facebook.com/masoud.mollaie

ایمیلم در گوگل ریدر: mollaie.masoud(at)Gmail.com

[ ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
برای لیلا، دختر مش‌مظفر خواستگار پیدا شده بود، لیلا قبول نمی‌کرد اما همه می‌دونستن که همون خواستگار  قبلیِ که مش مظفر ردش کرده بود. نه که لیلا نخواد قبول کنه این همون خواستگارشه، بیچاره خبر نداشت که همونه، آخه مش مظفر قبل از اینکه کسی بفهمه ردش کرده بود، می‌گفت: «جهاز و اسباب زندگی لیلا کامل نشده، دختر که اسباب امور نداشته باشه سرش جلو مردش پایینه...» اینبار هم بدون اینکه کسی بفهمه با همون بهونه جهیزیه ردش کرده بود، لیلا به روی خودش نمی‌آورد اما ته دلش دوست داشت ازدواج کنه، اون موقع چیزی نگفت، ولی سال بعد که همون پسر دوباره اومد خواستگاری لیلا و کربلایی مظفر با همون دلیل قبلی ردش کرد، دیگه لیلا تحمل نکرد و پیش عمه رخساره گله کرد، اما باز به جایی نرسید.
اینبار یه سال نشد که همون پسر دوباره اومد خواستگاری لیلا، همه می‌دونستن که حاج مظفر قبول نمی‌کنه، لیلا هم می‌دونست، آخه هنوز جهیزیه نداشت، به روی خودش نیاورد، می‌گفت لابد چیزهای مهم‌تر از جهیزیه منم هست، بابا بهتر می‌دونه...
[ ٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

چشم‌های سعید پر از اشتیاق گفتن بود، گفتن حرفی که تحمل نگه داشتن‌اش را نداشت، کوچه را دوید و جلوی در خانه‌ی ما، کنار من فرو‌ ریخت، آب دهن‌اش را پایین فرستاد، با نفرت ته کوچه را نگاه کرد و خودش را خالی کرد: «بی‌بی داره میاد خونه‌ی شما، باز نمیذاره بازی کنیم» بی‌بی پیرزن محله ما بود که حوصله صدای بچه‌ها را نداشت، وقتی می‌آمد خانه‌ی ما، مادرم توپ و چوبتایرمان را بر‌می‌داشت و بازی بی بازی. بچه‌های کوچه ما از بی‌بی خوششان نمی‌آمد، بیشتر از همه سعید از بی‌بی بدش می‌آمد و سعید که خانه‌شان حیاط نداشت هر روز در خانه‌ی ما بازی می‌کرد و بی‌بی خانه‌ی ما را بیشتر از خانه‌های دیگر دوست داشت. بی‌بی از ته کوچه، از کنار دیوار، نرم نرم می‌آمد، سعید گفت: «بپر بریم تو چراغ ها رو خاموش کنیم که فکر کنه کسی خونه نیست» رفتیم و چراغ‌های خانه را خاموش کردیم، مادرم لب پنجره اتاق آخری چیزی می‌دوخت، در تاریکی سرمان داد کشید: «چرا خونه رو خاموش کردید؟ خونه دزد که نیست، دم زرده خوب نیست خونه تاریک باشه!» خواست چراغ را روشن کند که پریدم جلوی‌ش و گفتم: «ده دیقه صبر کن... تو تلویزیون می گفت... می گفت دم غروب مصرف برق بالاست، ده دقیقه اگه خاموش کنید کمتر قبض می‌آد...!» مادرم همان‌جا نشست و حرفی نزد تا ده دقیقه‌ی ما تمام شود. دقیقه‌ها به نیمه نرسید که صدای در آمد، بی بی بود. سعید از ته اتاق دست‌ش را روی زمین کوبید، مادرم رفت و در را باز کرد، تسلیم بودیم، سعید دندان‌هایش را روی هم فشرد و گفت: «از خونه‌ی تاریک هم نمیگذره لا‌کردار!» بی‌بی که از در آمد تو یادم آمد چشم‌های بی‌بی همیشه تاریک است.

مسعود ملایی - 11 شهریور 87 - ساری

[ ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

آفتاب طوری دل از کوه کنده بود و آنقدر زیبا برف های یخ زده دو روز قبل را متبلور کرده بود که انگار خورشید زالی آباد با خورشید دنیا فرق می کند. چمشک های ممزوق و پس و پیش دریده ی به پا کرده بودند و تا بالای قوزک پا را به بیم سوزِ سیاهِ سرما، پارچه های بریده شده ی پالان خر را پیچانده بودند. عشرت بلندتر راه می رفت تا به لطف آفتابی که پشت سرش بود، سایه اش از عزت بزرگتر شود و کیف کند. راه صحرا را بر می گشتند و سارق های دور دست پیچیده شان تا نصفه هم مغز بادام کوهی نبود و عزت بهتر می دانست که به این سی سَن مغز، تف هم کف دست آدم قی نمی کنند، عشرت را نهیب زد و زیر دیوار نشاندش، پر سارقش را گرفت و عشرت سستی نکرد:

-سارقم را ول کن

عزت روی خوش نشان داد و به لبخندی گفت:

- قربون خواهر نصفه و نیمه ام بروم! اینجوری که نمی شود رفت پیش سلیم، برای چهارتا دانه مغز بادم کوهی که چیزی به ما نمی دهد، یکی شان می کنیم تا دلش قرص شود که پیش از روز سر به بیابان زدیم و دلش بلرزد و یه چیزی بقلش بدهد

عشرت سر تیز سمبه ی برادرش را زیاد خورده بود تن در نمی داد و یک پا روی حرفش بود، عزت هم تندی کرد و سارق را از دست عشرت بیرون کشید و بلند شد، عشرت هم پرید سر گردن عزت و از عقب زدش زمین، عزت به یک نظر بلند شد و گذاشت و زیر گوش عشرت، عشرت کلام نکرد و پای دیوار خزید و دست های سیاه و کبودش را دو طرف صورتش لم داد و جلوی پایش را خیره شد، حرف نمی زد.

عزت دو روی کوچه را نگاهی کشید و کنار خواهرش نشست، سارق هنوز دستش بود، همانجایی که عشرت خیره بود را نگاه می کرد، لب ترکاند و ابرو در هم کشیده گفت:

-دو تا سارق را یکی می کنم و می فروشم، کارد و انبرم را بردار و برو صحرا همینقدر دیگر پیدا کن و پولش برای خودت، نصف پول این دوتا سارق هم مال تو، با کارد و انبرم را هم ببر که صدتای کارد و انبر خودت می ارزد.

عشرت حرف نزد و جلوی پایش را نگاه می کرد، گربه ای از سر دیوار پایین پرید و گریخت تا نگاه عشرت را از جلویش بکند و دنبال خود ببرد، عزت که بی محلی از خواهر دیده بود، از سر لج سارق عشرت را خالی کرد در سارق خودش، عشرت دید و سارق پر را از دست برادر کشید و خواست مغز بادام های خودش را پس بگیرد که عزت دستش را گرفت و سارق را بیرون کشید و خواهرش را به دیوار کوفت، خواست بلند شود که عشرت گود یخه اش را چنگ زد. این کشید و آن کشید تا دو سه بار دیگر عشرت به دیوار کوفته شود و ناله اش سر بزند، عزت در گوش خواهرش فحشی داد و رفت.

آفتاب هنوز سایه ها را می کشید، یکی یکی مردم زالی آباد بیرون می زدند و تند تند به هم سلام می کردند، عزت از کوچه ای به کوچه ای می رفت تا به دکان سلیم برسد، هنوز گربه ها به هر نظر از دیوارها بالا و پایین می پریدند، گنجشک ها بی همهمه بگو و بشنو داشتند و جلوی خانه ها آب پاشیده شده بود، صدای خز خز قدم های شکسته ای پشت سر عزت نزدیک می رسید، عزت برگشت و خواهرش را دست به پهلو دید، خنده ای سر در دمید و در لابلای خنده گفت:

-سیر نشدی؟ بیشتر کتک می خواهی؟

عشرت که چشم هایش را از درد به خود فشرده بود و وانمود می کرد از نور آفتاب است، سرش را صاف کرد و گفت:

-نه، کارد و انبرت را ندادی...

[ ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

خورشید که زحمت را کم کند، سفره ی عطر خنکی در سرزمین ما پهن است و کمتر کسی پیدا می شود که سودای پارک مرجان را به خانه ی تاریکش ترجیح دهد.گوشه ای از پارک دختر و پسری در آستانه بوسه به هم خیره بودند. نگاهت را که قرض می گرفتی چند پسر را می دیدی که به چند دختر نظر داشتند و پچ پچ می کردند. به درخت تنومندی نزدیک شدیم که کنارش از آن غذاهای مجانی و وسوسه انگیز پارک بود. همان غذاهایی که مادرم خیلی دوست داشت و با بویشان گیج می شد. پدر دستم را رها کرد و رفت برای مادر از آن غذاها بیاورد، من هم سن درخت را تخمین می زدم که مادرم دستم را کشید و کنار خودش روی نیمکت نشاند. هر دو بابا را نگاه می کردیم که غذاها را برداشته بود و می آمد نگاهی به مادرم کرد و دستش را بالا آورد، یعنی از همان که دوست داری آوردم، مادرم خواست حرفی بزند که بابا به آسمان کشیده شد، هرچه بیشتر بالا می رفت بیشتر دست و پا می زد، مادر بی امان فریاد می کشید و من بهت زده بابا را که در چشم هایم خیره بود نگاه می کردم، باور نمی کردم که ماهی بعدی دریاچه بابای من باشد.


1- این داستان را در طغیان هم بخوانید.

2- کلا طغیان را بخوانید!

[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

دکتر کنارم نشست و بدون اینکه به صورتم نگاه کند، گفت: «زخم عمیقی نیست، بدون بی حسی بخیه اش می کنم» سرم را تکان دادم ولی او هنوز به صورتم نگاه نمی کرد که بفهمد، برگشت و چیزی از روی میز برداشت و گفت: «البته یه کم درد داره» به سنگ های سفید و مرمر کف اتاق خیره بودم و گفتم :«می دونم» گفت: «پس قبلاً هم بخیه زدی» گفتم: «آره» گفت: «اونم بدون بی حسی بود؟» گفتم:«آره، بی حس نبودم» گفت:« الان خوب شده؟» گفتم: «نه، هنوز جاش درد می کنه» گفت: «کجا هست؟» گفتم:« نمی دونم، خیلی وقته ازش بی خبرم» نگاهی به  صورتم کرد و دیگر حرف نزد.


1- سایت و انجمن طغیان شروع به کار کرده و تقریبا هر روز صبح یه اثر منتشر نشده از دوستان منتشر می کنیم. تا الان کاری از استاد بهمنی، مقاله خانم فاطمه سرمشقی، غزلی از خانم اسما شریف و همینطور داستان کوتاهی از مازیار محمدی رو منتشر کرده ایم. تو سایت که برید همه مطالب رو می بینید. تو انجمن هم عضو بشید و درباره کارها نظرتونو بنویسید و کارهای خودتون رو هم قرار بدید. عضویت در انجمن

2- همینطور که قبلا هم عرض کرده ام شماره اول ماهنامه قرار است اول خردادماه منتشر شود، تا اون موقع سایت هر روز، به روز میشه و تمام تلاشمون هم اینه که کارهای منتشر نشده رو برای اولین بار منتشر کنیم. مطالب هم بعد از قرار گرفتن روی سایت به فیس بوک و بالاترین و... فرستاده میشن. با اینکه یه هفته از شروع کار سایت نمی گذره اما در خوشبختانه سایت روزانه نزدیک به 400 بازدید کننده داره. 

3- رسماً از همه دعوت می کنم که آثار منتشر نشده شون رو برای ما بفرستن تا روی سایت بذاریم... برای ارسال آثار به اینجا مراجعه کنید: ارسال آثار

[ ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

خیلی هم راحت خوابیده ام، اصلاً هم این کاناپه اذیتم نمی کند، دیگر مهم نیست که عادت دارم کنارش بخوابم، این عادت را باید ترک کنم، موجب هیچ مرضی هم نمی شود. تازه جایی خوانده ام که تکرار یک کار در بیست و یک روز تبدیل به یک عادت میشود و روز بیست و دوم دیگر به فکرت هم خطور نمی کند، کی گفته است من بیست و یک روز هم تحمل ندارم؟ اصلا برایم مهم نیست که چراغ اتاق خواب هنوز روشن است، اصلا برایم مهم نیست که ساعت از دو نیمه شب گذشته، اصلا مهم نیست که تا این موقع چه کار می کند. اصلا من چرا باید چراغ اتاق خواب را نگاه کنم که او به فکرم بیاید، اصلا به فکرم بیاید مگر چه اتفاقی می افتد؟ من به خیلی ها فکر می کنم، این اصلا دلیل نمی شه که من هنوز...


1- در تکاپوی ماهنامه "طغیان" هستیم که شماره نخستش هفته اول خرداد می آید... سایت و انجمن طغیان هم آماده شده و فقط کمی نکات کوچک دارد که بعد رسیدگی به آن ها معرفی اش می کنیم...

2- سایت طغیان تا اول خرداد که شماره اول میاد به آثار شما اختصاص داره... آثارتون رو بفرستید تا منتشر کنیم... راه های ارتباطی هم همین وبلاگ هست، ایمیل بنده هم زیر عکس وبلاگ هست.

3- بیشتر فعالیت من در فیسبوک هست، فیسبوک من

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

محمدعلی بهمنی

[ ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

نمی دانم چند دقیقه منتظر بود ولی یک کادو کوچ به دست داشت، نگاهش زمین را خیره بود، تو سرش پر از حرف بود، پر از حرف هایی که این چند روز در ذهنش پرورانده بود، کلمه کلمه حفظشان کرده بود، آنقدر تکرارشان کرده بود که نگران فراموش شدنشان نبود. نزدیک یک ساعت گذشت، هنوز منتظر بود، با صدای خسته همیشگی اش چیزی را زمزمه می کرد، نمی دانم چه می گفت اما می دانم برای فراموش کردن تلخی انتظار بود. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کرد منتظر مانده بود و انگار انتظار بیهوده ای داشت. صدای خسته ای در گوشم می گوید: « دروغ بنویس، بگو اومد»


1- اینقدر "خواستم" و "نرسیدم" که "رسیدن" و "از دست دادن" برایم آرزو شده. چرا می خندی؟!

2- این روزها اینقدر دلم گرفته که نه می خونم، نه می نویسم، نه می بینم... فقط بازی داده می شم...

3- هیچ حرفی برای گفتن ندارم، بی شک کسی هم گوشی آماده شنیدن ندارد، پس ببینید، عکس ماشین سهراب سپهری را!

[ ٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

حرف های پشت تلفن تمام شد و سرم را بالا گرفتم، مادر با ناراحتی به من نگاه می کرد، آماده گریه کردن بود، با بغض پرسید « تو هم؟ » گفتم « من چی؟ » نگاه اش را به زمین دوخت و گفت « خودم شنیدم گفتی دیشب تا صبح می کشیدی » هیچ عکس العملی نشان ندادم و گفتم « آره مادر، معتاد شدم » مادر زد زیر گریه و من همان جا دوباره کشیدم، درد بودن...


1- آلبوم سیاوش قمیشی آمد، خیلی کمتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم، اما آهنگ "بی خیال" رو خیلی دوست داشتم:

بی خیال حرف هایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

2- آدم ها دو دسته اند: 1- خوشبخت هایی که فکر می کنن بدبخت هستند 2- بدبخت هایی که فکر می کنند خوشبخت هستند، در واقع هر دو بدبخت اند.

3- خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن که از نشسته زیستن در ذلت خسته ام - محمد مختاری

[ ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

فکر می کرد هنوز هم می تواند با حرف های رویایی و عاشقانه اش کسلی همیشگی مرا التیام چند دقیقه ای بخشد، اما حرف زدن های پر شور و شوق اش، از این شاخه به آن شاخه پریدنش دیگر برای من آن لطف سابق را نداشت. هنوز به وسط پارک هم نرسیده بودیم که تحملم برای شنیدن حرف هایش تمام شده بود، برای پنهان کردن حالتم، به چمن ها خیره شده بودم. هیچ کار خاصی نکرده بود، اما دیگر حوصله اش را نداشتم و به قول خودش از سیستم فکری ام خارج شده بود، تکراری شده بود یا من عوض شده بودم؟ هیچ وقفه ای هم نبود که دل زدگی را فراهم کند. دستی سر شانه ام زد و رفت، نفهمیدم چی گفت، اما رفت، راه رفتن اش روی چمن ها را نگاه کردم و رفت، تابلویی هم نبود که بگوید روی چمن راه نروید.


1- چند دقیقه است که دنبال جمله ای می گردم تا با آن تاخیر یک روزه ام را عذرخواهی کنم.

2- وبلاگ من بازدید زیادی نداره، و راستش را بخواهید دوست هم ندارم بازدید زیادی داشته باشد، دوست دارم چند دوست "ادب فهم" داشته باشم که داستان هایم را بخوانند و ارشادم کنند، همین.

3- هر روز تقریبا یک تا دو ساعت را صرف نوشتن یک "داستان بلند" می کنم، همان داستانی که چند ماه پیش هم درباره اش نوشتم.

4- فیلم ها و کتاب های زیادی برای دیدن و خواندن دارم، کاش یک شهر خلوت و یک خانه کوچک و تنها را پیدا می کردم که یک ماه در آن بخوانم و ببینم!

5- اگر دقت کرده باشید نحوه بروزرسانی وبلاگم کمی تغییر کرده، داستان جمعه ها سر جای خودش است اما چون این پا ورقی ها زیاد شده است، احساس می کنم برخی نیاز به یک پست جدا دارند، همیشه منتظر یک پست غیر جمعه ای باشید که احتمال دارد درباره هر موضوعی باشد!

[ ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

فایده نداشت، قایق دقیقاً وسط آب بود و هیچ راهی برای رد شدن از دریاچه نبود، برگشتم داخل کلبه، انگار کسی می خواهد من امشب در این کلبه نیمه سوخته و سرد بمانم، جرات رفتن به جنگل پشت کلبه را هم نداشتم، هرچند گرگ ها خودشان می توانستند به کلبه بیایند و یک میمهانی را بصرف "من" برگزار کنند.

غروب که شد صدای گرگ ها مرا به خود آورد، هیچ راهی به ذهنم نمی رسید، نصف کلبه سوخته بود و نصف دیگر آن هم به لطف ستون آهنی وسط آن کلبه چوپی سر پا مانده بود، سمتِ رو به جنگل سوخته بود و کاملاً مساعد بود برای حمله یک حیوان درنده. نگاه کردن به درخت های جنگل و آن منظره زیبا حالم را به هم می زد که سبب آمدن من به این سوی دریاچه شده بودند. باد سردی می وزید تا مرا به یقین برساند، یقین به اینکه بد شانس ترین هستم. صدای گرگ ها نزدیکتر میشد، باید فرار می کردم، اما کجا؟ سه طرف من جنگل بود و یک طرف دریاچه، بین آن چهار مسیر شنا کردن در دریاچه را انتخاب کردم، با این که می دانستم تحمل آن آب سرد را ندارم، اما هر چه بود بهتر از دندان های گرگ بود. باد سرد لعنتی مجبورم کرده بود در خودم گره بخورم، به هر ترتیب از جایم بلند شدم و به قصد شنا کردن به سمت رودخانه رفتم، باد لعنتی قایق را لب ساحل برگردانده بود. 


1- دوشنبه پست مفصلی درباره داستان نویسی و نوع نگاه خودم به این زمینه ادبی، می نویسم که امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد.

2- ماه ها قبل گفته بودم در حال نوشتن یک داستان بلند هستم، مدتی است که دیگر ادامه اش نمی دهم، اما تصمیم گرفته ام دوباره شروع کنم و برای همین به احتمال زیاد کمتر به وبلاگ هایتان سر می زنم، چون ده برابر آن چیزی که می نوستم را باید مطالعه کنم.

3- دوستان ادبیاتی - وبلاگی ما در یک هفته گذشته خیلی فعال بودند: 

فاطمه اختصاری و روزنوشت هایش: اینجا

محسن عاصی و پست طولانی و پر محتوایش: اینجا

اشعار بسیار زیبای پریا تفنگ ساز: اینجا

وبلاگ شقایق پورصالحى، که با شعر زیبایی به روز شد: اینجا

همینطور مطالب و آثار بسیار زیبای امیر سنجری: اینجا

و البته جمعه های مهدی موسوی عزیز: اینجا

و وبلاگ های بسیار مفید دیگر که در هفته های آینده معرفی می کنم.

4- انجمن اختصاصی ادبیات که از روز اول از حوادث مصون نبوده، باز هم مشکل پیدا کرد و اینبار از طرف سرور که به زودی حل می شود و باز می گردد.


[ ۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

صدای ساکسیفون ها با نواختن یک آهنگ حماسی چنان بیدارم کرده بود که گویی خانه دارد روی سرم خراب می شود، صدای پای رژه سربازان با هر باری که روی زمین کوبیده می شد یک شانس دیگر را برای پایین ریختن شیشه های خانه های اطراف از دست می داد، پنجره را باز کردم، سربازها جلو می آمدند، از جلوی آپارتمانی که من در آن ساکن بودم تا آنجایی که مه صبحگاهی به چشم هایم اجازه می داد سربازهای یک شکل در خط های بی نقص و صافی ایستاده بودند و با تمام قدرت پای خود را روی زمین می کوبیدند، نوازنده های ساکسیفون جلوتر از سربازها حرکت می کردند و تقریبا دور شده بودند و صدای سازهایشان ملایم تر به گوش می رسید، ولی ناخواسته گوش هایم را با انگشت هایم گرفتم. همه پنجره های آپارتمان های روبرو بسته بود به جز یک پنجره که دختری لب آن نشسته بود و انگشت هایش را در گوش هایش فرو کرده بود. 


1- در ادامه بحث روی ایجاد سوال در ذهن مخاطب:

ریتم داستان نویسی و فراز و فرودها باید طوری تنظیم شود که انتهای داستان بتواند با یک یا چند جمله کوتاه و ساده، سوال را در ذهن مخاطب ایجاد کند. اما چه طور باید این چند جمله را ساخت: از نظر من باید تمام طول روایت و توصیف داستان مخاطب را برای چند جمله پایانی آماده کند، با توصیف ها می توان یک ریتم یکنواخت و مستقیم را در داستان ایجاد کرد و با ایجاد یک اتفاق و یا عدم ایجاد یک اتفاق ( جایی که مخاطب انتظار حادثه ای را می کشد ) در انتهای داستان سوال را در ذهن خواننده ایجاد کرد.

2- کتاب از شوربختی تا اقتدار: سرگذشت ملکه الیزابت اول، نوشته لانتیاک را چند روزی هست شروع کرده ام به خواندن، کتاب بسیار خوبی است، البته نوع روایت داستان آنطور که من دوست دارم نیست اما الیزابت سرگذشت جذابی دارد و باعث کشش خواننده می شود. ترجمه ذبیح الله منصوری

3- انجمن اختصاصی ادبیات همچنان منتظر همه شما هست.

[ ۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

چراغ های روشن ماشین ساحل را روشن کرده بود، آب پایین می رفت و مردم کم کم زیبایی ساحل را به هم می ریختند، آهنگ لاتینی در ماشین مرا از بعد زمان و مکان خارج کرده بود و با خود به دهه شصت موسیقی لاتین برد، زمانی که اسپنیش ها شراب می خوردند و به آواز زن های خوش صدای روی استیج گوش می دادند. ریتم آرام اش از آرامش و نگاه های خماری خبر می داد که پیرامون چشم های سیاه و درشت خواننده مصلوب بود، زن هایی که سرهای خود را روی شانه مردها می گذاشتند و به زیبایی خواننده حسادت می کردند اما در سایه عشقی که زیر سرشان بود محو بودند. صدای خواننده می گفت این آهنگ را زودتر از نیمه شب نمی توان گوش داد، شب های شلوغی بود، شب های موسیقی و ترانه و عشق، انتهای آهنگ آنقدر آرام بود که در خلسه اش کرخت شده بودم، هیچ چیز به جز صدای آواز زن تنهایی که در ساحل قدم می زد مرا از رویا خارج نمی کرد.


1- از این هفته تا چند هفته دیگر درباره اهمیت ایجاد سوال در ذهن مخاطب برایتان می نویسم و سعی می کنم خیلی خلاصه و ساده بنویسم:

داستان نویسی هم مثل همه زمینه های ادبی نیاز به اصل های مفهومی و عموما فلسفی دارد، اصل های سوال برانگیز، چاووشگر و البته متناقض با روزهای در گذر، از این رو داستان نویس باید بکوشد برای رعایت مفهوم داستانش در ذهن مخاطب سوال ایجاد کند. تناقض بهترین ابزار برای ایجاد سوال در ذهن مخاطب است.

2- صفحه اصلی انجمن اختصاصی ادبیات هک شد! تا درستش می کنیم با این آدرس وارد شوید:      

( http://www.adabiaat.com/index.php )

[ ٢٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

جلوی تخته راه می رفت و به قول خودش عشق را از دیدگاه جهان بینی مورد بررسی قرار می داد، کفش های پاشنه بلندش آنقدر صدای زننده ای می داد که همه دانشجوها نگاهشان به کفش های استاد بود، نمی دانم بحث عشق از دیدگاه جهان بینی چه ربطی به آرتور شوپنهاور و سرشت دردجو داشت که سعی داشت به هم ربطشان دهد، استاد به همان صدای شهوانی اش تکرار می کرد «عشق یعنی در یکدیگر حل شدن، یعنی در آغوش کشیدن، یعنی هنگام عشق بازی صدای باران شنیدن...» تعدادی از بچه ها با این حرف ها به وجد آمده بودند و به دخترها نگاه می کردند و دخترها هم سرشان را پایین انداخته بودند، پسری از ردیف آخر کلاس گفت « استاد منظورتون از عشق بازی چیه؟ » چندتا از بچه ها خندیدند و استاد گفت« عشق بازی یعنی حل شدن در یک دیگر...» دیگری پرسید « در یکدیگر حل شدن یعنی چی؟ » استاد پاسخ داد « یعنی عشق بازی...! » من با صدایی بلند تر گفتم « استاد یه دقیقه بشین صدای پاشنه کفشت مثل دریل داره مخمو سوراخ می کنه » همه کلاس به سمت من خیره شد و استاد هم با عصبانیت به ربط دادن آرتور شوپنهاور به عشق از دیدگاه جهان بینی ادامه داد.


1- این داستان یکی از تجربه های داستان نویسی مدرن من است، داستان نویسی بر پایه انسان ها و فارغ از نتیجه گیری. بعدا توضیح می دهم.

2- تصمیم دارم از هفته آینده به جای این نکات اخلاقی و انسان دوستانه! انتهای پست کمی درباره فنون داستان نویسی حرف بزنم و اگر مطلب مفید و یا کتابی را خواندم معرفی کنم. در نتیجه توقع دارم نگاه شما به داستان هایم فنی تر باشد. نقد کنید، طوری که احساس کنم به صلیب کشیده شده ام.

3- کتاب محمدعلی سپانلو  هم منع انتشار شد! 

4- چند ماه پیش گفته بودم در حال نوشتن یک داستان بلند هستم. می خواستم بگم چند وقتی تعطیل اش کرده بودم! اما می خواهم دوباره شروع کنم.

5- انجمن اختصاصی ادبیات همچنان در خدمت شماست، جایی برای انتسار، بررسی و نقد آثار شما و دیگران به همراه بخش های دیگری نظیر فلسفه ، اخبار ادبیات و....

[ ۱٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٥ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
چقدر چهره جدی و رسمی او را جذاب کرده است، طوری در چشم های من زل زده که نمی توانم پلک بزنم. فقط او حرف می زند، از همه جا و همه کس می گوید، از بمب های افغانستان و سیل مالزی گرفته تا عکس های جدید ناسا از فضا. کاش کمی درباره خودش حرف می زد، اما دیگر به این نوع حرف زدنش عادت کرده ام، گوش دادن به حرف های جدی اش عادتم شده، هر شب باید گوش کنم، هر شب ساعت نه، اخبار.

1- قرار بود این جمعه یک داستان متفاوت بگذارم اما این ایده به ذهنم آمد و همین الان نوشتم، بد و خوبش را پای آنی بودنش بگذارید، جای کار دارد هنوز.

2- انجمن اختصاصی ادبیات همچنان منتظر شماست. برای انتشار آثارتان و نقد دیگران و البته اشعار و نقدهای مطرح ادبیات ایران و جهان و کلی مطلب ادبی دیگر که دوستان می گذارند. خوشبختانه برای هفته اول خوب بود و همچنان منتظر حضور و انتشار آثار و نقدهای شما روی کارهای دیگران هستم و هستیم.

3- مجله داستان همشهری منتشر شد، این ماه در اواخر این مجله ( بخوانید کتاب ) حرف های خوبی درباره فیلمنامه نویسی نوشته شده است و فیلمنامه نویسان خوبی هم اظهار نظر کرده اند. بخوانید حتماً.

4- کسی خبر ندارد آیا مجله نافه منتشر شده است یا نه؟ اگر نشده، می دانید کی منتشر می شود؟

[ ۱٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

مثل گذشته دقیق نبود، قبلاً برای یک دقیقه اش هم حساب باز می کرد، امکان نداشت سر قراری تاخیر داشته باشد، حتی آن آن روز که پیشنهاد ازدواجش را رد کرده بودم، حتی آن روز که گفت می خواهم برای آخرین بار ببینمت، حتی آن روزی که گفت بیا یک قرار آخر دوباره هم بگذاریم و حتی آن روزی که به بهانه پس دادن مجسمه دست سازم دوباره و این بار برای آخرین بار مرا دید، اما این بار بیشتر از سی دقیقه تاخیر داشت، این چند سالی که همدیگر را ندیده و هر دو ازدواج کرده بودیم حتما روی آن اینقدر تاثیر گذاشته که سنت های خودش را هم می شکند، ولی این یکی را هنوز فراموش نکرده بود که وقتی وارد جایی می شود با خنده می گوید: « سلام به هر چی مرده » قیافه اش عوض نشده فقط کمی لباس پوشیدنش رسمی تر شده.

روبروی من دست هایش را در هم قفل کرده، به میز نگاه می کند و با من حرف می زند، چقدر صدایش پخته تر شده، چقدر حرف زدنش اصولی تر شده، یه مرتبه در چشم هایم خیره می شود و با لحنی جدی تر می گوید: « واسه این خواستم ببینمت که شنیدم از شوهرت جدا شدی » می دونستم می دونه جدا شدم اما اینکه چرا به این خاطر مرا ملاقات کرده برایم عجیب بود، توضیحاتش کمی قانعم می کند :« حتی شنیدم مشکل مالی داری، بدون اینکه به تعارف حتی فکر کنی رو کمک من حساب کن » کمی خجالت می کشم، دوست نداشتم مرا در این وضعیت ببیند، کلی به سر و وضعم رسیده بودم که نشون ندم سر تا پای زندگیم پر از مشکل شده، اما او از همه چیز خبر داشت.

قصدش کمک بود، اما ندانسته و نخواسته تحقیرم کرد، تحقیر شده بودم اما به کمک هایی که حرفش را می زد نیاز داشتم هنوز یک هفته نگذشته بود که زنگ زدم و تقاضای کمک مالی ام را گفتم، خیلی برادرانه خوشحال شد که تعارف نداشتم، گفت عصر آماده باش میام دنبالت.

یک ربع به چهار آمد، یک راست رفت جلوی یک محضر، ماشین را خاموش نکرده بود که گفت: « با صیغه شدن که مشکلی نداری؟ »


1- افتخار آمیز است که بگویم همه شما را به انجمن اختصاصی ادبیات که همین دیروز افتتاح شد دعوت می کنم. این انجمنی که با دوستان عزیزم راه انداخته ایم می تواند مرکز خوبی برای ادبیات ما باشد، پس عضو شوید و آثارتان را در آنجا قرار دهید تا هم قلمان نقد کنند ، تا شما هم دیگران را نقد کنید. راستی امکانش هست این انجمن را در وبلاگتان معرفی و لینک کنید؟

2- سایت فرهیخته ادبیات ما هم مثل اول هر ماه با مطالب بسیار زیبا و خواندنی به روز شد، حتما سر بزنید.

3- این آقایانی که پشت میز نشسته اند و حکم فیلتر! می دهند چقدر ترسو هستند، برای این می گویم ترسو هستند که حتی از دختر مهربان و هنرمندی مثل فاطمه اختصاری هم می ترسند، زنده باد ادبیات. آدرس جدید وبلاگ فاطمه اختصاری.

4- خانم معصومه افراشی مقاله بسیار زیبایی به نام "تاریکی در آثار صادق هدایت و سپهری" در روزنامه مردم سالاری منتشر کرده اند که بسیار زیبا و خواندنیست، شدیداً توصیه می کنم

5- اخبار تلخ این روزها زیاد می رسد، جعفر پناهی به جرم عکس گرفتن با سبزها و داشتن نماد سبز، سوخت. واقعا سوخت، چرا که ضمن شش سال حبس به بیست سال خاموشی ( فیلمسازی، مصاحبه، خروج از کشور و... ) محکوم شد. ای آزادی دلم خون ازت

6- همینطور خبر دستگیری احمد غلامی سردبیر روزنامه شرق ( و یکی از داستان نویسان فرهیخته و به نام کشور ) هم آدم را به این فکر فرو می برد که مگر هنر هم ترس دارد؟ یکی نیست بگوید احمد غلامی که از خودتان است!

7- از همه دوستان هم قلم خواهش می کنم یک روز از هفته یا ماه را برای به روز شدنشان اختصاص دهند تا مطالب زیبایشان را از دست ندهیم.

[ ۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

دکتر ابروهایش را در هم کشیده بود و به عکس های رادیولوژی نگاه می کرد، جلو آمد و با همان لحن تعجب آمیزش گفت: «دوباره دهنتو باز کن» دقیقا یادم نبود که چندبار دهنم را برایش باز کرده بودم، هر بار که باز می کردم حرف جدیدی می زد، اول می گفت مشکل از کریکوئید و سوپرااسترنالتِ، بعد گفت نه، هورمون های کلسی تونینِ تیروئیدت تشکیل نمیشه و ده ها ایده و مرضی که به من نسبت داد و چند دقیقه بعد منکر حرف خودش شد.

کلافه شده بودم، این دکتر سومی بود امروز دیده بودم، هیچ کدوم هم نتوانستند دردم را درمان کنن، گلویم درد می کرد، شاید هم درد از گلو نبود و ربطی به سینه ام داشت، دیگر عصبانی بودم، بدون خداحافظی از مطب دکتر بیرون آمدم، خودم را به ماشین رساندم، رفتم بیرون از شهر، جاده ای فرعی و خاکی دیدم، دنبالش را گرفتم تا جایی که می رفت، رفتم، شب شده بود، هوا هم کمی سردتر، هیچ نوری نبود، آسمان بالای شهر کمی قرمز بود، دیگر طاقت نداشتم، هر لحظه دردش بیشتر می شد، ناخودآگاه پایم را روی ترمز گذاشتم و هنوز ماشین کاملاً نایستاده بود که پیاده شدم، چندقدمی رفتم، برگشتم و چراغ های ماشین را خاموش کردم، ظلمات محض بود، نه نوری به جز آسمان و نه صدایی به جز ناله های من، کم کم نفس کشیدن سخت می شد، گلویم بند آمده بود، زانو زدم، تا جایی که توان داشتم فریاد زدم، مابین فریادهای مستمر، زار زار گریه می کردم، آنقدر فریاد زدم که روی زمین افتادم، راه گلویم باز شده بود، راحت نفس می کشیدم، انگار گریه چیزی را در گلویم ترکانده بود.



1)      از روزی که فارسی وان اومده تا الان فقط یه برنامه ازش دیدم، اون هم برنامه سی ثانیه ای گرامی داشت مولانا بود که دیشب دیدم، جالب بود می گفت کتاب اشعار مولانا در آمریکا 3 میلیون نسخه فروخته است

2)      سالگرد ملک الشعرای بهار هم هست، بهار را دوست دارم، یکی به خاطر اشعار و هنر انکار ناپذیرش و دیگری به خاطر نامه ی معروفی که برای جمالزاده نوشت. بهار است دیگر، به قول مظاهر مصفا، بهار را هر کجای تاریخ ادبیات که بگذاری باز ملک الشعرای بهار است.

3)       فیلم نجات سرجوخه رایان را یک بار دیگر دیدم، اسپیلبرگ در این فیلم خیلی عمیق به بیننده می فهماند که "پیاده نظام ها همیشه فدای سواره نظام ها می شوند". اگر ندیده اید حتما ببینید.

 4)      تشکر اساسی از همه کسانی که در هفته گذشته تولدم را تبریک گفتند. زنده باشید.

[ ٢٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
آقای واگنر به آرامی در زد، انگار می دانست دوشیزه پشت در ایستاده است، دوشیزه بدون اینکه حرفی بزند، در را باز کرد و خودش را یکجا به آغوش آقای واگنر تسلیم کرد، آقای واگنر از آن مرد های اصیل بود که تفریحشان شکار و اسب سواری است تا کارشان مطالعه کتاب های قدیمی و کهنه باشد. دوشیزه لوران چنان خودش را در آغوش آقای واگنر فشار می داد که پستان هایش له شده بود و از زیر بقلش بیرون می زد، آقای واگنر با زیرکی خودش را به بهانه دیدن صورت دوشیزه، از او جدا کرد. بارانی اش را بیرون آورد و که برخلاف باور من دوشیزه لوران آن را گرفت و روی بوفه ظروف نقره ای انداخت، آقای واگنر ضمن تشکر لبخند مردانه و سنگینی حواله اش کرد. هر دو به سمت من آمدند، کمی خم شدم و سینی را جلوی آن ها گرفتم هر کدام یک جام برداشتند، من هم همانطور که خم بودم از کنارشان رد شدم و چند قدمی آنطرفتر ایستادم، آقای واگنر دستش را دور کمر دوشیزه برد، من هم با دست چپم کمرم را لمس می کردم، کمی از جام ها نوشیدند، آب دهنم را پایین دادم، آقای واگنر سرش را به سمت گردن دوشیزه برد و کمی دوشیزه را بو کشید، ناخودآگاه سرم را تکان دادم، در چشم های هم خیره شدند، چشم هایم را به زمین دادم، سوزن گرامافون گیر کرد و هر سه جا خوردیم. آن دو خندیدند و من هم سوزن گرامافون را درست کردم.

1) در این داستان سعی کرده ام چند تجربه جدید داشته باشم، یکی اینکه رئالیسم را در ذهن داشتم و دیگری نوشتن از فرهنگی بود که در آن زندگی نمی کنم. قبلا هم از فرهنگ های دیگر داستان نوشته ام و در آینده سعی می کنم از آن داستان ها بیشتر بگذارم.

2) توضیح دیگری که می توانم پیرامون این داستان بدهم، ادامه داشتن این داستان است، نه اینکه قرار باشد این روایت ادامه داشته باشد در واقع از این شخصیت ها ( دوشیزه لوران، آقای واگنر و راوی که یک خدمتکار است ) در دیگر داستان ها هم استفاده کرده ام.

3) 16 آذر تولدم بود، وقتی شمع های 22 را فوت کردم، در بین تشویق های خواهران و مادر و پدرم به این فکر کردم که اصلا نفهمیدم چه طور 22 شد. اولین باری بود که شمع فوت می کردم! . یکی از بهترین هدیه های تولدم را دوست عزیزم، فرزانه گل به من داد، کتاب ساده دل نوشته ولتر. این کتاب را به همه توصیه می کنم.

4) در هفته ای که گذشت سایت خودنویس داستان باران را دوباره منتشر کرد که دعوت می کنم اگر نخوانده اید، بخوانید. باران در خودنویس و همچنین باران در همین وبلاگ.

5) چون فردا نیستم امشب به روز شدم تا رسم جمعه ها به هم نخورد.

[ ۱۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

چند روزی تا سالروز ازدواج شیرین و تلخمان مانده بود ، روی نیمکت حیاط بیمارستان نشسته بودیم ، چشم های نگرانش را به زمین دوخته بود اما من با امیدواری به نیمرخ نازنین و مضطربش زل زده بودم ، آنقدر دوستش داشتم که بیماری MSاش هم برام زیبا بود ، اختلالات عصبی اش را دوست داشتم ، با این که می دانستم حتی توانایی برداشتن یک استکان را ندارد اما ذره ای از علاقه ام به او کم نشده بود، با تمام وجود خجالتش را در زمین گیر شدنش حس می کردم ، هنوز همانقدر برایم شیرین بود که روز اول در پیست اسکی دیدمش ، تفاوت اش این بود که روزی نفر اول پیست اسکی بود اما امروز برای راه رفتن باید دستاهایش را میگرفتم. اما هنوز همان "شیدا" بود.
ساعت چهار و نیم بود، باید داخل بیمارستان می رفتم تا نتیجه آزمایش نهایی را بگیریم، می خواست با من بیاد بهش گفتم: « عزیزم اینجا پله های بدی داره اذیت میشی من می رم میگیرم میام » کمی سرش را کج کرد و گفت « باشه» ... آزمایشگاه انتهای راهرو طولانی طبقه اول بیمارستان بود تا به اتاق نتایج آزمایشگاه رسیدم هیچ قسمی را نخورده در ذهنم نگذاشته بودم، رفتم داخل اتاق دکتر پشت میزش بود ، سلام و احوالپرسی کردیم ، بدون هیچ مقدمه ای گفتم : « چی شد دکتر؟ داروها جواب دادن ؟ نتایج بهتره؟ » دکتر نگاهی به چشم های من کرد و گفت : « تفاوتی نمی بینم ، همونی بوده که هست » بدنم لرزید ، آهی کشیدم و گفتم « پس بدتر شده؟ » دکتر لحن کلامش را عوض کرد و گفت « نه نه ، تا الان نه بدتر شده و نه بهتر باید بیشتر مراقبش باشی ، سعی کن به زندگی امیدوارش کنی ، قبلا هم بهت گفتم ، اکثریت سیستم دفاعی بدنش از کار افتاده و فقط خودش می تونه جلوی پیشرفت رو بگیره ، ما تا الان با دارو در همینجا نگهش داشتیم و حالا به بعد باید از جهت روحی جلوی پیشرفت رو بگیری » حرف هاش یه کم امیدوارم کرد ، نتیجه آزمایشات رو گرفتم و اومدم بیرون ، تا وقتی به حیاط رسیدم به هر چیزی برای خوشحال کردنش فکر کردم، باید امیدوارش می کردم... . پله ها را دوتا یکی کردم و پایین رفتم ، خیلی خونسرد نگاهم می کرد، انگار او باید خبری به من می داد ، رفتم نزدیکتر چهره اش دیگه نگران نبود ، بعد از ماه ها لبخند می زد ، جلوی اشک های خوشحالی ام را گرفتم، با خنده کنارش نشستم، دست هایش را لمس کردم، چقدر گرم بود ، آروم بهش گفتم « خبرای خوبی برات دارم » لبخندش غلیظ تر شد، ادامه دادم « دکتر گفت نتایج نشون میده حالت بهتر میشه ، گفت فقط باید همینجور با روحیه به زندگی نگاه کنی ... پاشو بریم خونه همشو برات می گم » کمکش کردم از جایش بلند شد ، دست هایش را گرفته بودم اما نگاهم به صورتش بود، لحظه ای تصور کردم خودش راه می رود، انگار به دست های من نیازی نداشت.
در مسیر برایش آلو خریدم که دوست داشت ، همون موقع یکی دهنش کردم گفت : « دستت درد نکنه ، خیلی خوشمزه و تازه است » لبخندی زدم.
شام درست کردم و خوردیم ، مثل اوایل شطرنج بازی کردیم ، مثل همیشه من جر می زدم و او می فهمید ، گفت: « یادته چقدر موهای منو درست می کردی ؟ دوست دارم امشب موهامو همونجوری درست کنی که خودت دوست داری » موهای خرمایی اش را صاف و ساده مرتب کردم، تا آخر شب گفتیم و خندیدیم.
وقت خواب هر دو به سقف نگاه می کردیم ، بهم گفت « فردا چهارشنبه اس ، موافقی بریم شمال؟ » رومو کردم بهش گفتم : « چرا که نه ،فردا زودتر بیدار میشم تا وسایل رو جمع می کنم، خوبه؟ » گفت « عالیه ».
نور مهتاب که از پنجره می آمد روی صورتش نشسته بود ، زیباترین تصویری بود که می شد دید، می خواستم ببوسمش ولی نتوانستم وارد آن تصویر ناب شوم.
چشم هایم را باز کردم، مهتاب رفته بود و حالا آفتاب روی صورتش جا خوش کرده بود، بلند شدم و پرده را انداختم، آفتاب اذیتش می کرد ، وسایل سفر را جمع کردم، صبحانه را آماده کردم، چای دم کشیده بود، اما شیدا خیلی عمیق خوابیده بود.


1) شیدا یکی از قدیمی ترین داستان های است که نوشته ام، تاریخ اش را نمی دانم اما قدیمی است. روایت و توصیف خوبی هم ندارد اما دوست داشتم داستان قدیمی را هم بگذارم.

2) کتاب "هجده داستان کوتاه از گابریل کارسیا مارکز" را این روزها می خوانم، توصیف های فوق العاده ای دارد، اما چون رئال نیستند زیاد جذبم نمی کند.

3) وبلاگ شاهین نجفی فیلتر شد، وبلاگ جدیدش این است.

4) همچنان از طرق یاهو مسنجر (ID: mollaie.masoud) و فیس بووک در خدمتتان هستم.

[ ۱٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
محو تماشای درخت های سرو کنار دیوار باغ بودم، چقدر زیبا در یک خط قرار گرفته بودند، درخت های کهنه سالی که حتما باغ بانشان خیلی وقت است که به همان خاک رفته، باغ بانی که فراموش شده. مینا یک مرتبه جلویم آمد و پرتوهای نگاهم به درخت ها را قطع کرد، اما مینا چقدر زیباتر بود همیشه نگاهش طوری بود که فکر می کردم دارد در دلش قربان صدقه ام می رود، شاید نگاه من هم همینطور بود، نمی دانم اما می دانم در دلم قربان صدقه اش می رفتم. خداحافظی کرد و رفت، گفت باید چند شمع برای مهمانی امشب بخرد، هنوز به در باغ نرسیده بود که صدایش کردم و گفتم برای من هم یک ژیلت بخر، لبخندی زد و سرش را تکان داد، در باغ را که باز کرد دختر خاله ام با شوهرش وارد شدند، با مینا سلام و علیکی کردند و مینا رفت. دختر خاله و شوهرش کنار من رسیدند و از همان دور با لبخندهای زورکی جلو آمدند و سلام کردند، دختر خاله ام به شوهرش گفت: « برو داخل من الان میام، دلم برای پسر خاله تنگ شده...» شوهرش هم لبخندی زد و رفت، دختر خاله در چشم هایم نگاه کرد و گفت:« رفتارت خیلی عوض شده، فکر نمی کردم اینقدر بی رحم باشی...» نفهمیدم چی می گه، نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: «چی می گی؟ چی شده؟» پوزخندی زد و گفت:« بس کن، توقع نداشته باش از اینکه با مینا هستی احساس خوبی داشته باشم» سرم را پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم، و با اعتماد به نفس بیشتری در صورتش نگاه کردم و گفتم: « من اصلا متوجه منظورت نمی شم... طوری حرف می زنی که هر کی ندونه فکر می کنه بین ما چیزی هست...» حرفم را قطع کرد و گفت: « پس واقعا تونستی فراموش کنی... روزی که گفتی همه خاطراتمون رو فراموش می کنم، باور نکردم، اما مثل اینکه ازت براومده» دهنم باز مانده بود و به دهنش خیره شده بودم، ادامه داد «خودت گفتی بعضی آدم ها برای فراموش کردن ساخته شدن» این جمله ای بود که من همیشه می گفتم، کم کم داشتم می ترسیدم، نگاهش پر از خشم بود نزدیک بود عینکش که در دست هایش بود را بشکند، آهی کشید و گفت:« فقط برای خودم متاسفم ، چون از اون آدم هایی هستم که باید فراموش بشم» گفت و سریع از پله رفت بالا. چقدر حرف های عجیبی زد، از خاطرات مشترکی حرف می زد که من روحم از آن ها خبر نداشته، آیا واقعا من روزگاری با او بوده ام و تصمیم گرفته ام فراموش اش کنم؟ عجیب آنجا بود که واقعا فراموش کرده بودم، باور نداشتم که فراموش کردن تا این حد شدنی باشد، بهت زده در همانجا ایستاده بودم که مینا در باغ را باز کرد و با یک جعبه شمع وارد شد، به من رسید گفت : « اَه، فراموش کردم برات ژیلت بخرم» سری تکان دادم و به باغ رفتم، چقدر فراموش کردن راحت است...

1) آلبوم شاهین نجفی اومد، واقعا از آلبومش لذت بردم، در ایران هم می شود اورجینال خرید، حتما بخرید.

2) همیشه فکر می کردم برد پیت نسخه هالیوودی بازیگران چشم آبی و خوشکل سینمای ماست که عملاً برای خوشکلی شان معروف شده اند، اما بعد از دیدن فیلم se7en نظرم عوض شد، انتهای فیلم و در لحظه گریه کردن فوق العاده بازی کرد.

3) حالا دیگر دارم باور می کنم که انگار جمعه ها کار مهمی دارم، جمعه برایم بوی وبلاگ می دهد!

4) ببخشید که نمی توانم به وبلاگ هایتان بیایم و از به روز شدن خبرتان کنم اما مطالب جدید همه را می خوانم، در فیس بووک دوستان فیس بووکی را باخبر می کنم، از این هفته دوستان یاهو را هم خبر می کنم، فقط لطف کنید و آی دی من را ادد کنید : mollaie.masoud

[ ٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
ترمز گرفتم و اولین ماشینی بودم که پشت چراغ قرمز ایستاد، همیشه از لحظه سبز شدن چراغ و بوق های پشت سری هایم می ترسیدم، دوست نداشتم نفر اول باشم. ماشین دیگری کنارم ایستاد، کمی از من جلوتر بود، نصف خط عابر پیاده را گرفته بود، ماشین را خلاص کردم و پایم را از روی ترمز برداشتم، شیب خیابان کمی مرا جلوتر برد، طوری که من هم روی خط عابر پیاده بودم، اول به ماشین کناری نگاه نکردم، چند ثانیه بعد به بهانه خاراندن گردنم سرم را چرخاندم و راننده اش را دیدم، پسری جوان با موهای تراشیده شده، پیراهن مشکی تنگی پوشیده بود و ته ریشی داشت، به محض اینکه صورتش را به سمت من کرد چشم هایم را از او دزدیدم، پسرک خوش رویی بود، با این که صورتش را به طور کامل ندیدم، اما می دانستم چهره مهربانی دارد، زیر چشمی نگاهش کردم و دیدم هنوز من را نگاه می کند، جلو را نگاه کردم. سی ثانیه دیگر مانده بود تا چراغ سبز روشن شود، برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و نگاه دزدکی هم به ماشین کناری انداختم، صندلی های عقب خالی بود، پسر جوانی که پشت فرمون نشسته بودم جلویم را گرفته بود و اجازه نمیداد تا ببینم کنارش کسی هست یا نه. ده ثانیه دیگر مانده بود، سرم را سریع به سمتش چرخاندم تا متوجه نگاه کردنم شود، چند ثانیه ای در نگاه هم خیره شدیم، نگاهم را پس گرفتم و دوباره جلو را نگاه کردم، هنوز من را نگاه می کرد، خوشم آمده بود از نگاه کردنش، دوباره برگشتم، باز در چشم های هم خیره شدیم، اینبار او نگاهش را پس گرفت و از کنار ترمز دستی اش ماژیکی برداشت و شماره اش را طوری روی شیشه ماشینش نوشت که کسی متوجه نشود، حفظش کردم. چراغ سبز شد و حرکت کردم، کمی که جلوتر رفتم برگشتم و دوباره نگاهش کردم، دختر جوانی کنار دستش نشسته بود، خیلی به هم می آمدند، این شماره هم باید فراموش می شد.


1) مهدی موسوی بازگشت، با وبلاگ جدیدی، آدرس جدید را جایگزین آدرس قبلی کنید: وبلاگ جدید مهدی موسوی

2) سال خون فردا و یا پس فردا منتشر می شود، شدیداً منتظرم ببینم شاهین نجفی چه کرده.

3) فیلم یکشنبه غم انگیز را بالاخره دیدم، فیلم بسیار زیبایی بود، فیلم پیانیست را هم دیدم و حقیقتن یک سر و گردن از سایر فیلم های رومن پولانسکی بالاتر بود، در پیانیست یک درد مستمر وجود دارد که درگیرت می کند. حتما تهیه کنید و ببینید. قبلش آهنگ تیتراژ پایانی یکشنبه غم انگیز را دانلود کنید و لذت ببرید. اینجا

4) پیشنهاد این هفته خواندن داستان طنز و بسیار زیبای "بیسکوئیت سبز مهدوم باید گردد" است که نویسنده اش امیر معقولی عزیز است. این داستان را در رادیو زمانه بخوانید: اینجا

ویرایش:

آهنگ جدید شاهین نجفی ( به همراه امیر عظیمی ) به نام قسم ( یکی از ترک های آلبوم سال خون ) را از اینجا دانلود کنید.

[ ٢۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

زندانی ها وقتی فرصت کار کردن در آشپزخانه را پیدا می کنند به اندازه آزاد شدن خوشحال می شوند، من هم هفته ای دو سه روز در آشپزخانه کار می کردم، آشپز آشپزخانه سید حمید بود، یکی از بچه محلامون که زیاد از من خوشش نمی آمد و همیشه با اخم نگاهم می کرد.
پیازها رو پوست کندم و رفتم کنار سید حمید و نامه ای بهش دادم و گفتم: « اینو بده مادرم و بهش بگو برسونه دست نیلوفر» نامه رو گرفت و گذاشت تو جیبش. آشپزخانه زندان دو طبقه داشت، طبقه پایین بیشتر حکم انبار آشپزخانه را داشت و من بیشتر اوقات مسئول آوردن وسایل از طبقه پایین بودم، سید حمید من را برای آوردن آبکشها به طبقه پاین فرستاد، از پله ها پایین رفتم و دنبال آبکش ها گشتم، بعد ده دقیقه پیدا کردم و آمدم بالا، پشت دیوار کنار یخچال که رسیدم صدای خنده بچه های آشپزخانه را شنیدم، ایستادم و گوش کردم، سید حمید نامه مرا که برای نیلوفر نوشته بودم را بلند می خواند: « نیلوفر، آنقدر دلم برای نگاه کردن به چشم هایت تنگ شده که هر شب ساعت ها چشم هایت را مجسم می کنم» همه با صدای بلند می خندیدند و سید حمید ادامه می داد: « به جان خودت که عزیزترینم هستی هرشب با یاد تو می خوابم» سید حمید و هاشم و شهاب و رضا همه بچه های دیگه بلندتر خندیدند، سید حمید مثل همیشه وقتی خیلی می خندید دستش را می زد روی پایش، صدایش را می شنیدم، چند ثانیه ای خندیدند و دوباره گفت: « حالا اینجاشو گوش کنید » و بقیه نامه را خواند: « این روزها تصمیم گرفته ام بیام کنارت، دیگر طاقت ندارم، به عواقبش هم فکر نمی کنم... منتظرم باش به زودی کنارت هستم، راستی قبر کناری ات را که هنوز کسی نخریده؟ » همه ساکت شدند و بی صدا برگشتند سر کارشان، من هم آبکش ها را دادم به سید حمید، مهربانتر نگاهم می کرد.


1) هفته قبل قول دادم این هفته یک غزل عاشقانه بگذارم، لحظه های آخر دوباره دست کاری اش کردم. چون قول داده بودم دو بین اولش را می گذارم برایتان، کامل که شد همه اش را می گذارم.

سال هایی که از این کوچه گذر می کردی

چه به اشکِ دل من خنده نظر می کردی

پرتو سایه ی خون و رگِ من آنجا بود

حال من دیدی و از تیغ حذر می کردی؟

2) امروز 21 آبانماه است، تولد نیما یوشیج، تولد 115 سالگی اش، یادش گرامی.

به بهانه این روز دو مقاله که بخش ادبی سایت آفتاب منتشر کرده است را معرفی می کنم حتما بخوانید: اولی مقاله آقای امیرعباس افشاری است به نام " هنوز در فکر آن کلاغ ام ..." و دومی "زندگینامه و آثار نیما یوشیج" است به قلم خانم نیلوفر احمدپور.

"نیما یوشیج از نگاه دکتر پرویز ناتل خانلری"را هم اگر دوست داشتید بخوانید.

3) آلبوم جدید شاهین نجفی کمتر از 10 روز دیگر منتشر می شود، چند شب پیش شاهین ویدیویی را منتشر کرد که در آن حرف های جالبی می زند و قسمتی از شعر سال خون را هم می خواند، این ویدیو را از اینجا دانلود کنید.

4) داستان بلندم را کمتر می نویسم اما بیشتر به آن فکر می کنم. می خواهم چیز خوبی از کار در بیاید.

[ ٢۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
نه سرد و نه گرم، پیراهنی به تن دارم که اگر نبود سردم می شد و حالا که هست گرمم نیست، دست هایم را از خستگی در جیب هایم پنهان کرده ام، هر از چند گاهی لگدی به زیر سنگ ریزه ای می زنم تا در تاریکی کوچه گم شود، کوچه تاریکی که از آن عبور می کنم، کوچه ای که فقط یک چراغ کم نور و نا امید دارد و تقریبا هیچ کجایش را نمی بینم، خانه های کوچک و تنگی دو طرف کوچه هست با پنجره های نسبتاً قد کوتاهی که می توانم داخل خانه ها را ببینم. پرده ها کشیده شده ولی پنجره ها باز است، صدای آدم ها را می شنوم اما چهره ها پنهان است، مردی برای زنش توضیح می دهد که چرا دیر آمده، حدس می زنم که حرف هایش دروغ است، زن با صدای بغض آلودی می گوید: «شام آماده اس» از کنار پنجره می گذرم زیر چراغ کم نور رسیده ام، صدای آواز پسر جوانی می آید که بد هم نمی خواند، جلوتر می روم انگار صدا از حمام خانه بعدی می آید، پنجره حمام کمی بالاتر است، طوری که نمی توانم داخل اش را ببینم، پرده ندارد ولی پنجره بسته است. حالا دیگر انتهای کوچه ام که کلاغی ار روی درخت های خانه حیاط دار نبش کوچه می پرد. کوچه را دوباره نگاه می کنم، روشن به نظر می رسد، همه جای آن را می بینم و می شناسم.

1) از همه دوستان عذرخواهی می کنم وقت ندارم و نمی توانم از به روز شدنم خبرشان کنم، جمعه ها به روزم.

2) آلبوم مشترک سپیده رئیس سادات و رضا قاسمی را این روزها خیلی گوش می دهم، در میان آلبوم های نسبتاً بی محتوای پاپ که این روزها از در و دیوار می ریزد، این آلبوم که اسمش "قطعات خوش رو" است.

3) هفته آینده یکی از غزل های عاشقانه ام را هم می گذارم!

4) معرفی کتاب این هفته:

ماجراهای هاکلبری فین نوشته مارک تواین، ترجمه هوشنگ پیرنظر. همه داستان این کتاب را به لطف فیلم هایی که از آن ساخته شده است را می دانید اما کتابش را شدیداً توصیه می کنم چرا که نگاه جدیدی به دنیا دارد، هنوز هم جدید است.

5) این داستان کوچه را سایت ادبی دانوش هم منتشر کرده است، دوست داشتید آنجا هم کامنت بگذارید! کوچه در دانوش


[ ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

مامور چرخ و فلک بلیت ها را پاره می کرد و میله را بالا می زد تا مردم سوار شوند، هر کوپه دو نفر. نوبت من شد، دو بلیت به او دادم و سوار یکی از کوپه ها شدم، نفهمید که تنها بودم، کلید را زد و کوپه بعد آمد.

چرخ و فلک تند می چرخید و من در یک کوپه دو نفره تنها نشسته بودم، کوپه کج شده بود و من می ترسیدم. دخترها و پسرها از فرصت استفاده می کردند، دخترها جیغ می زندند و پسرها شماره موبایل هایشان را روی صندلی ها می نوشتند.

چند دور زد و ایستاد، کوپه ها دونه دونه خالی می شدند تا آدم های بعدی سوار شوند، نوبت من شد، پیاده شدم، مامور متوجه شد که تنها هستم، در چشم هایم خیره شد و گفت: « همراهیتان کجاست؟ » نگاهم را دزدیدم و گفتم : « همراهی ندارم »، سری تکان داد و رویش را آنطرف گرفت و گفت: « بعدی...»


1)      گزارش ادبی "نافه" را خواندم، از صادق هدایت نوشته بود و نمادهایی که در شهرش ندارد و یادهایی که دارد.

2)      هفتم آبان روز بزرگداشت کوروش گرامی باد. راستی گذشته ای که می خواهند فراموش شود، فراموش می شود؟

3)      آلبوم جدید شاهین نجفی در زادروز "ولتر" منتشر می شود، 30ام آبانماه. در وبلاگش بیشتر بخوانید.

4)      این هفته به مناسبت بزرگداشت کوروش دعوتتان می کنم شعری از سیمین بهبهانی را بخوانید. اینجا

5)   مجله داستان همشهری را می خواندم ، دیدگاه های جالبی از رابطه وبلاگنویسی و داستان نویسی را منتشر کرده بود، راستی اگر وبلاگ نویسی را می شناسید که داستان می نویسد معرفی کنید.

6) خبر ناراحات کننده و عجیبی که به گوشم رسید این بود که آخرین رمان اولین رمان نویس زن ایرانی گم شده است، در واقع نسخه دستنویس "کوه یخ سرگردان" نوشته "سیمین دانشور" گم شده و یا شاید هم سرقت شده!

[ ٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

گرمی ظهر تمام شده بود و کم کم نسیم خنگی می وزید، صدای گلوله و سوت بمب قطع نمی شد، ترس تمام اندامم را گرفته بود، خیس عرق بودم، بلند نفس می کشیدم و زیر لب به خودم فحش می دادم که چرا متوجه عقبگرد نیروهای خودی نشدم و تنها در میان این بیابان ماندم، هیچ خاکریز و تپه ای به چشم نمی خورد تا خودم را پنهان کنم، راهی نبود جز خوابیدن در یکی از گودال های وسط بیابان.
اینجا امن است، تا شب صبر می کنم و در تاریکی هوا خودم را به خاکریزهای خودی می رسانم، همانجا نامه ات را دوباره خواندم و عکست را دوباره دیدم، آنجایی که نوشته بودی "شب ها به یاد من نمی خوابی و اگر هم می خوابی فقط خواب مرا می بینی..." را چند بار خواندم، سرم را روی دیوار گودال گذاشتم و به آسمان نگاه کردم، اشک هایم از چشم هایم آرام بیرون می رفت و جایی برای چکیدن پیدا می کردند، همه را لعنت می کردم که مرا از تو جدا کرده اند، با خود می گفتم اینجا، وسط این غوغای خون و نفرت، جای عشق بازی با رویای تو نیست، اگر اینجا بمیرم و نتوانم جانم را فدای تو کنم، اگر آرزوی دست کشیدن دوباره در موهایت به دلم بماند، اگر آغوش گرمت را دیگر تجربه نکنم و هزاران "اگر" دیگر که شتاب اشک را بیشر می کرد. چشم هایم را بستم و تصویر و خاطراتت را مرور کردم، غرق تو بودم که صدای پایی شنیدم، نامه و عکست را آرام در جیبم گذاشتم، اسلحه را برداشتم و سرم را از گودال بیرون آوردم، سرباز دشمن بود، من را ندید، سرم را پایین آوردم، نزدیکتر می آمد، کنار گودال رسید، از گودال رد شد ولی داخل گودال را نگاه نکرد، ایستاد، ترسیده بودم، نفس نمی کشیدم، برگشت به محض اینکه من را دید شلیک کردم، درست وسط سینه اش، افتاد روی زمین، پاهایش را به زمین می کشید، در خاک می غلطید که داخل گودال افتاد، درست روی پاهای من، نفس آخر را کشید و شل شد، پاهایم را از ریز بدنش بیرون کشیدم، جیب هایش را گشتم، نارنجک هایش را برداشتم، اسلحه اش را هم کنار گذاشتم، کارت شناسایی اش را نگاهی انداختم، در جیب دیگرش یک نامه بود و عکس یک دختر...


1- کلاً دو مجله ادبی را می خوانم، یکی "رودکی" و دیگری "آزما" و خیلی دوست دارم "نافه" را هم بخوانم، اما به شهر ما نمی آید. اگر مجله ادبی دیگری هم هست معرفی کنید تا بخوانم.

2) رادیو صدای آلمان (دویچه وله) در هفته ای که گذشت یه مصاحبه مفصل با شاهین نجفی کرده، از اینجا دانلود کنید.

3) این هفته هم به جای کتاب یک مقاله پیشنهاد می کنم:

هفته ای که گذشت در دفتر خاک رادیو زمانه مطلبی منتشر شد که خواندنش به دوستان شاعر و ترانه سرا بسیار کمک می کند، چون رادیو زمانه فیلتر است، مطلب را در همین وبلاگ گذاشتم، از اینجا بخوانید. (این مطلب بخش دوم هم دارد که آن را هم بعد از انتشارش می گذارم)

4) ضمناً دوستان عزیز می تونن Yahoo ID من را ADD کنند تا بیشتر از هم یاد بگیریم.

My Yahoo ID: mollaie.masoud

[ ۳٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

سه گنجشک روی شاخه های خشک و بی رمق درختی که در مه فرو رفته، سه گنجشک روی یک شاخه، گنجشک ها با سینه های خاکستری و بال های سیاه ... مریض بعدی .... یکی به آسمان نگاه می کند، یکی به پایین خیره شده تا دنبال چیزی بگردد و دیگری جلویش را کنکاش می کند، محو در دنیای خود، غافل از دنیای اطراف، غرق در رویاهای خود. بر خلاف عادت همیشه پرهای خود را باز نکرده و از سرما لذت می برند، آنقدر عمیق تفکر می کنند که گرم شده اند ... مریض بعدی ... مه آنقدر هست که درخت ها و گنجشک های اطراف به چشم نمی آیند. با این که گنجشک هستند اما قلب هایشان آرام می تپد، از چیزی فرار نمی کنند، هیچ کدام زیبا تر نیستند، شاخه درخت صافِ صاف است و بالا و پایین ندارد... مریض بعدی، نوبت من است، نگاهم را از روی قاب عکس بالای سر منشی بر می دارم و به داخل اتاق دکتر می روم.


1) 20 مهر، روز بزرگداشت حافظ بود، پاینده باد...

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

2) بانو مرضیه هم رفت، یادش سبز.

جاى آن دارد که چندى ... هم، ره صحرا بگیرم،
سنگ خارا را گواه ِ ... این دل شیدا بگیرم
موبه مو دارم سخنها ... نکته ها از انجمنها
بشنو اى سنگ بیابان ... بشنوید اى باد و باران

3) به جای معرفی کتاب این هفته، شما را به یکی از قطعات فوق العاده زیبای گاندی دعوت می کنم، حتما بخوانید: قطعه ادبی از گاندی

4) جمعه قبل دوستان رو به فیس بووکم دعوت کردم، برخی از عزیزان گفتن فیلتره و نمیشه اومد. توصیه می کنم حتما اکانت VPN خریداری کنید و خیال خودتان را راحت کنید، در نت جست و جو کنید مجانی اش هم پیدا می شود!

5) اینم دموی آلبوم "سال خون" شاهین نجفی، و این هم کاور آلبوم
[ ٢۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

خم شده بودم و آرنج هایم را روی نرده های بالکن گذاشته بودم دست هایم در هم گره شده و زیر سرم میزبان چانه ام شده بود چشم هایم به خیابان بود، ماشین های خیابان را نگاه می کردم بی آنکه بدانم مقصدشان کجاست، راننده هایی که هر کدام برای خود دنیایی داشتند، یکی سیگار می کشید، دیگری با تلفن حرف می زد، آن یکی به راننده کناری اش فحش می داد، یکی هم همراه دخترک کنار خیابان جلو عقب می رفت و چیزهایی به دختر می گفت ولی دخترک به او نگاه نمی کرد، هر کدام از ماشین ها با راننده هایشان در دنیای خودشان بودند که ماشینی سفید رنگ آمد و به سرعت از بینشان رد شد، چند نفر همزمان با صدای بلند به ماشین سفید فحش دادند و من تا انتهای خیابان نگاهش کردم تا این که پیچید و رفت، برگشتم داخل خانه لیوان چای ریختم و صدای تلویزیون را کم کردم، به گلدان های جلوی در آب دادم، جوراب هایم را پوشیدم و دمپایی هایم را در آوردم، چای را برداشتم و دوباره روی بالکن رفتم، ماشین ها رفته بودند و ماشین های دیگری آمده بودند، فقط ماشین ها عوض شده بودند، راننده ها همه مثل هم ، یکی سیگار می کشید و یکی با تلفن حرف می زد، یکی به کناری اش فحش می داد و آن یکی به زور ماشینش را پارک می کرد، آن که فحش شنیده بود داشت جواب میداد و فحش های آبدار تری پس می داد، دخترک هنوز کنار خیابان ایستاده بود، ماشین مدل بالاتری جلویش بوق زد دخترک نگاهی به ماشینش کرد و سوار شد و رفت.


1)    رمانم را هنوز می نوسم ولی خیلی سرعت نوشتنم کم است، بیشتر مطالعه می کنم تا بهتر بنویسم

2)   دوستانی که در فیس بووک نیستند، پیشنهاد می کنم بیاید، آنجا بیشتر می نویسیم و می خوانیم.

3)   عذرخواهی می کنم به خاطر غیبت هفته گذشته.

4)   کتابی که می خواهم معرفی کنم نیاز به معرفی ندارد ( این آخرین کتاب معروفی است که معرفی می کنم)

کتاب قلعه حیوانات ( البته مزرعه حیوانات صحیح تر است) نوشته جورج اورول، داستان بسیار هوشمندانه ای دارد ، مثل همه کارهای جورج اورول این یکی هم خواننده اش را به تفکر وادار می کند. فراوون چاپ شده و همه جا دارن.

 


بعداً نوشت! : عذرخواهی شدید من را بپذیرید، چون من نسخه ویرایش نشده این داستان رو گذاشتم! الان تصحیح شد.

[ ۱٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

جلوی در ساختمان ماشین را پارک کردم، هر سه پیاده شدیم، ستاره از روی پل رد شد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند رفت و کنار در ساختمان  ایستاد، در باز بود اما نرفت داخل، ما نگاهی به هم کردیم و رفتیم کنارش ایستادیم، به ما نگاه نمی کرد، هر کدام یک دستش را گرفیتم و رفتیم داخل، دفتر طبقه دوم بود، پله ها سنگ مرمر سفید بود اما آنقدر پا خورده بود که لب سنگ ها سیاه شده بود، پله ها را بالا می رفتیم که ستاره دوباره ایستاد، دست هایش را از دست های ما بیرون کشید، با این 5 سال بیشتر نداشت اما خوب می فهمید، دست هایش را دوباره گرفتیم اما باز نیامد بالا، بقلش کردم ، سرش را روی شانه ام گذاشت ، در گوشم چیزی گفت که نفهمیدم، جلوی در دفتر گذاشتمش روی زمین و گفتم « خودت بیا تو » نگاهی در چشم های من کرد و آرام پشت سر وارد شد اما کنار در ایستاد. جلسه آخر بود و یک ساعت بیشتر وقتمان را نگرفت، خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون، ستاره دیگر طاقت تحمل بغض را نداشت، یکباره تمام درونش را ریخت بیرون، آرام ناله می کرد و چشم هایش را به هم می فشرد، اشک هایش از کنار گونه های کوچک و نازش پایین می چکید، قبل از اینکه چیزی بگوییم ، خودش از پله ها پایین رفت، ما هم دنبالش رفتیم، هر دو کنار خیابان ایستادند و تاکسی گرفتند و رفتند، من هم روی همان پله های سیاه و کثیف نشستم، حالم خوب نبود، در جیب هایم گشتم، پاکت سیگارم را در ماشین جا گذاشته بودم، بلند شدم و رفتم بیرون، زیر برف پاک کن ماشینم برگه جریمه ای بود، یادم نبود پارک ممنوع است، برگه را پاره کردم و همانجا ریختم، جلوی همان ساختمان حل اختلاف خانواده، همانجایی که پارک ممنوع بود.


1) تصمیم گرفته ام داستان بلند بنویسم، خیلی بلند، یک رمان. می دانم خیلی وقتم را میگیرد، خیلی باید مطالعه کنم، اما چاره ای نیست... باید نوشت.

2) مهدی موسوی عزیز در هفته ای که گذشت وبلاگ جدیدش را آغاز کرد و آرشیو هفت ساله وبلاگ قبلی اش را منتقل کرد به وبلاگ جدید، پست این هفته اش را بخوانید، چند لینک مفید و خوب گذاشته، از کتاب PDFاش تا داستان کوتاه قدیمی اش و....

3) گویا عباس کیارستمی ششمین کارگردان جهان شده است، کم و زیادش را نمی دانم اما منبع این خبر سایت بی بی سی فارسی است.

4) دیشب خبری را شنیدم که خیلی داغونم کرد، بهرام بیضایی به آمریکا مهاجرت کرد، بهتر است بگوییم از ایران مهاجرت کرد. انگیزه این مرد را هم گرفتند تا رفتن را به ماندن و ساختن ترجیح دهد و ما از این به بعد با شنیدن اسم سگ کشی هم آهی سر کنیم....

5) معرفی کتاب این هفته:

پرنده کوچولو، نوشته سید مهدی موسوی ، نسخه های چاپی این کتاب ظاهرا کمیاب است، PDFاش را برایتان می گذارم، اگر کتابش را دیدید بخرید. دانلود کتاب

مجموعه ای بسیار زیبا از اشعار مهدی موسوی

[ ٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

پرده را کامل کنار کشیدم، پروین را آرام بیدار کردم، گفتم چشم هایت را ببند، بست. گفتم بلندشو بایست، ایستاد، دستاهایم را روی چشم هایش گذاشتم، بردمش جلوی پنجره، برف ها را که دید ، ذوق کرد، عاشق برف بود. نگاهی به صورتم کرد و گفت: «به نظرت جاده بسته شده؟ چه طور بریم شهر؟» نگاهی به بیرون انداختم و گفتم:« نه، آنقدر هم برف سنگینی نیست».

راننده تاکسی آهنگ شادی گذاشته بود و با ریتم آهنگ سرش را تکان می داد و با انگشت هایش روی فرمان می زد و زیرلب همراه خواننده می خواند، پروین فقط بیرون را نگاه می کرد و هر از چند گاهی صحنه زیبایی را نشانم می داد که به لطف برف ایجاد شده بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:« اینجا برفش دست نخوردست من می خوام یه کم تو برف ها بازی کنم» دلم نیامد بگویم عجله دارم، به راننده گفتم و راننده هم با این که معلوم بود مخالف است، نگه داشت.

یک طرف جاده کوه بود و طرف دیگر باغ های پرتقال و نارنج، رفتیم طرف باغ ها راننده هم پیاده شده بود و ما را نگاه می کرد، پروین در برف ها می دوید، گلوله های برفی درست می کرد و به من می زد، می خندید، در برف ها می خوابید، چوبی برداشت و اسم من را روی برف های دست نخورده کنار دیوار نوشت، هر دو می خندیدیم که صدای گریه ای آمد، پیر مردی آن طرف دیوار گریه می کرد، صدایش را گوش دادیم، می گفت تمام پرتقال های درخت ها یخ زده، فکرش را هم نمی کردم پیرمردها گریه کنند، برگشتیم و سوار ماشین شدیم، راننده آهنگ را قطع کرده بود و رادیو گوش می داد، مردی در رادیو از عدالت حرف می زد، پروین هم دیگر بیرون را نگاه نمی کرد...


1) قرار بود جمعه تا جمعه به روز شوم، تاخیر یک روزه ام را ببخشید، دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم.

2) پنجشنبه شب در بی بی سی فارسی مستندی را دیدم درباره "منوچهر آتشی"، شاعر "اسب سفید وحشی" ، خیلی لذت بردم، مخصوصا اینکه کارگردانش دوست خوبم، روجا چمنکار بود.

3) معرفی کتاب این هفته:

کتاب 1984 را حتما همه خواندید، ولی باز توصیه می کنم. نوشته جورج اورول، انتشارات نیلوفر. بذارید درباره این کتاب توضیح ندهم تا خودتان بخوانید.

4) 27 شهریور ، روز شعر و ادب پارسی گرامی باد.

[ ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
از در بانک بیرون می آید، عینکش را می زند، اطرافش را نگاه می کند، کاش به سمت من می آمد، آمد. کت و شلوار سفید رنگش بیش از حد جذابش کرده ، همه نگاهش می کنند، اما او فقط جلوی پاهایش را خیره می شود، قد بلندی دارد، چهارشونه هم هست، دستی به موهایش می زند و کمی به اطرافش نگاه می کند، آرام آرام قدم بر می دارد، انگار همه چیزش سر وقت است و اصلا عجله ندارد، خیلی با سلیقه راه می رود ، می خواهد سنگفرش های خیابان را متر کند که اینقدر دقیق و به اندازه مساوی پاهایش را جلو می گذارد؟ کم کم دارد به من می رسد، نگاهم به کفش هایش می افتد، چه برقی می زنند، قیمتش را با خودم حدس می زنم، یقین دارم گرانتر از آن است که من حدس می زنم، دارد به من می رسد، باید بروم جلو، دستم را دراز کردم، گردنم را کج می کنم ، نگاه مظلومانه ای به چشم هایش می اندازم، رنج را در صورتم نفوذ می دهم، دستش را در جیبش می کند، دلم می لرزد، یعنی چه اسکناسی بیرون می دهد؟ پارچه ای سفید رنگ است که بیرون می آید، عینکش را تمیز می کند و از کنارم می گذرد، بر می گردم و در بانک را نگاه می کنم دوباره ....

1) سایت ادبی همین فردا بود، توسط سربازان گمنام هک شد، گروهی به نام "طوفان بسیج"!

2) 19 شهریور تولد شاهین نجفی بود، به قول مهدی موسوی "تولد غمگینش"، به شاهین تسلیت می گویم که یک سال به مرگ نزدیکتر شد و یا شاید باید تبریک بگویم که به آرامش نزدیکتر می شود چرا که عصیانگرانی مثل شاهین با مرگ آرام می گیرند. مهدی موسوی به مناسبت تولد شاهین شعری را نوشته و دکلمه کرده، از وبلاگ شاهین هم شعر را بخوانید و هم دکلمه را گوش کنید.

3) معرفی کتاب این هفته:

دنیای سوفی، نوشته یوستین گُردِر، ترجمه حسن کامشاد، انتشارات نیلوفر. فلسفه دوستان این کتاب را خوب می شناسند، توصیه می کنم کسانی که نخوانده اند، بخوانند!. داستانی است درباره تاریخ فلسفه، به عبارتی نویسنده سه هزار سال تاریخ فلسفه را در ششصد صفحه نوشته آن هم به زبان بسیار ساده.

4) مهدی اخوان ثالث چنین می سراید:

فطره ام را بگیر، اما

مخور برادر جان

که در این رمضان، قوت غالبم غم بود

5) برایم کمی دشوار است که همه شما عزیزان را از به روز شدنم با خبر کنم، برای همین از این به بعد هر هفته ، جمعه ها به روز می کنم، خودتان یادتان باشد عزیزان.


[ ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

شعله های آتش با هم بازی می کردند، انگار دوست داشتند قد یکدیگر را به رخ هم بکشند، با این کارشان اتاق تاریک خانه تاریک تر من را روشن کرده بودند، شمع پیش نور آتش شومینه کم آورده بود، هیزم های داخل شومینه آرام آرام می شکستند،انگار می شکستند تا آتش قد علم کند و اتاق من روشن شود، شمع که خاموش شده بود.

منتظر کسی نبودم ، کسی نبود که منتظرش باشم، پس این کیست که با انگشترش ارام به در می کوبد، کیست که می خواهد تنهایی ام را فراری دهد؟ من و تنهایی هنوز با هم کار داریم، هنوز درسم را پیش تنهایی تمام نکرده ام، در را باز نمی کنم، چیزی نمی گویم تا فکر کند کسی خانه نیست، نور آتش شومینه رسوایم نکند، خوب دوست ندارم در را باز کنم، نمی خواهم کسی بین من و آتشم بنشیند، سایه خودم به اندازه کافی جلوی نور را می گیرد.

آتش کم کم خاموش می شد، اما او هنوز در می زد، اتاق دیگر تاریک شده بود، سایه ام در تاریکی غرق شده بود و هرچه دنبالش می گشتم نبود، آن موقع شب نمی توانستم در برف ها هیزم پیدا کنم، باید تا صبح طاقت می آوردم.

دیگر در نزد، رفته بود، صدای پایش را هم احتمالاً شنیدم، سردم شده بود، لباس های گرمم را پوشیده بودم اما کافی نبود، تا استخوان می لرزیدم، انگشت هایم کم کم بی حس می شد، هر چه پتو داشتم را روی خودم کشیده بودم. دوباره در زد، اینبار محکم تر، ترسیده بودم، سرما را فهمیده بودم، دلم برایش سوخت، او بیشتر از من سردش است، باید در را باز کنم، با این که می لرزیدم بلند شدم و خودم را به جلوی در رساندم، در را آهسته باز کردم، مرد قد بلندی جلویم ایستاده بود، کلی هیزم در دست داشت، خودش آمد تو، هیزم ها را در شومینه ریخت و آتش زد، به من خیره شده بود، انگار زنی به زیبایی من ندیده بود.



1) از دیشب که SMS مهدی موسوی را خواندم و فهمیدم وبلاگش فیلتر شده، دلم گرفته. مهدی جان غضه نخور دردهای ما هم انتها ندارد.

2) از این به بعد با هر پستم یک کتاب معرفی می کنم، کتاب این هفته:

"53 نفر" نوشته "بزرگ علوی". با این که از نوع روایت داستانی کتاب های بزرگ علوی خوشم نمی آید اما محتوای این کتاب ارزشش بیشتر از این هاست. داستانش هم واقعی است.

[ ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
مگر نگفتم من با طعم هلو می خوام؟ این صدای فریاد بچه 11 ساله ی بود که سر پدرش خالی میشد، مرد هنوز ماشینش را روشن نکرده بود که پسر بچه شیشه آبمیوه لیمویی اش را از شیشه ماشین سفیدشان پرت کرد بیرون تا وسط خیابان بشکند و خرده شیشه هایش پخش زمین شوند.

ده دقیقه بعد جوان 27 ساله ای که به تازگی مطلب دندانپزشکی اش را افتتاح کرده بود با ماشینش از روی خرده شیشه ها رد شد و پنجر شد، به ناچار جلوی در خانه ای نگه داشت و مشغول پنچرگیری شد، دست هایش سیاه شده بود، دنبال شیر آبی می گشت که در خانه باز شد و کودکی بیرون آمد، پشت سر آن مادربزرگ اش هم آمد تا او را به خانه برگرداند، دکتر جلو رفت و از پیرزن خواست تا اجازه دهد دست هایش را در خانه آن ها بشوید، زن مهربان در را باز کرد، دکتر در حیات پر از درخت و گل خانه آن ها دست هایش را شست و هنگام بیرون رفتن دختری را دید که هراسان پله های خانه را دوتا یکی می کند و پایین می آید، از همان دور فریاد می زد: «مادر بزرگ امروز هم دانشگاهم دیر شد» مادربزرگ هم که نگران شده بود، گفت: « صبر کن آژانس بگیر، تا ایستگاه اتوبوس نیم ساعت طول می کشه » دکتر که صحبت های آن ها را می شنید، به رسم تشکر پیشنهاد داد تا دختر را تا ایستگاه اتوبوس برساند، مادربزرگ فرصت حرف زدن پیدا نکرد، و دختر سریع در ماشین دکتر نشست. دکتر در ماشین سر صحبت را با دختر باز کرد و آدرس دانشگاهشان را پرسید تا به جای ایستگاه اتوبوس، دختر را به دانشگاه ببرد.

جلوی در دانشگاه نگه داشت، دختر پیاده شد و خواست از دکتر تشکر کند که دست دکتر را جلویش دید، در دست های ظریف و سفید دکتر کارتش را دید، ناخواسته کارتش را گرفت و خداحافظی کرد.

دختر با دکتر آشناتر شد، چند بار دیگر با دکتر به دانشگاه رفت، تا اینکه پیشنهاد دکتر را برای یک شام عاشقانه پذیرفت. آن شب حین شام خوردن و گوش دادن به صدای پیانوی نوازنده وسط سالن رستوران پرده های باقی مانده بین آن ها برداشته شد، دکتر صندلی اش را کنار دختر برد و او را آرام به آغوش کشید، صدای پیانو در آمیخته شدن آن ها به هم، بی تاثیر نبود. آنقدر در آغوش هم امن بودند تا قرار ازدواج را بگذارند.

سال دوم ماه هشتم، سال دوم ازدواجشان بود، و کودک آن ها هشت ماه در رحم مادر خلاصه شده بود، ماه آخر بود، دکتر به شهرت زیادی رسیده بود، هر هفته برای رفتن به سمینارهای پزشکی به گوشه گوشه جهان می رفت، شبی که نوزاد آنها پا به دنیا می گذاشت مرد در آسمان بود، هواپیمای آن ها نقص فنی پیدا کرد تا خلبان ناشی هواپیما را به دامنه یک کوه پر از برف بزند و همه مسافران و خودش را به کشتن دهد.

سالگرد بیست و دو سالگی ، تولد فرزند 22 ساله و سالگرد دکتر، پسر آن ها در دانشکده حقوق محصل بود، دو سال دیگر مانده بود تا یک وکیل شود، از همان کودکی آرزوی رئیس جمهور شدن را داشت، نداشتن پدر آنقدر او را خشن بار آورده بود که در بیست و دو سال عمرش نتوانسته بود دوستی برای خود انتخاب کند، در انزوای خود فقط به درس می پرداخت و آرزوی رئیس جمهور شدن.

تابستان چهل و سه سالگی وکیل و انتخاب شدنش به سمت رئیس جمهوری، بعد از انتخاب شدن ، به مزار پدر و مادرش رفت، به آن ها گفت که به آرزویش رسیده ، پدرش را ندیده بود و کمتر می شناخت اما مادرش را خوب می شناخت، چهل سال با او زندگی کرد و در نهایت به خاک سپردش.

روحیه خشن رئیس جمهور آنقدر در حکومتش تاثیر داشت که سال سوم ریاست جمهوری اش سال دوم جنگ با کشور همسایه شان باشد، صدها هزار انسان کشته شده بود و میلیون ها انسان دیگر داغ دار بودند، مردم کشورش او را منفورترین انسان تاریخ می دانستند. شرایط بحرانی کشور، رئیس جمهور را به دیوانگی کشیده بود، شب ها قیافه اش را عوض می کرد و در خیابان ها قدم می زد، ساعت ها کنار پیاده رو می نشست و به آدم هایی نگاه می کرد که آرزوی مرگش را داشتند.

شبی بارانی بود، در جلوی یک فروشگاه بزرگ به تیر چراغ کنار خیابان تکیه داده بود، یخه بارانی اش را بالا داده بود تا شناخته نشود، خیس خیس بود، سردش شده بود، می لرزید، پیاده رو را به سمت خانه اش گرفت و رفت، صدای مردم را می شنید، کمتر کسی بود که حرف سیاسی نزند، گاهی کودکی با سادگی هر چه تمامتر سر پدرش فریاد می زد و شیشه آبمیوه لیمویی اش را به بیرون پرت می کرد.


1) این داستان را خیلی دوست دارم، چرا که مرا به این نتیجه می رساند که تقدیر انسان ها اتفاقات کوچک و کم ارزش اطرافشان است. اتفاقات را خودشان رقم می زنند، پس تقدیرشان هم دست خودشان است، کمی عجیب است نه؟ حتما عجیب است.

2) آلیس:« پدر، من هرشب خواب های عجیب می بینم، آیا دیوانه ام؟» پدر: «آره تو دیوانه ای، اما یه خبر خوب برات دارم، همه آدم های خوب دیوانه اند»                                                                                              آلیس در سرزمین عجایب


3) این روزها به فیس بووک هم می روم، اگر دوست داشتید من را در لیست دوستانتان قرار دهید، این هم صفحه من در فیس بووک.

4) روزهایی که گذشت روزهایی بود که خیلی سرم شلوغ بود و متاسفانه فرصت پاسخ دادن به کامنت های عزیزتان را نداشتم، از این به بعد به همه پاسخ می دهم و مطالبتان را می خوانم.

[ ٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

به گرداگرد اتاق دلم گرفته بود، آنقدر تنها بودم که اگر چشم هایم را می بستم و باز می کردم احساس می کردم یک ساعت گذشته اما عقربه ها چند ثانیه ای جلو رفته بودند، از زمین و زمینی ها دل بریده بودم، انزوا را در آغوش می فشردم و لمسش می کردم. چقدر زیباست، عشق بازی با تنهایی، هم آغوشی با انزوا، درد و دل با زنوهای بقل کرده خودت، ناز کردن برای آینه... اما تنوع طلبی انسان دچار خودش هم میشود، با اینکه تنهایی لذت بخش است اما در اوج لذت بردن از تنهایی به تکراری بودنش مشرف می شوی و تمام دلت یکجا پایین می ریزد و از تو احساس چروکی می کنی. باید بلند می شدم و خودم را اتو میزدم، باید می ایستادم و به اطرافم نگاه میکردم، اما می ترسیدم، از زمینی ها دل بریده بودم، خودم را از زمینی ها نمی دانستم ، من نه آسمان را می شناسم و نه زمین را قبول دارم ، من بنده انزوای زیر ِ ِ زمینم.

چه طور؟ چه طور باید ترسم را مغلوب کنم؟ چگونه باید خودم را بالا بکشم و زمین را دوباره بفهمم؟ زمین هنوز آنگونه که من می خواهم نیست. از جایم بلند شدم، کنار پنجره رفتم، ماه ها از پنجره بیرون را نگاه نکرده بودم، شاید نزدیک به یک سال بود که پرده اش جلوی پنجره را گرفته بود و من نفهمیده بودم. پرده یشمی اتاقم آنقدر خاک گرفته بود که قهوه ای جلوه می کرد، گوشه ای از پرده را کنار زدم، دو دل بودم، هنوز می ترسیدم، آسان نبود، گردنم را خم کردم از از آن روزنه پشت پرده تمام خیابان را میدیدم، تا انتهایش را میدیدم، درخت ها ، کبوترهای عاصی و یاغی پیاده روها ، آسفالت های سیاه و خیلی چیزهای دیدنی دیگر، اما انسان ها در خیابان نبودند، انگار همه به زیر ِ زمین رفته بودند.

[ ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

انگار به تخت چسبیده بودم؛ توان بلند شدن از روی تخت را نداشتم ، موبایلم جلوی آینه آرایش بود، قطع نمی کرد، مجبور شدم جواب بدهم.

همسرم بود، خسته ی خسته، گفت الان از هواپیما پیاده شده ام، از شلوغی فرودگاه گفت، از هوای سردی که اذیتش می کرد، از یک ذره شدن دلش برای من می گفت، خیلی گفت، کم کم داشتم خواب می رفتم که سئوالش خواب را از سرم فراری داد، در امتداد جمله های عاشقانه همیشگی اش که آمیخته به لطافت های زنانه اش بود پرسید: « دیشب با کسی که نبودی؟ عزیزم » توقع این جمله را از او نداشتم، ناراحت هم نشدم، به حس های حسادت آمیزش عادت داشتم، برایم شیرین بودند، خودم را پیشش عزیزتر میدیدم. چند ثانیه ای مکث کردم و با صدای آرام و خفه ام گفتم: « مگر قرار بود با کسی باشم؟ » با صدای بلند و یکدست اش خندید و گفت:« نه ولی گفتم شاید این یه روز که نبودم یاد دوران مجردی ات افتاده باشی» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « مثل اینکه هنوز منو نشناختی، من اگر همه عمر تنها باشم به کسی به جز تو فکر نمی کنم، بالاخره این برات ثابت میشه... » پشیمانی اش را از لحن و کلامش فهمیدم که هنوز جمله ام تمام نشده بود گفت:«عزیزم شوخی کردم، می دونم تو بهترین مرد روی زمینی». چند دقیقه ای مثل گذشته ها قربون صدقه هم رفتیم و تلفن را قطع کرد، گفت سوار تاکسی شده و تا چند دقیقه دیگر در کنار من است. از اتاق خواب بیرون رفتم، صورتم را در آشپزخانه شستم و دیدم هنوز بیدار است، کنار پنجره نشسته بود، سیگارم را آتش زدم و روی میز جلویش نشستم، خواستم یک سیگار هم به او بدهم اما گفتم شکم خالی نکشد بهتر است، به چشم هایم نگاه می کرد، از نگاهش خوشم نیامد ،سکوت را شکستم و گفتم: « ارزونتر حساب کن »، چیزی نگفت، انگار موافق بود، رفتم از جیب شلوارم نصف قیمتی را که گفته بود را برداشتم و در کیفش گذاشتم، در را باز کردم و گفتم: « بهتره بری ، الان دیگه خانمم میاد» چادرش را برداشت، کیفش را گرفت و رفت بیرون ایستاد، هنوز آن نگاه مسخره اش را از چشم هایم بر نداشته بود، در را بستم و آمدم روی صندلی نشستم، آسمان آبی پر رنگ بود، صدای سگ های ولگرد از افق های شهر به گوش میرسید، ذهنم پر از سوال بود، این گنجیشک ها در این برف دنبال چه می گردند؟ چرا دست از سر شبنم های یخ زده بر نمی دارند؟ چرا من سردم است؟ چرا من پنجره اتاق را نمی بندم؟ همسرم چرا دیر کرد؟ چرا صبح به این زودی آمد؟ دیشب کجا بود؟...


خودم می دانم، این داستان برای خوانندگان محترم و همیشگی داستان هایم، کمی عجیب بود چون قبلا هم چنین داستانی را خوانده بودند، داستانی به نام اسکناس.

این نوع نوشتن را خیلی دوست دارم، گمان کنم خودم ابداعش کرده ام، شاید قبلا هم کسی استفاده کرده باشد ... نمی دانم، برای همین می گویم خودم ابداع کرده ام! به هر حال اجازه می خواهم تا کمی در مورد این داستان های "چند وجهی" بنویسم:

این اسم "چند وجهی" را خودم برایش انتخاب کرده ام، بدک نیست، اما همین اسم باید منظورم را برساند، یعنی یک حادثه و یا یک برش ساده از زندگی را از دو یا چند دیدگاه ترسیم کردن.

نگاه نخست این برش در داستان اسکناس بود، از دیدگاه زن فاحشه ای که پشت پنجره نشسته است. و دیدگاه دوم در همین داستانِ "شبنم های یخ زده" است، داستان از دیدگاه مردی نقل می شد که در اتاق خواب است و بیرون می آید.

امیدوارم این نوع داستان نویسی ام را دوست داشته باشید، چون خودم دوستش دارم.

پاینده باشید.


[ ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

باز هم نزدیک غروب بود که راهی خانه بودم ، خانه ای که برای من تداعی کننده چیزی جز خستگی نبود، قدم زدن در خیابانی که برگ های پاییزی فرش اش شده بودند، هر برگی که زیر پاهایم له می شد مرا به فروپاشی نزدیکتر می کرد، کم کم دلشوره ام شروع میشد ، انگشت های پاهایم را نه از سرما که از بی تابی ام به هم می فشردم، دیروز گفته بود صاحب خانه اش شک کرده ، می گفت فهمیده من و تو عاشق هم هستیم ، شاید فردا سر قرار نباشم...

ولی زنده موندن من منوط به دیدن او شده بود؛ حتی برای یک ثانیه. باورکردنی نبود ، من با آن همه غرورم حالا دست و پا بسته یک دختر شده بودم که کارگر و کلفت یکی از باغ های اطراف خانه مان بود، دختری که مهربانی را برای من معنی کرد، بارها مادر ندیده اش را تحسین کرده بودم که اسم دخترش را "نگین" گذاشته بود، روزگاری خودم را آنقدر بالا می دانستم که ستاره ها را زیر پایم میدیدم، حالا پیش زیبایی یک نگین ، پایین تر از انگشتری بدلی بودم.

چند متری تا در باغ فاصله داشتم ، صاحبخانه اش مرد ثروتمندی بود که همیشه چند نفری برایش کار می کردند، یکی از مهمترین اهداف زندگی اش جدا کردن من از نگین بود ، نمی دانم چرا اما انگار چون خودش هیچ وقت ازدواج نکرده بود نمی توانست شاهد عشق دیگران باشد. درخت های حاشیه خیابان آنقدر زیاد و درهم بودند که نمی توانستم در باغ را ببینم ، جلوتر رفتم از بین درخت ها خودم را به پیاده رو رساندم ، حالا در را می دیدم ، چقدر زیبا، همه نگین تمام قد جلویم بود، خدا هنوز من را دوست دارد ، فهمید بود که نمی توانم نبینمش، دو قدم دیگر مانده بود تا بوسه های دزدکی و عمیق مان، آخر رسیدم ، دست هایم را بردم جلو ، کمرش را یکجا در دست گرفتم، پیشانی اش را به سینه ام چسباند، گرم شده بودم، می خواستم آنقدر در آغوشش بمانم تا بمیرم، چشم های هر دوی ما بسته بود، دست هایش را دور گردنم گذاشت و از سینه ام جدا شد، نگاه نازکی به چشم هایم کرد و سرم را به آغوش کشید، سرم روی شانه اش بود، صدای نفس هایش را می شنیدم، چند ثانیه ای نفس نکشید، آرام گفت: « امروز آخرین ملاقات ماست، من دارم برای همیشه از اینجا میرم، من و تو برای هم ساخته نشدیم » خودش را از آغوشم بیرون کشید و رفت ، در باغ را هم بست، باید می ایستادم و یکجا خیره می شدم، باید می زدم زیر گریه، باید به زمین و زمان فحش می دادم، اما آرام رفتم به سمت خانه ی خستگی ام، روی پله های جلوی خانه نشستم ، الان هم همانجا نشسته ام ، یازده ما گذشته اما انگار هنوز پاییز سال قبل است و همین امروز نگینم کنده شد. کار هر روزم شده روی پله ها نشستن و به خیابان نگاه کردن، نگاه کردن به ماشین های لوکسی که آرام از زیر درخت های خیابان رد میشوند، گاهی ماشین صاحبخانه نگین را میبینم ، گاهی در ماشین تنهاست و گاهی نگین کنارش نشسته است.

[ ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

چشم هایش را بسته بود اما خواب نبود، چشم های من خیره به چشم های بسته او بود، سرش روی بازوی دست چپم بود و من درست روبروی او با دست راستم موهایش را از روی صورتش کنار می زدم تا تمام صورتش را یکجا ببینم. دست های او دور کمرم بود، احساس تسخیر شده ای داشتم، آنقدر به چشم های بسته اش خیره شدم که خسته شد، نفس عمیقی کشید و چشم هایش را باز کرد، وقتی اشک شوق جاری به پیکر صورتم را دید، سرش را روی سینه ام گذاشت، دست راستم را روی سرش گذاشتم و از پنجره بیرون را نظاره شدم، چیزی به جز مهتاب و تاریکی نمی دیدم، همین کافی بود که حس کنم خوشبخت ترین مرد روی زمینم، آنقدر صورتش را به سینه ام مالید که خوابش برد، نفس هایم را با نفس هایش تنظیم می کردم که بیشتر نزدیکش باشم، آرام آرام نفس می کشید، آرام آرام نفس می کشیدم، آرام آرام صبح شد ، آرام آرام ساعت زنگ زد ، آرام آرام بالش را از آغوشم جدا کردم و رفتم.

[ ۸ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

این بار سوم بود که به من زنگ می زد ، مثل همیشه ساعت هشت شب، تلفن رو جواب دادم مثل دفعات قبل اول  گفت: «سلام، مهشید هستم» صدای نازکش دوباره دلم را لرزاند گفتم« سلام... شمارتو دارم دیگه» چیزی گفت که متوجه نشدم، با انگشت اون یکی گوشم رو گرفتم و گفتم: «صدات خیلی ضعیفه ، نمی فهمم چی می گی» بلندتر حرف زد «گوشیم رو اسپیکر» تعجب کردم، منم با صدای بلند گفتم « چرا اسپیکر؟ کسی کنارته؟» گفت « نه تنهام » اینبار آرومتر پرسیدم « پس چرا زدی رو اسپیکر؟ » گفت « می خوام احساس کنم کنارم نشستی» حرفش خیلی ضرب داشت یه لحظه حرفی رو که می خواستم بزنم رو قورت دادم و گفتم« هنوز فکر می کنی بهتره در حد یک اسم بشناسمت؟» گفت: «آره دیگه، اینجوری راحت ترم » فهمیدم از خانواده اش می ترسه، ولی بیشتر از من می ترسید ، شاید تصور می کرد من ازش سوء استفاده می کنم.
یک ماه از اولین تماسی که باهام گرفته بود گذشت، هر شب باید صداشو میشنیدم ، هر شب ساعت هشت، خیلی وابسته شده بودم بهش ، اونم وابسته بود اما من بیشتر بروز می دادم ، می خواستم با بروز وابستگی ام، علاقه ام رو بهش نشون بدم تا پیشنهاد ملاقاتمون رو رد نکنه اما رد می کرد. دختر عجیبی بود ، اجازه نمی داد من بهش زنگ بزنم... می گفت فقط خودم بهت زنگ می زنم، می گفت هر موقع گفتم قطع کن ، سریع قطع کن، می پرسیدم چرا خودت قطع نمی کنی؟ می گفت چون صدات رو اسپیکره ، طول می کشه تا تلفن رو بردارم و قطع کنم.
حالا یک سال گذشته بود، 27 بهمن بود، یک سال قبل ساعت هشت بهم زنگ زد و گفت می خوام یه دوستی ساده با هم داشته باشیم، اما الان دیگه دوستی ساده ای در کار نبود، هر چند هنوز قبول نکرده بود همدیگر رو ببینیم. هر شب وقت خواب چشم هامو می بستم و تصویری رویایی اش را تصور می کردم، چقدر زیبا بود، موهای خرمایی که تو نور آفتاب مثل خود خورشید می درخشیدند، چشم های آسمونی و مرموزش قابل توصیف نیست، خنده های ملکوتی اش در زیبایی، جنگ تن به تنی با سپیده دم های شب یلدا داشت. دیگر نمی توانستم با یک تصویر خیالی قدم بزنم، سخت بود که هر شب موهای یک رویا را شانه بزنم، سخت بود. ساعت هشت شد، زنگ زد ، جواب دادم صدای آرامش بخش اش از راهرو های آسمان گفت: « سلام مهشید هستم » گفتم«ببخشید به جا نیاوردم...» خندید، خندیدم... خیلی حرف زدیم، از همه چیز و همه کس ، داشت یک خاطره تعریف می کرد که پریدم وسط حرفش «فردا حتما باید ببینمت» سکوت کرد ادامه دادم« دیگه طاقت ندارم ، اگر تو علاقه نداری منو ببینی ، بگو من بیام از دور تماشات کنم» باز چیزی نگفت، ولی من گفتم« فردا ساعت 10 صبح بیا تو ایستگاه اتوبوس کنار پارک ملی» زبونش باز شد، گفت« مطمئنی؟» گفتم «شک نکن» گفت باشه ساعت 10 اونجا باش، گفتم« باشه» می خواست یه چیزی بگه که صدای برادرش اومد ، با صدای لرزونی گفت:« سریع قطع کن» قطع کردم مثل دفعات قبل این قطع کردن تلفن از طرف من خیلی برام عجیب بود، چرا خودش قطع نمی کرد؟ چرا باید هر شب برای تصورات خیالی اش صدای منو رو اسپیکر گوش کنه؟ به هر حال دیگه باید عادت می کردم به این اخلاقش... .
خواب نمی رفتم، فردا ساعت ده انتظار یک ساله ام به سر می رسید ، حالا در دنیای واقعی با هم قدم می زنیم ، دیگه می تونم وقت حرف زدن صورتش رو نگاه کنم.... نفهمیدم چه موقع از شب بود، ولی خواب رفتم.

حالا ساعت 10 صبح بود من نزدیکی های ایستگاه اتوبوس کنار پارک ملی بودم، پاهایم می لرزید ، تپش های عجولانه قلبم رو حس می کردم، رسیدم پشت نیمکت ایستگاه، فقط یک نفر روی نیمکت بود، فهمید رسیدم، بلند شد، برگشت، موهایش خرمایی بود ، چشم های آسمونی اش هنوز توصیف نداشت ، لبخندش، زیبایی سپیده دم را شکست داده بود ، آستین هایش خالی بود، دست نداشت...


همین داستان در سایت آفتاب

[ ۱٢ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

با این که سال ها از دورانی که با چشم هایت زندگی می کردم، می گذرد اما هنوز خاطره ملاقات نگاهت برجسته ترین لحظه عمرم است. هنوز آن شب سرخ زمستانی را فراموش نکرده ام که تا صبح در چشم هایت غوطه ور بودم، همان شبی که کنار شومینه سنگی، گوشه کلبه چوبی ، در عمق جنگل پر از برف، گفتیم و گریه کردیم. آن شب برق آتش در چشم هایت مثل تماشای نور خورشید از پشت شبنم بود، شفافتر از آواز جغدها که آن شب تو را ترساند. ترسیدی ، ترسیدی و به آغوشم خزیدی تا مرا محکم بگیری اما من به آرامی یک اقیانوس در چشم هایت غرق بودم، هنوز. چگونه توصیف کنم ؟ تماشای نیم رخ روشنت را که نور آتش پیدایش می کرد.

من همان جا هستم، با همان اشتیاق اما کمی خمیده تر، شکسته تر و چروکتر. دوباره روی همان حصیر کنار شومینه روبروی تو که نیستی... تمام کلبه را آتش کشیدم تا شاید آن نیم رخ روشن را دوباره پیدا کند، کجایی؟ اینجا خیلی هوا گرم است...


همین داستان در سایت آفتاب

[ ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

تماشای قامت بلند و رعنایش که از پله ها پایین می آمد به تمامی اندامم لرزه می انداخت ، اعتماد به نفسم از کار افتاده بود ، به سختی نفس می کشیدم ، چشم هایم را از او دزدیدم ، نفس عمیقی کشیدم و دوباره نگاهش کردم ، اینبار می خندید ، متوجه التهاب من شده بود ، ساقه ی گل رز توی دستم داشت له می شد، بعد از مدت ها می دیدمش ، اولین جمله را من می گویم یا او؟ قبل از اینکه حرفی بزند باید بگویم چقدر زیبا شده، باید بگویم هر شب خوابش را می دیدم ، باید بگویم برای این لحظه چقدر انتظار کشیدم ... .

حالا دیگر جلوی من ایستاده بود ، نتوانستم اولین جمله را بگویم ، او شروع کرد: «چه گل زیبایی» سرم را پایین انداختم و با تمام وجود گفتم « در مقابل زیبایی تو حرفی برای گفتن ندارد، نمی بینی چقدر ساکت است » لبخند ملایمی زد ، چقدر از نزدیک زیباتر بود ، منتظر بودم چیزی بگوید ، اما زنی با روپوش سفید از پست سرش با صدای بلند گفت: « شما دوباره اومدید کنار هم؟ تو هنوز یاد نگرفتی گل های باغچه را نچینی؟» پرستار آسایشگاه بود ، دستش گرفت و به قسمت زنان آسایشگاه برد.

[ ٤ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

سرم را روی دست هایم گذاشته بودم ، عبور تک و توک ماشین ها تاثیری در سکوت درون کافی شاپ 11 نداشت ، شین قهوه ام نصفه بود ، ندای بی پروا و بی پرده ویولون سل مرد سیاه پوست بلایی سرم آورده بود که انگاری هیچ جایی برای رفتن نداشتم و فقط می توانستم روی میز ولو شم. مست نبودم اما همه – حتی خودم – احساس می کردند من مستم ، اما مست نبودم بی حال بودم ، چیزی نبود که از او فراری باشم ، سرم را از روی دست هایم برداشتم ، گردنم کمی درد گرفته بود ، ساعت را نگاه کردم جفت عقربه ها روی عدد 12 ساعت رومی کافی شاپ مستقر شده بودند. از ساعت 8 اونجا بودم ، از شیشه دودی کافی شاپ بیرون رو نگاه کردم در اون محله از پاریس ساعت 8 شب شلوغ نبود حالا که 12 بود تکلیفش معلوم بود. نگاهم به خیابان 14 ام بود که صندلی رو به رویم به عقب کشیده شد و دختری 20 ساله با موهایی مشکی و چشم های سیاه رو به رویم نشست ، پالتو و شال و کلاهش هنوز به تنش بود ، پس همین الان وارد کافی شاپ شده بود. به من خیره شده بود ، پلک هم نمی زد ، گارسون براش یه چای آورد دست هاشو روی فنجون گذاشت، سردش شده بود. من نگاهمو دزدیدم ، به زمین خیره شدم ، فکر کردم تا یکی دوتا لغت فرانسوی یادم بیاد و ازش بپرسم "چی می خواد" که خودش به فارسی گفت :«مزاحم که نیستم؟» ذوق کردم ، گفتم «نه ! ، ولی شما منو می شناسید؟» یه کم خندید ، تازه فهمیدم خیلی نازه ، خشم از چهره اش رخ بسته بود و گویی من با فارسی حرف زدنم نقابی ترسناک رو از صورتم برداشتم، یه کم چای خورد ، گفت «اینجا قند نمی دن ؟!» گفتم «نه عزیز ، اینجا چای رو تلخ می خورن مگر اینکه بگی برات شکر بیارن» مرد سیاه پوست آهنگش را عوض کرد ، آهنگی عاشقانه تر زد ، و دزدکی نگاهی به ما هم می انداخت و می شد فهمید این آهنگ را برای ما می زند.
چایی اش رو خیلی سریع خورد و گفت « من الان بر می گردم » از کافی شاپ رفت بیرون ، هر چی صبر کردم نیومد ، پالتو و شالم را برداشتم ، گارسون صورتحساب رو آورد ، یک قهوه و یک چای.

[ ۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

هوا دیگه تاریک نبود اما هنوز چراغ های خیابون روشن بودند. باران بی رحمی می بارید از خواب پریده بودم ، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگ ها آب روی کارتونم می چکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره می شود سرم را اطراف می چرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم ...
دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم می زدند ؛ زیر بارون ، سپیده دم ، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خونه بزنن بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دست ها رو تا جایی که می شد باز کردند کف دست ها و صورتشان رو به آسمون بود. صورت های سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.
نمی دونم چی حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهامو باز کردم صورتم رو به آسمون بود، بارون اجازه نمی داد چشمامو باز کنم چند دقیقه ای همونجا با چشم های بسته ایستادم، کمرم درد گرفته بود ، سردم بود ، می لرزیدم. دست ها و صورتم رو آوردم پایین ، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند، درامتداد خیابان بدون چتر قدم می زدند ، برگشتم زیر درخت ، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود... چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران می بارید.

[ ۱ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

بچه ها تو محل بهش می گفتن : رضاخوره ، چون همه دخترا ازش می ترسیدند ، از بس تو دختر بازی شهره بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودم ، سوم دبیرستان به بعد هیچ موقع نبود که کمتر از ده تا دوست دختر داشته باشه ، همیشه از سن های مختلف و تیپ های مختلف دوست دختر داشت. اما من نقطه مقابل رضا بودم تو عمرم دوست دختر نداشتم ، روم نمی شد برم دنبال یه دختری ، شماره بهش بدم و... می ترسیدم ، البته نه تیپشو داشتم و نه پولشو. رضاخوره حدود یه سالی می شد که دختربازی رو گذاشته بود کنار ، من و رضا 23 سالمون بود ، رضا یه سال قبل با نسترن آشنا شد بود ، نسترن تو مدرسه پیش دانشگاهی حضرت مریم بود ، بد جور شیفتش شده بود ، رضا می گفت قراره با هم ازدواج کنیم برای همین هم کلا دست از دختربازی کشیده بود ، صبح تا شب دنبال نسترن بود ، فقط یه بار نسترن رو به من نشون داده بود ، دختر خوشگلی بود با دوست دخترای قبلی رضا فرق داشت، معلوم بود که می تونه رضا رو جمع و جور کنه.
یه روز که سر کار با یکی از بچه ها درگیر شده بودم ، داغون داشتم بر می گشتم خونه ، سرویس کارخونه مثل همیشه سر کوچه پیادم کرد ، به سمت خونه قدم می زدم ، اخم هام تو هم بود ، رضا با ماشین پرایدش از کنارم رد شد ، یه بوق زد ، اینقدر اعصابم خرد بود که اصلا متوجه نشدم ، همون طور غرق اخم داشتم می رفتم که رضا صدام زد، برگشتم. گفت «بیا» گفتم «اعصاب ندارم برو عصر میام، میریم بیرون» گفت «بیا کار مهمی دارم» برگشتم سوار ماشینش شدم ، صدای آهنگ رو کم کردم یه نگاهی بهم انداخت گفت« شدی مثل پیرمردها ، این چه زندگیه ؟ صبح ها سر کار عصر ها هم یا خواب یا اعصاب خرد» گفتم « برو بابا ، حوصله ندارم ، مارو گشنه و تشنه سوار کردی همینو بگی ؟ » یه پوزخندی زد و گفت« نه آخه مسئله کوچیکی نیست ، می دونی چرا همیشه اعصابت خرده؟ چون شدی یه حمالی که اصلا به فکر خوش گذرونی نیست ، نه تفریحی ، نه دوست دختری ، نه عشق و حالی ... اَه » گفتم « خوب من با تو فرق می کنم ، من به فکر آیندمم » گفت « آینده ؟ تو جوونیتو دای خراب می کنی که وقتی پیر شدی زندگی کنی ؟ خاک تو سرت» این حرفش یه جرقه ای زد تو ذهنم ، یه جورایی راست می گفت خیلی روزهای سختی داشتم ، همش کار همش کار ... بهش گفتم « می گی چیکار کنم؟ » با خنده گفت « آهان ! دوای درد تو یه دختر ترگل ورگلِ ، شمارتو می دم به نسترن که بده یه یکی از دوستاش ، با هم صحبت کنید ، قرار بذارید، دل و دماغت باز میشه » گفتم « نه بابا من باید اول دختره رو ببینم ! » خیره شد به من گفت« زِرت! نه که خیلی آسی ، دختر هم پسند می کنی؟ ، می دونم نسترن باید کلی فک بزنه تا یکی رو راضی کنه با تو رفیق بشه» قبول کردم ، همون موقع زن زد به نسترن و موضوع رو بهش گفت ، نسترن هم قبول کرد که یکی از دوستای خوشگلشو واسه من بذاره کنار!.
شب با ننه و بابا سر سفره شام می خوردیم که موبایلم زنگ شد ، یه دختری باز ناز و عشوه شروع به حال احوالی کرد ، گفت من دوست نسترنم ، از شما خیلی تعریف کرده ، گفته حتما بهتون زنگ بزنم گفتم « نسترن خانم لطف داشتن ، اسم شما چیه؟» گفت «مینا» گفتم « چه اسم قشنگی »، ننه بابا قاشق به دهن مونده به من خیره شده بودن ، پا شدم رفتم تو حیاط کلی با هم حرف زدیم ، دختر خوش سر و زبونی بود ، فردا و پس فردا هم با هم حرف زدیم ، کلی به حرف زدن باهاش عادت کرده بودم می گفت یه پسره هست که خیلی دور و برش می چرخه ؛ می گفت خسته اش کرده ، باید از شرش خلاص بشه. دیگه مثل گذشته اعصابم خرد نبود ، یه روز که شنبه بود و منم بیکار بودم ، به مینا زنگ زدم و گفتم می خوام ببینمت ، اول چند ثانیه ای سکوت کرد ، می خواست بپیچونه که دستشو خوندم ، هر طور بود راضیش کردم عصر ببینمش ، اونم گفت امروز ما شیفت عصریم ، ساعت 5 بیا دم در مدرسمون ، جلوی کیوسک تلفن صبر کن من میام ، یه رب قبل از 5 کلی تیپ زدم و رفتم کنار کیوسک وایسادم ، 5 دقیقه دیر کرده بود ، چون دو تا از دختر عموام تو اون مدرسه بودن پشت به مدرسه به کیوسک تلفن تکیه داده بودم ، یه نفر آروم گفت« سلام » صدای خودش بود ، مثل همیشه نازی که تو صداش بود لبخند مرموزی رو رو لبام آورد ، برگشتم نسترن بود.

[ ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]

لباس های کهنه اما تمیزش به موهای شونه شده اش میومد ، موهای که با آب خیس می شد و شونه می شد. شلوارش رو تا جایی که می شد پایین نگه می داشت تا روی کفش های کهنه شو بپوشونه ، کفش هایی که همیشه جلوشون باز بود ، کاری هم از دست کفاش بر نیومده بود. این تیپی بود که میلاد هر روز می زد. با این شکل و شمایل می رفت یه کوچه پایین تر نزدیک خونه مهشید اینا به دیوار تکیه می داد تا مهشید از مدرسه بیاد ، مهشید ساعت 1 از مدرسه میومد اما میلاد از ساعت 12 به دیوار کوچشون تکیه می داد. بهش می گفتیم «میلاد بیا بریم فوتبال. مهشید ساعت 1 میاد که » اما همونطور که به ته کوچه خیره بود می گفت « شما برید ، شاید امروز زودتر بیاد ». مهشید هم که از مدرسه میومد اصلا سرشو بالا نمی گرفت ، سریع می رفت تو خونشون و در رو می بست ، اما میلاد تمام مدت به چهره سرخ شده مهشید نگاه می کرد، فقط نگاه می کرد. هم سن بودن، میلاد مدرسه رو ول کرده بود ، ولی هنوز بیکار بود، مهشید هم سوم دبیرستان بود. میلاد از اول دبیرستان هر روز کارش همین بود. میلاد سر به راه بود ، روزها دنبال کار می گشت ، ظهرها برای 1 دقیقه خیره شدن به مهشید یک ساعت منتظر می موند. عصر ها هم دنبال کار می گشت، پدرش مرده بود ، مادر و خواهرشم خیاطی میکردند ، اسم خواهرش مریم بود، بیشتر از مادرش به فکر میلاد بود، از میلاد بزرگتر بود. دختر زرنگی بود ، با این که همیشه تو خونه داشت خیاطی می کرد اما از علاقه میلاد به مهشید خبر داشت ولی مگر کسی جرات داشت با میلاد در مورد مهشید و این که داری خودتو الاف می کنی حرفی بزنه؟ هر موقع که صدای میلاد بالا می رفت و داشت سر خواهر یا مادرش فریاد می زد ، همه می دونستن صحبت مهشید شده. در غیر این صورت میلاد آزارش به مورچه هم نمی رسید. یه روز با بچه ها نشستیم دور هم با کلی زمینه سازی و مقدمه چینی ، بهش فهموندیم که اگر مهشید رو می خوای باید یه کاری بکنی ، به مادرش بگه بره خواستگاری ، قبول کرد. مادرش شب جمعه همون هفته با مریم رفتن خخواستگاری مهشید ، من و میلاد و همه بچه های کوچه جلوی در منتظر بودیم که مادر و خواهر میلاد بیان بیرون و نتیجه رو بگن ، میلاد چند قدمی از بقیه عقب تر داشت به کفش های کهنه اش نگاه می کرد و هی شلوارش رو پایین تر می آورد تا روی کفش هاشو بپوشونه. بالاخره اومدن بیرون داشتن می خندیدند ، میلاد هم خندید و رفت جلو گفت « مامان چی شد؟ » مادرش هیچی نگفت و مریم گفت « این دختر نشد یه دختر دیگه ، بنده خدا نامزد داره !؟ » میلاد خشکش زد ، به در خونشون خیره شد ، هر چی بهش می گفتیم «بابا ول کن ، چیزی فراوونه دختر » اما انگار اصلا نمی فهمید ، چند دقیقه ای خیره شد و بعد چرخید و آروم رفت ، همه ساکت شده بودند و فقط به میلاد نگاه می کردند ، رفت و رفت. همه رفتن خونشون مریم و مادرشم رفتن خونه ، به مادرش گفتیم بذار یه کم تنها باشه ، یکی دو ساعت دیگه بر می گرده ، اما برنگشت ، یه هفته شد نیومد ، یه ماه شد نیومد ، مهشید عروسی کرد نیومد ، مادرش مُرد نیومد ، مریم عروسی کرد نیومد ، مهشید طلاق گرفت نیومد ، پدر مهشید مُرد نیومد ، یازده سال طول کشید و میلاد نیومد که نیومد، مهشید طلاق گرفته بود ، برگشته بود خونه پدریش ، مهشید سابق نبود ، عوض شده بود. همیشه تو خونه بود و روزی یه بار فقط از خونه میومد بیرون و یه دوری تو کوچه می زد و بر می گشت خونه ، هر روز ساعت یک.

[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ Masoud Mollaie ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب